تقديم به آنهايي كه اقتصاد را براي مردم ميخواهند
پيرمرد سرش را تكيه داد به ديوار. ديوار اما داغ بود. داغتر از آن چه فكرش را ميكرد. اصلا هوا داغ بود و زمين هم شده بود مثل كف اتاق سوناي خشك. پيرمرد زمينگير شده بود. نشسته بود و نميتوانست از جا برخيزد. مردم از جلوي چشمانش رد ميشدند و او با سرافتادهاش فقط كفشهاي رنگارنگي را ميديد كه جلوي چشمانش رژه ميرفتند. كسي حتي حاضر نبود كمك كند تا كربلايي محمود به زير سايهاي بخزد. شهر اين بديها را هم دارد. كربلايي اراده كرد كه برخيزد. دستش را به نردههاي داغ گرفت و تقلا كرد. كمرش اما توان نگه داشتن ديگر اجزاي بدن را نداشت. تلو تلو خورد و سرانجام با كمك ميله تابلوي ورود ممنوع راهنمايي و رانندگي، توانست سرپا بايستد. تكه گوشت بدمزه و خشك داخل دهانش (زبانش) را حركت داد. ميخواست از كسي بپرسد كه دفتر شركت «ايران خودرو» كجاست. زبانش اما نميچرخيد. مثل دري كه روي پاشنه نميچرخد. مثل در خانه لطفعلي كه بعد از تصادفش هرگز به روي كسي باز نشد.كيسه گوني درون دهانش سرانجام چرخيد اما اصواتي كه از لابهلاي دندانهاي درهم شكستهاش بيرون ميآمد. قابل شنيدن نبود. كربلايي كه سروصورتش خيس شده بود از عرق، با خودش فكر كرد، كاش نميگذاشتم عباس از پيشم برود.
لااقل دستم را ميگرفت و تا زير پل ميكشاندم. كاش تا زير سايهاي روي سكويي، پلهاي و يا سر پناهي من را ميبرد.اگر از كنارش رد ميشدي مي فهميدي كه دارد حرف ميزند. شايد ميگفت: آب يا مي گفت: خدايا خستهام و يا اينكه داشت به عباس كه رفته بود برايش قرص بگيرد فحش ميداد. همه چيز از زماني آغاز شد كه عباس پسر 17 سالهاش، آن كاغذهاي رنگ و رو رفته زرد رنگ را ته صندوق ننه سكينهاش پيدا كرد.كسي نميدانست آن كاغذها از چند سال پيش زير آوار، لتهها و پارچههاي ننه سكينه مدفون شده بود. اما زهرا خواهرش كه پنج بچه قد و نيم قد داشت، ميگفت: ننه سكينه از تابستان 15 سال پيش كه از زيارت آقا امام رضا آمد، دستي به سروصورت صندوقش نكشيده بود.عمر كاغذها قطعا بيش از 20 سال و حتي 25 سال بود. اما از 13 سال پيش كه مادر بچهها مرده بود، كسي نميدانست ننه سكينه، در صندوقچهاش كاغذهايي دارد كه شايد 500 هزار تومان بيارزد.حتي كربلايي هم نميدانست. اما روزي كه ميخواست دختر ميانياش را به خانه غلامرضا بفرستد، سراغ صندوقي رفت كه به راستي گنجينهاي از پارچههاي رنگارنگ و چينيهاي قديمي بود.همان روز بود كه عباس ته صندوق ننه سكينه را وا ميكاويد و متوجه كاغذهايي شد كه بعدها غلامرضا، شوهرخواهرش گفت: اينها سهام «ايران ناسيونال» است.در پايين و بالاي ده كسي از دوستان عباس پيدا نشد كه معني سهام و يا ايران ناسيونال را بداند. غلامرضا هم اگر چه به تازگي شوهرخواهرش شده بود و بايد مهربانتر رفتار ميكرد اما به او نگفت: سهام يعني چه؟پيرمرد كه دوباره بنيهاش را از دست داد. پشتش سست شد. اگر چه به ميله كلفت تابلوي راهنمايي تكيه زده بود اما باز دوباره به پايين سريد و نقش زمين شد. پشيمان بود و اصلا نميدانست براي چه آمده است؟ عباس اصرار كرده بود و او راضي شد تا به تهران بيايد. كاغذها طبق گفته غلامرضا، بيشتر از 500 هزار تومان مي ارزيدند.يادش به خير، كاغذها را زماني گرفته بود كه وظيفه داشت به باغچه آقاي مهندس آب بدهد و به گل هايش رسيدگي كند.مي گفتند: آقاي مهندس، رييس كارخانه اي است كه ماشين مي سازد. مثل همان ماشين زردرنگي كه داودخان، ارباب ده هميشه با آن، رفت و آمد مي كرد.مهندس، يك شب كه حسابي سرحال بود كربلايي محمود را صدا كرد و به او هم پول داد و هم چند برگ كاغذ.كربلايي آن روزها نمي دانست اين كاغذها چه قدر مي ارزد. اصلا نمي دانست چطور مي شود اين كاغذها را "پول" كرد. اما خوب يادش بود كه راننده آقاي مهندس همان روز حاضر بود بابت خريد همان كاغذها، 50 تومان به كربلايي بدهد.كربلايي اما حاضر نشده بود و يا اين كه يكي ديگر از خدم و حشم آقاي مهندس از اين كار منعش كرده بود.آن روزها گذشت و كربلايي يادش آمد كه؛ آقاي مهندس از مملكت فرار كرده بود. همان روزها كه انقلاب بود و نظامي ها، راحت آدم مي كشتند.چه روزهاي سختي بود و كربلايي نتوانست ديگر در شهر دوام بياورد.جل و پلاسش را جمع كرد و دوباره برگشت به روستايش.
***
عباس آمد و زير بغل پدر را گرفت. بلندش كرد و تكيه دادش به ديوار. نوشابه خنكي را كه خريده بود به لبان پدر چسباند و چند جرعه ريخت به دهان پيرمرد. بلندش كرد و خودش شد تكيه گاه پيرمرد.
نيم ساعت بعد، پدر و پسر، خسته و كوفته، به آدرسي كه غلامرضا برايشان نوشته بود، رسيدند.شركت ايران خودرو. عباس پدر را گوشه اي نشاند و خودش پرس و جو كرد. نشانش دادند و گذاشتند، پسر، پدر پيرش را ببرد به اتاقي كه رويش نوشته بود "اداره امور سهام". دفتر شلوغ بود اما دختري كه پشت ميز نشسته بود، خوب به حرف هاي كربلايي گوش داد.
چند دقيقه بعد پيرمرد را به اتاق ديگري بردند و باز هم پرس و جو. آخرش مردي سيني به دست كه اصلا نمي توانست جلوي زبانش را بگيرد، در گوش كربلايي گفت، برو خوشحال باش. كاغذهاي كهنه ات، 10 ميليون تومان مي ارزد.
كربلايي شل شد. به صندلي فرو رفت و يادش افتاد كه مي تواند با 10 ميليون تومان، چشمان نابيناي دختر كوچكش را عمل كند. پيرمرد با خوشحالي از حال رفت.