هواپيما قرار بود ساعت ۳ بامداد در فرودگاه مهر آباد به زمين بنشيند. سالن انتظار خيلي شلوغ نبود اما آن قدر هم خلوت نبود كه يك بورس باز جوان بتواند چند لحظه در رويا ي سود آوري سهام، چرت كوتاهي بزند.
دور تا دور سالن انتظار فرودگاه پر بود از تابلو هاي تبليغاتي، و بورس باز جوان با لذت به تماشاي تبليغات شركت هايي مشغول بود كه سهامشان را در سبد دارايي هاي خود داشت. از توليد كننده معروف مواد غذايي گرفته تا بانك خصوصي تازه تاسيس شده. چيزي كه لذت او را در گرماي مطبوع سالن انتظار فرودگاه مهر آباد تكميل مي كرد، فكر كردن به اين نكته بود كه سرمايه گذاري كوچك او، به رقم قابل توجهي رسيده به طوري كه او حالا مي تواند با يك سوم پس انداز كلان خود حداقل ۱۰۰ ميليون عدد توپ فوتبال «ميكاسا» بخرد. توپي كه در دوران نوجواني قادر نبود حتي يك عدد آن را عملي كند.او حالا بيشتر از آن چه تصور مي كرد و يا حتي آرزو داشت بزرگ و متمول شده بود. به درجه اي رسيده بود كه حتي خودش هم باور نمي كرد.درست لحظه سال تحويل بود كه به همراه برادرش خسرو، سر در گوش مادر كردند و ميزان دارايي هاي خود را به او گفتند. مي دانيد مادر «گيلاني ها» چه عكس العملي نشان داده بود؟ او اول با لهجه گيلاني اش گفته بود: «دروغ مي گوييد» و بعد غش كرده بود.زن پيري كه سال ها پا در آب و دست در گل، «نشا» نشانده بود و برگ چاي چيده بود، حالا نمي توانست باور كند فرزندانش ميلياردر شده باشند.او حتي از ماشين «ماكسيماي» خسرو هم مي ترسيد و مي گفت: «اگر من را در ماشين دزدي ببينند، يك عمر عبادت و آبرو داري ام بر باد خواهد رفت.» مادر «گيلاني ها» بالاتر از ۳۰ ميليون تومان نديده بود و زماني كه پسرانش ارث پدر مرحوم را تقسيم مي كردند، توانست بفهمد كه شاليزار هاي آنها در «لشت نشا» و گاو هاي آنها كه حاصل سال ها رنج «گيلاني پدر» بود، حدود ۳۰ ميليون تومان مي ارزد.پيرزن رو به آسمان كرده بود و خطاب به «اسماعيل» (پدر گيلاني ها) درود و سلام مي فرستاد. او به قيمت خم شدن كمر، خش افتادن كف دست، چين و چروك دور صورت و پوكي استخوان توانسته بود براي پسران «كمونيست» خود، ۳۰ ميليون تومان ارث باقي بگذارد.پيرزن حق داشت. دير زماني فرزندان او آرزو داشتند، سنگ بردارند و شيشه پولدارهاي رشت را بشكنند.همان ها كه در محله «حاجي آباد» ساكن بودند و بچه هايشان با توپ فوتبال «ميكاسا» بازي مي كردند.پرويز از پول دار ها متنفر بود و خسرو روي ماشين هاي مدل بالا تف مي انداخت.آنها حتي حاضر نبودند به مسافران تهراني كه لباس هاي رنگارنگ داشتند و عينك آفتابي مي زدند، در بازار قديمي رشت، «پامادور» و يا «مرغانه» بفروشند. آنها مثل عموي به قتل رسيده خود افكار سياسي داشتند و معتقد بودند بايد عليه «نظام سرمايه داري» به پا خاست.پرويز، عاشق جنگل هاي سياهكل بود و اشعار كمونيستي مي سرود. و خسرو هم موي همكلاسي هاي پو لدار خود را مي كشيد.اما فرزندان پيرزن، حالا سهام داران بزرگي شده بودند. خسرو داشت يك كارخانه توليد مواد شوينده در قزوين راه مي انداخت و پرويز هم سهام دار ۷۰ شركت بورس تهران بود.مادر چيزي از بورس نمي دانست و پرويز خيلي تلاش كرده بود تا به مادر حالي كند كه بورس يعني چه. اما پيرزن هيچ وقت از حرف هاي پسران پولدار خود سر درنمي آورد.او هر چند لحظه يك بار دست به فرش هاي گران قيمت خانه پرويز مي زد و او را قسم مي داد كه به خاطر پول قاچاق فروشي و آدم كشي نكند. «پرويز گيلاني» غرق در دنياي ساده مادر بود كه «اطلاعات» فرودگاه مهر آباد، از زمين نشستن هواپيماي پاريس _ تهران خبر داد.جلو در ورودي ازدحام شده بود و هر كس سعي داشت مسافر از راه رسيده خود را پيدا كند.«گيلاني» گوشه اي ايستاد و مقواي دست نوشته اي را روي سينه نگه داشت. بازار روبوسي و خوشحالي داغ بود و از راه رسيده ها با چشمان كنجكاو، به دنبال استقبال كنندگان خود مي گشتند.لحظه اي بعد مسافر «گيلاني» هم از راه مي رسيد و او بايد خود را براي روز هاي طلايي و رويا هاي بزرگ، آماده مي كرد.«ادوارد يونسي» كسي بود كه قصد داشت سرمايه كلاني وارد ايران كند.او در نامه هاي الكترونيكي خود بارها از «گيلاني » كمك خواسته بود و پرويز قصد داشت به او كمك كند.آنها قرار بود دو روز از ايام تعطيلات عيد را در «هتل قديم رامسر» به بحث و گفت وگو بپردازند.گيلاني هم چنان در تكاپوي يافتن مسافر از راه رسيده خود بود كه يك مرد ميانسال با موهاي طلايي و چشمان آبي روبه روي او ايستاد. او به مقواي در دست «پرويز گيلاني» نگاه كرد و عبارت نوشته شده روي آن را بلند قرائت كرد.روي مقوا به انگليسي نوشته شده بود: «گيلان سهم ورود شما را گرامي مي دارد.»