طلا يا اوراق بهادار، اين سئوالي بود كه پيرمرد براي اولين بار بعد از بازنشستگي مي خواست جوابش را بداند
همسرش تاكيد داشت كه پيرمرد ذخيره بازنشستگيو دارايي هاي مالي اش را روي طلا سرمايه گذاري كند اما دختر جوانش كه دانشجوي رشته اقتصاد بود از پدر مي خواست بخشي از پولش را روي خريد سهام و اوراق مشاركت سرمايه گذاري كند. واقعاً نمي دانست كدام گزينه را انتخاب كند با اين حال بقال محله خريد سيم كارت تلفن همراه را گزينه بهتري از هر دوي آنها مي دانست و همكار پيرمرد خريد زمين را پيشنهاد مي كرد. حتي يك نفر هم خريد اتومبيل را به او توصيه كرده بود. اما پيرمرد يك لحظه تصميم گرفت تمام دارايي اش را به سپرده هاي بلندمدت بانكي تبديل كند اما قبل از آن مي خواست سرمايه گذاري در تمام گزينه هاي پيشنهاد شده را تجربه كند. يك روز صبح از خواب برخاست و مستقيم به بازار تهران رفت به اولين طلافروشي كه رسيد كل جريان را براي فروشنده تعريف كرد. طلافروش كه مردي كاملاً منطقي به نظر مي رسيد گفت:ميليون ها انسان تا به حال روي طلا سرمايه گذاري كرده اند و هيچ زياني نديده اند چرا كه ارزش آن در درازمدت با ثبات است و تغيير نمي كند، قابليت نقدشوندگي دارد، تنوع و تكثر پذير است و خيلي ها آن را بهترين گزينه مي دانند. طلا فروش يك ورق روزنامه اقتصادي را به پيرمرد نشان داد و گفت: از دو ماه پيش قيمت جهاني آن از ۳۵۰ دلار به ۳۹۰ دلار رسيده است و خيلي ها مي گويند تا ۴۰۰ دلار هم مي رسد پيرمرد تقريباً راضي شده بود كه بخشي از سرمايهخود را روي خريد طلا سرمايه گذاري كند، پس بي درنگ، يك سوم سرمايه خود را طلا خريد. بلافاصله به خانه رفت و بدون اينكه كسي متوجه شود سكه هاي خريداري شده را در زيرزمين خانه اش پنهان كرد. فرداي آ ن روز به توصيه دخترش به تالار معاملات بورس تهران سرك كشيد.
آنجا ده ها مرد و زن را ديد كه به تابلوي قرمز رنگ خيره شده اند و با هم در گوشي پچ پچ مي كنند. چون نمي فهميد چه مي گويند خيال كرد قصد دارند تمام پول هايش را بدزدند، به اين خاطر به گوشه تالار رفت و به جمعيت خيره شد آدم ها مي آمدند و مي رفتند و مدام با تلفن صحبت مي كردند، ناخودآگاه ترس برش داشت. بلند شد و خواست از در بيرون بزند. يك نفر روي شانه اش زد با ترس برگشت و پشت سرش را نگاه كرد،همكار قديمي اش را روبه روي خود مي ديد، همديگر را بغل كردند و هي بوسيدند. پيرمرد دليل آمدنش را توضيح داد و دوستش در حالي كه او را تشويق مي كرد برايش از بورس مي گفت: «اگر بتواني خوب كار كني تا چند برابر سرمايه ات سود مي كني. پارسال بورس ۳۶ درصد سود داده است در حالي كه بانك فقط ۱۷ درصد سود مي دهد. خوب است، سهام مي خري و مي فروشي، بيكار هم نيستي...»
پيرمرد از توضيحات دوستش قانع شد از او آدرس يك دفتر كارگزاري بورس را گرفت و به راه افتاد هر چقدر به دفتر كارگزاري نزديك مي شد بيشتر مي ترسيد. آيا اين آدرس پرت و دورافتاده به دفتر يك كارگزاري ختم مي شد! بله آنجا يك دفتر كارگزاري بود، از پله ها كه بالا ميرفت ياد مسافرخانه هاي خيابان پنج راه مشهد افتاد، داشتند ديوار را رنگ مي زدند. اتاق بوي رنگ پلاستيك مي داد و پيرمرد داشت تنگي نفس پيدا مي كرد و... و پيرمردي كه جلو نشسته بود يك كارگزار رسمي سازمان بورس بود، روي ميزش ده ها پرونده و يك زيرسيگاري بزرگ نمايان بود. روي پيشاني كارگزار عرق نشسته بود وهي نفس نفس مي زد. پيرمرد از شيشه كه بيرون نگاه كرد نتوانست چيزي ببيند، پنجره ها به شدت كثيف بودند. مرد يك لحظه فكر كرد با مسئول مسافرخانه «مرتضي» در بازار «سرشور» مشهد صحبت مي كند. واقعاً ترسيد... بلند شد و بدون خداحافظي از پله ها پايين آمد ... نمي خواست پولش را از راه اين اتاق هاي كهنه و قديمي از دست بدهد...
به خانه كه رسيد به دخترش گفت: به هچ عنوان حاضر نيست پولش را در دخمه هاي تاريك كارگزاران از دست بدهد. پيرمرد فكر مي كرد آنكه با او روبه رو شده بود كارگزاران بورس نبود. فرداي آن روز به سفارش ممدآقا، به بنگاهي محله رفت و دو واحد آپارتمان ۷۵ متري در خيابان پشت خانه اش را پيش خريد كرد، حال دو سوم پول خود را در طلا و ساختمان سرمايه گذاري كرده بود.
و روز بعد هم به سفارش جهانگير چند خط تلفن همراه صفر خريداري كرد.
بعد باخيال راحت در خانه مشغول استراحت شد، گل ها را آبياري مي كرد، به ديدار نوه ها مي رفت و روزنامه مي خواند. گاهي هم با دوستان قديمي در پارك نزديك خانه اش قرار مي گذاشت. روز ها همين طور مي گذشتند و پيرمرد آرزو داشت مزه بازده سرمايه گذاري خود را امتحان كند. يك روز كه داشت به باغچه آب مي داد در خانه اش را به صدا درآوردند، ممد بنگاهي بود در حالي كه اشك مي ريخت گفت: حاج آقا برد... فرار كرد همه دار و ندارمان را برد ... پيرمرد كه به شدت هيجاني شده بود گفت: كي؟ چي؟ بنگاهي گفت مگر نشنيدي؟ همان كسي كه آپارتمان ها را از او پيش خريد كرديم فرار كرد و ۲۰۰ ميليون تومان مردم را بالا كشيد.پيرمرد بيچاره به ديوار تكيه زد ولي هيچ نگفت.
شب در حالي كه اصلاً حال و روز خوبي نداشت به اخبار تلويزيون گوش مي كرد... جسته گريخته چند جمله و يك گفت وگو در مورد تلفن همراه از تلويزيون پخش شد ولي پيرمرد معني آن را نفهميد و بعد در حالي كه از جريان صبح كلي ناراحت شده بود به رختخواب رفت. فرداي آن روز پسرش زنگ زد و گفت: قيمت سيم كارت تلفن همراه به شدت پايين آمده و هم چنان هم ادامه دارد ... پسر از پدر پيرش خواست همه سيم كارت هاي خود را بفروشد. ظهر در حالي كه از خستگي توان نداشت با ۵۰ درصد زيان وارد شده با لباس به خواب رفت. فرداي آن روز كه داشت به داروخانه مي رفت تيتر درشت يكي از روزنامه ها حواسش را جلب كرد: در روزنامه از قول رئيس موسسه استاندارد نوشته بودند ۶۶ درصد طلاي موجود در بازار ايران تقلبي است... پيرمرد بدبخت نفهميد راه داروخانه تا منزلش را چگونه دويد فقط وقتي سكه هاي طلا را از زير خاك بيرون آورد، ديد همه سكه ها زنگ زدهاند. آهسته بلند شد ... براي اولين بار در عمرش سيگاري روشن كرد و براي همسرش نوشت: عزيزم من فكر مي كنم با شرايط فعلي اقتصاد ايران بهترين سرمايه گذاري خريد دو امتياز قبر است... من مي روم تا گران تر نشده بخرم. پيرمرد از جلو دكه روزنامه فروشي كه رد مي شد، ديد يكي از روزنامه ها نوشته ۳۰ درصد بازار سهام را بانك هاي دولتي خريده اند