يقين بدانيد اين روزها نوشتن براي نويسندگان جدي روزنامهها بسيار سخت شده است. براي همين است كه دوستان روزنامه اعتمادملي كه در چند سال گذشته همواره در كنار آنها بودهام اصرار دارند كه هفتهاي سه ستون براي آنها بنويسم. اما واقعيتش را بخواهيد، براي خيالپردازي مثل من هم نوشتن سخت شده است. نوشتن، اين روزها مثل كندن و شكستن شده است. كندن آسفالتي ضخيم يا شكستن سنگي بزرگ. حتي خيالپرداز و بذلهگويي هم چون پرويز گيلاني نميتواند سرخوردگياش را پنهان كند. حقيقتش را بخواهيد ما تغيير ميخواستيم. هر كس در حوزه فعاليتهاي خودش تغيير ميخواست. من ميخواستم دولتها و شبهدولتها و نظاميها بازيگران بزرگ بورس نباشند. رئيس سازمان آدم را ياد رئيس كتابخانهاي در شهرستان نطنز نيندازد. مديرعامل شركت بورس، آدم خلاقي باشد كه آمدنش به واسطه علم و آگاهياش باشد نه به واسطه حمايت بازيگران پشت پرده بازار. بورسي ميخواستيم كه هيجان و سود داشته باشد نه بازاري كه هر روز زير شاخصاش جك مياندازند تا با كله زمين نخورد. سهامي ميخواستيم كه ارزش واقعياش را بدانيم نه سهامي كه با ضرب و زور پول و نقدينگي مهر ايرانيان و خاتمالانبيا نوسان كند. به هر صورت در جنگ طبقه متوسط شهري با جامعهاي كه نميدانم دهقاني بود، روستايي بود يا كارگري، من و چند ميليون آدم مثل من كه ماليات ميدهيم و دولت كارآمد ميخواهيم در مقابل آنها كه سهام عدالت ميخواهند و دولت توزيعي را ترجيح ميدهند حداقل در نتيجهاي كه اعلام شد، شكست خورديم. ببخشيد كه نوشتههاي خيالانگيز و طنزگونه پرويز گيلاني تبديل به نوشتهاي نااميدكننده و بيروح شده است اما قول ميدهم به عنوان يك آزاديخواه و مدافع اقتصاد آزاد، به زودي خودم را ترميم كنم و دوباره از سهام بنويسم و حداكثرسازي سود و سرمايه. به قول دوستان، جامعه روي ريلي افتاده است كه تغيير مسير آن ممكن نيست. در تمام طول مدتي كه از نديدن نوشتههاي من احساس خوبي داشتيد، مشغول بازسازي سبد سهامام بودم و خوشبختانه روند بينظمي و آشفتگي بازار را رصد كردم و موفق شدم تا حدودي زيان چندسال گذشته را جبران كنم. استراتژي سرمايهگذاري من ظرف دو سال گذشته تغيير زيادي كرده است. ديگر نه فاندامنتال هستم نه تكنيكال. من عادت كردهام يك فاندامنتال تكنيكال يا يكتكنيكال فاندامنتال باشم. فعلا به همين جملههاي نامفهومي كه خودم معنياش را نميدانم، بسنده كنيد تا دوباره خودم را بازسازي كنم و از بازاري بنويسم كه يك نفر هر روز به شاخصاش كمك ميكند. خريدهايش را مشخص ميكند،با تلفن به بقيه خبر ميدهد و در نهايت كميته تدوين وضعيت «تپكس» مشخص ميكند كه هوا گرم باشد يا سرد و مثل كارتون رابينهود هر ساعت يك بار توي شهر داد ميزند «شهر در امن و امان است». نميدانم دراين گونه مواقع، بازندهها چه ميکنند. ميگريند يا ميخندند. راه ميروند يا ترجيح ميدهند ديازپام 10بخورند و سه روز بخوابند. من بازندهام. هم ارزش داراييهايم سقوط کرده، هم سهامم کمارزش شده، هم نامزد مورد علاقهام رئيسجمهور نشده و هم تيمملي فوتبال به جامجهاني نرفته است. نميدانم شما اگر جاي من باشيد چه ميکنيد اما من قصد دارم به کوه و بيابان بزنم. بزنم به دشت و از اين همه ناکاميهاي پيدرپي خلاص شوم. مثل بازندهاي ميمانم که در کازينوي سياست، پشت سرهم باخته و ديگر چيزي در چنته ندارد. از هر طرف بادي ميوزد که خبري با خود دارد اما هيچکدام از اين خبرها، براي من که ميخواهم فعاليت اقتصادي کنم، بوي خوبي همراه ندارد.
روزنامه اعتماد ملی-۳۰ خرداد
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:28 توسط پرویز گیلانی
|
مهدی جاریانی
ايرانيها ازهم زياد انتظار دارند. پدر ازفرزند، فرزند از پدر. دوست از
دوست و سهامدار از مدير. گاهي اين انتظارات از چارچوب کلي اش فراتر
ميرود. به طور مثال سهامدار از مديري که با او نسبت فاميلي دارد،
ميخواهد که اطلاعات نهاني شرکت را دراختيارش بگذارد تا او با فراغ بال
خريد وفروش کند. اين اتفاق براي من رخ داده واتفاقا باعث شده است که دوستي
نزديک را ازدست بدهم. اين هم جزو عادت ما ايرانيهاست که دوست داريم
گوشهاي بنشينيم و بگويند چه سهمي بخريم وچه سهمي بفروشيم وما هم هيچ کاري
نکنيم. نه تحليلگري بلديم ونه ميتوانيم سهمي را تجزيه و تحليل کنيم.
هميشه وقتي سهمي نوسان پيدا ميکند،تلفن مديرعامل شرکت مشغول ميشود وهمه
ميخواهند بدانند چه اتفاقي افتاده است که سهم افزايش قيمت پيدا کرده يا
چه چيزي باعث شده که قيمت سهم کاهش پيدا کند. آنها که من را ميشناسند،
ميدانند که درسالهاي نه چندان دور، مدير عامل شرکت «تولي پرس» بودهام.
اين شرکت سهامداران زيادي داشت و در دورهاي، جزو بهترين سهام بازار به
حساب ميآمد. به خاطر دارم يک بار اتفاق مهمي در شرکت رخ داد که باعث شد
سودآوري شرکت افزايش قابل توجهي پيدا کند. ما قصد داشتيم همه کارها را روي
روال قانونياش دنبال کنيم وپس ازآن به بازار اطلاع بدهيم اما خبر اين
تحول مهم، کم کم به بازار راه يافت و تبديل به پچپچهاي در ميان سهامداران
شد. امکان داشت اين تحول به سرانجامي نرسد مثل خيلي از قراردادهايي که
دراقتصاد ايران يا نقض ميشود يا هرگز به سرانجام نميرسد بنابراين
اطلاعرساني را به زماني موکول کرديم که خبر قطعيت پيدا کند. درهمين
شرايط، يکي از دوستان نزديکم پرسيد «اتفاقي در شرکت افتاده؟» گفتم چطور؟
مگر چيز خاصي شنيده اي؟ گفت: به اين دليل که هر روز بر قيمت سهم افزوده
ميشود وبعضيها ميگويند «تولي پرس» قرار است به سود سهام اضافه کند.
گفتم نميدانم، فکر نميکنم اتفاق خاصي افتاده باشد. اتفاق مهم بود واعلام
خبرآن ميتوانست بر سود شرکت به شدت اضافه کند اما صحيح نديدم که تنها
اورا مطلع کنم. واژههايي مثل وجدان،اصول و اخلاق در کسب وکار اين روزها
به شدت رنگ باخته اما آن روز به عنوان مديرعامل شرکت،نتوانستم اصول را زير
پا بگذارم. آن روز من نه تاييد کردم ونه تکذيب به اين دليل که حق نداشتم
قوانين آسمان آبي را زير پا بگذارم و عدهاي را دارنده اطلاعات نهاني کنم.
من گفتم نه تاييد ميکنم ونه تکذيب. خودت ميداني. برو تحقيق کن و ببين
ارزش دارد سهم تولي پرس بخري يا خير؟ به اين ترتيب دوستم که براي خريد
سهام تولي پرس آماده بود ونقدينگي تدارک ديده بود، با اظهارات من،کمي دو
دل شد وخريد را متوقف کرد. مدتي بعد، خبر تحول شرکت را رسما به بازار
انعکاس داديم و در مدت کوتاهي ارزش سهام شرکت به شدت افزايش پيدا کرد.
درست نميدانم اما فکر ميکنم اگر دوستم همان روز اول سهام تولي پرس
ميخريد،پس ازاين که خبر تحولات شرکت رسما اعلام شد وقيمت افزايش پيدا
کرد،مي توانست سود فوقالعادهاي ببرد. به دليل همين ناکامي،دوستم به دفتر
کارم آمد و به شدت ابراز گلايه کرد. به شدت ناراحت بود ازاين که من شايعه
را تاييد نکرده بودم تا او بتواند سهام تولي پرس بخرد. نميدانم حق داشت
از من گلايه کند يا اصولا چنين حقي نداشت. با اين حال به او گفتم من هرگز
حاضر نيستم چنين رانتي براي تو تعريف کنم اما او به شدت ناراحت شد وشايد
در دل به اين اصول من خنديد. امروز سالها ازآن جريان گذشته و دوست سابقم
را مدتها است که نديدهام اما دوست دارم بدانم هنوز هم دوست دارد که من
به خاطر او اصول اخلاقيام را زير پا بگذارم؟
• قوانين آسمان آبي که دارندگان اطلاعات نهاني شرکتها را از خريد وفروش منع ميکند.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:29 توسط پرویز گیلانی
|
حسن قالیباف اصل
زماني که بحث تغيير مديريت شرکت بورس اوراق بهادار پيش آمد،اعضاي هيات
مديره شرکت،با فهرستي 20 نفره مواجه بودند که هرکدام در بازار سرمايه،از
ارج ومنزلتي برخوردار بودند.گزينههاي مختلفي براي مديرعاملي شرکت بورس
مطرح بود وحقيقت اين است که هرگز فکر نميکردم چنين مسووليتي به من
پيشنهاد شود و من بپذيرم.جريان از اين قرار بود که يک روز رئيس هيات مديره
شرکت بورس(محمدهاشم بت شکن) با من تماس گرفت و چون با دکتر رسول سعدي
دوست بودم، از من خواست که براي تصدي شرکت بورس با ايشان صحبت کنم. من هم
به عنوان عضو هيات مديره،با آقاي سعدي صحبت کردم اما تلاشهايم بينتيجه
بود وايشان نپذيرفت.از من اصرار واز ايشان انکار.تا درنهايت پس از يک هفته
تلاش،پاسخ منفي را به آقاي بت شکن دادم وگفتم رسول سعدي به دليل مشغلهاي
که دارد،مديريت را نميپذيرد. يکي دو روز بعد، آقاي بت شکن تماس گرفت و
بازهم اصرار کرد که آقاي سعدي را راضي کنم اما گفت اگر سعدي راضي نشد،
بايد خودت مديريت شرکت را بپذيري. من همان ابتدا جواب رد دادم و رسول سعدي
هم با وجود تلاش من وبقيه دوستان، زير بار نرفت. مدتي بعد اين روند معکوس
شد.يعني به جاي اين که من آقاي سعدي را راضي کنم، متوجه شدم ايشان دارد به
بقيه زنگ ميزند که من را راضي کنند.مي دانم دکتر سعدي به چند نفر از
دوستان گفته بود که من نميآيم وشما قاليباف را راضي کنيد.تعدادي از
دوستان از جمله آقاي وطني که قبلا مديرعامل بانک ملت بود که همه ما ايشان
را به عنوان بزرگتر و مرشد ميشناسيم، صحبت کردند وخواستند که پيشنهاد را
رد نکنم. علي آقاي عسگري ماراني هم اصرار کرد که رد نکن و بپذير ودرنهايت
من هم پذيرفتم درحالي که پيش ازاين فکر نميکردم زير بار چنين مسووليتي
بروم. واقعيتش اين بود که شرايط بازار را سخت ميدانستم ونميخواستم درآن
شرايط وارد بازار شوم اما به هرصورت وظيفهاي بود که نميشد به آساني از
آن امتناع کرد. بنابراين پذيرفتم. زماني که مديريت را پذيرفتم دوران سخت
بازار بود اما مجمع عمومي عادي سالانه شرکت بورس جز سخت ترين روزهاي
مديريت من بود.چون زماني كه مجمع برگزار شد بازار شرايط عادي نداشت.نگران
بودم چون به سهامداران حق ميدادم. واقعيت اين بود که شاخص از مرز 12 هزار
و900 واحد به 8 هزارو 400 واحد رسيده بود و سهامداران خيلي ضرر کرده بودند
و اين مجمع سخت بود و مهمتر اينکه نتيجه مجمع برايم مشخص نبود اما مجمع
خيلي خوب برگزار شد و به نظرم کارشناسان و مديران وهمه همکارانم خيلي خوب
کار کردند. من اعتقاد دارم که مردم خوب هستند چون برخورد سرمايه گذاران در
مجمع خيلي خوب بود و آن روز سخت را ميتوانم روز خوبي هم براي خودم در
بازار سرمايه بدانم چون وقتي از مجمع بيرون آمدم، شب خيلي خوب خوابيدم.
اما نکته ديگري که ميتوانم آن را به عنوان خاطرهاي خوش ياد کنم،عرضه
سهام بانک ملت است. در عرضه سهام بانک ملت متوجه شدم که سرمايهگذاراني که
در بازار تهران جمع ميشوند مثل پرندههايي هستند که در بازار جمع
شدهاند. نبايد کاري کنيم که اين پرندهها بپرند چون برگرداندن آنها سخت
است.در مورد بانک ملت، شاهد بودم که اشخاص حقيقي در عرضه اوليه بانک ملت
حضور داشتند و خودشان را اثبات کردند ما بايد قدر اين سرمايهگذاران را
بدانيم.در زمان عرضه سهام من روي شفافيت تاکيد ميکنم که در اين زمينه
نبايد دريغ کرد و با شفاف سازي کامل و وجود اطلاعات شرايط تحليل براي مردم
فراهم ميشود.ضمن اينکه قيمتها بايد جذاب باشد و نبايد فکر کنيم که
دارايي را يک روز در اين بازار ميفروشيم و همه چيز تمام ميشود.بايد کاري
بکنيم که اعتماد مردم به بازار سرمايه از دست نرود و اعتمادشان به بازار
جذب شود.
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28 توسط پرویز گیلانی
|
نسرین خدادادی
مدت زمان زيادي از حضورمن در روابط عمومي سازمان بورس نميگذرد با اين حال در طول اين مدت خاطرات زيادي از بورس و سهامداري دارم.
1
يك روز مردي هراسان وارد شد و با لهجه شيرين اصفهاني التماس کرد که خانم
تو رو خدا کمک کنيد پسرم....پسرم از خونه فرار کرده است. يک لحظه گيج و
مبهوت به قيافه آفتاب سوختهاش نگاه کردم.پيش خود گفتم:اي بابا اين آدم
بورس را با کلانتري اشتباه گرفته. مرد که متوجه بهت و حيرت من شده بود،
گفت: پسرم هر چي پول داشته برداشته و با خودش برده است. حساب بانکي خودش
را خالي کرده سهامي که داشته هم باخودش برده آمدم رد فروش سهامش را بگيرم
تا شايد پيدايش کنم. وقتي اين حرف را ميزد احساس کردم که کمر پدري شکسته
و غرورش جريحه دار شده.من اظهار بي اطلاعي کردم اما پس از پيگيري متوجه
شدم که نميتواند از طريق خريد يا فروش سهام پسرش را پيدا کند.او با اشکي
که در چشمانش حلقه زده بود،خداحافظي کرد و رفت نميدانم پسرش پيدا شد
يانه؟! اما تا مدتها ذهنم به اين مساله مشغول بود.
2 در باز شد مردي
هيجانزده وارد شد کلاه کاسکتش را روي ميز گذاشت، با وجود جثه درشت و قد
بلندش به نظر نميرسيد که سن زيادي داشته باشد. برگه سهامش را نشان داد و
گفت:هر چقدر ميشه پولش را بديد. سهام شرکت توسعه معادن روي را داشت
همکارم که پشت پيشخوان روابط عمومي نشسته بود نگاهي کرد و گفت: اين سهام
مال چند سال پيشه؟ موتورسوار من من کرد و گفت: مال پدر بزرگمه از ميان
وسايل قديمي باباي خدابيامرزم پيدا کردم. دقيقا زماني به بازار آمده بود
که سهامي که فروشندهاش بود 10 برابر شده بود گويا پدربزرگ سهام را به
قيمت اسمي خريد کرده بود. با خجالت گفت: خدا شاهده خيلي به پول احتياج
دارم مگه چقدر ميشه 50 هزار تومان ديگه بيشتر که نميشه! ميشه؟ پولش را
بديد برم پي بدبختيم. همکارم نگاهي به مرد کرد و گفت: توي اين سالها
ممکنه که سهامت اضافه شده باشه.همه دست به کار شدند يک نفرشماره تلفن شرکت
رو گرفت، يک نفر شماره کارگزاري تا بالاخره مشخص شد که کل دارايي مرد
مشتري 50 ميليون تومان شده است.اما اين مساله رو نميشد به اين راحتيها
گفت چون ممکن بود بنده خدا مشکل قلبي پيدا کنه و سکته کنه بعدش خونش بيفتد
گردن ما. براي همين همکارم خيلي آرام، آرام گفت: آقا سهامتون يک مقدار
زياد شده فکر ميکني الان قيمتش چقدر شده باشه؟ مرد گفت:خيلي!... مثلا يک
ميليون. همکارم با آرامش گفت: آقا بيشتر از اين حرفاست،وقتي فهميد چقدر
سهامش اضافه شده از خوشحالي کلاه کاسکتش رو جا گذاشت اما دوباره برگشت و
برش داشت خيلي تشکر کرد.
3 از بين اين همه سهامداري كه ميآيند و
ميروند، يک مشتري پر و پا قرص داريم که يک پير زن سهامدار است به قيافه
اين خانم 80 تا 90 سال سن ميخوره. ما نميدونيم واقعا چقدر سهام دارد. از
خصوصيت بارزش اينه که وضعيت ظاهرش ميخوره که زمان زيادي است که از آب دور
بوده اما اين خانم به قول خودمان سهامدار، که هميشه چرخ دستيش دستشه و
شايد از اين کارگزاري به اون کارگزاري در حال خريد و فروش سهم است واقعا
به ما اميد ميده. تو اين سن و سال که خيلي از خانمهاي جوان حتي
نميدونند سهام چيست و سرمايهگذاري در بورس چگونه است. خريد و فروش سهام
ميکنه و دقيقا ميدونه که کي بخره و کي بفروشه و جالبتر از همه قدرت
تحليل بازار را دارد. در هر صورت اين مشتري ما هر وقت ميآيد به ما سري
ميزنه و زياد هم چاي دوست نداره و فقط و فقط شربت سفارش ميده. دفعه پيش
که برايش چاي ريختم گفت: نه نه ! قربون دستت دخترم يک شربت بده گلوم خشک
شده.
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 توسط پرویز گیلانی
|
شاهرخ ظهیری
وقتي از من خواستند مطلبي از 50 سال حضورم در صنايع غذايي ايران بنويسم،
به ذهنم رسيد از «مهرام» بنويسم. شرکتي که بنيان آن را سالها پيش گذاشتم
و اکنون هزاران سهامدار دارد. خواستم از خاطرات تلخوشيرين مهرام بنويسم
اما اظهارنظر يک مقام دولتي در مورد اقتصاد، من را به شوروي سالهاي دور
برد. هيچ وقت اين خاطره را از ياد نميبرم و اگر آن را براي شما بازگو
ميکنم، هدفم اين است که دو تصوير مضحک از كمونيسم براي شما ارائه کنم. دو
تصوير واقعا خندهدار که پس از سالها، هنوز هم باعث ميشود از ته دل
بخندم و خدا را شکر کنم که ياور اين کشور بوده و اجازه نداده كمونيسم از
مرزهاي اين کشور وارد شود. در يکي از سفرهاي تجاريام، چند سال پيش از
فروپاشي كمونيسم و سقوط شوروي، در يكي از خيابانهاي شلوغ و پرازدحام
مسكو، چشمم به جواني افتاد كه نيمي از سرش تراشيده شده بود و نيمي از سرش
پر مو بود.آن روزها تيپ و قيافهها خيلي مدرن نشده بود و همه تقريبا به يک
گونه آرايش ميکردند.بنابراين قيافه اين پسر براي من خيلي خندهدار به نظر
آمد. گوشهاي از موي پشت سرش را كوتاه كرده بود اما بخش ديگري از سرش پر
مو بود و اين باعث تعجب و در عين حال خنده من شده بود. از مترجمي که
همراهم بود خواستم از جوان بپرسد متعلق به كدام فرقه يا آيين است؟ موي سرش
نشانه چيست و قسمت تراشيدهاش چه معني ميدهد؟ اصلا به چه چيزي اعتقاد
دارد؟ مترجم پرسيد و پسر جوان پاسخ داد: «من آييني ندارم و جزو فرقه مشخصي
نيستم.» از او پرسيدم پس چرا يك طرف موهايت تراشيده شده و قسمت ديگر پر
پشت است؟ پسر جوان گفت: «امروز بدشانسي آوردم، وقتي آرايشگر مشغول تراشيدن
سر من بود، ناگهان ساعت کارش تمام شد. اتوبوس جلوي آرايشگاه ايستاد و او
سوار اتوبوس شد و رفت. بنابراين من بايد تا شروع ساعت کار فردا منتظر
بمانم.» آن روز من به فکر فرو رفتم و خدا را شکر کردم که در يک کشور
کمونيستي زندگي نميکنم. بعد از آن، اتفاق جالب ديگري را هم به چشم ديدم.
فکر ميکنم فرداي آن روز بود که در يکي ديگر از خيابانهاي مسکو قدم
ميزدم که ديدم تعداد زيادي آدم در اطراف ميداني بزرگ تجمع کردهاند. صف
بلندي تشکيل شده بود مثل صف کوپن ارزاق عمومي در دهه 60 در تهران.
نزديکتر رفتم و ديدم به آدمها که ساعتهاي طولاني درصف ايستادهاند، يک
جفت کفش ميدهند و از آنها امضا ميگيرند. با اين حال کمي جلوتر ديدم که
آنها پس از گذراندن صف طولاني، در گوشه ديگري از ميدان مشغول معاوضه
كفشهاي خود هستند. از آنان پرسيدم كه چرا اين كفشها را تعويض ميكنيد؟
پاسخ دادند: «دولت هر 6 ماه يك جفت كفش به ما تحويل ميدهد. وظيفه دولت
اين نيست كه هنگام تحويل،اندازه كفش و سايز پاهاي ما را نيز بداند. ما پس
از دريافت كفشها در اين ميدان به دنبال اندازه واقعي كفشمان از همديگر
پرسوجو ميكنيم تا سايز واقعي را بيابيم.» آن روز هم خيلي تکان خوردم و
با خودم گفتم «اين فرجام نكبتبار اقتصادي است كه مدعي بزرگترين و
قدرتمندترين اقتصاد جهان است.» باورکنيد اين تصويرها هنوز پيش چشمم قرار
دارد و 100 سال ديگر هم که از من بپرسند چه بلايي بود که ميخواست بر اين
کشور نازل شود و به لطف خدا دفع شد، ميگويم كمونيسم. نه اينکه شعارهاي
کمونيستي و آموزههاي سوسياليستي را بد بدانم که معتقدم غيرقابل اجرا
هستند. كمونيسم مجموعهاي از شعارهاي انساني و عوامپسند را در خود جمع
کرده اما به هيچ عنوان نميتوان اين شعارها را عملي کرد. به نظرم تحقير و
حقارتي كه اقتصاد دولتي در ذات خود دارد، ملت بزرگي را خوار و ذليل
ميکند. بنابراين بايد خيلي اميدوار باشيم كه مسوولان نظام ما پيش از
اينكه كار به جاي باريكي بكشد، دست به كار شدند و جلوي آسيبهاي بعدي
اقتصاد را گرفتند.
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:25 توسط پرویز گیلانی
|
محسن ایلچی
براي اولين مرتبه است که با لحن و نثري خودماني مطلبي را براي خوانندگان
مينويسم.همكارم مسوول صفحه پيش رو، ديروز تماس گرفت و اينطوري سر صحبت را
باز کرد: «تو چند سال مسوول صفحات بورس «دنياي اقتصاد» بودي، نميخواهي
يکي از خاطراتت را براي ستون «خاطره» صفحه بنويسي؟» اول کمي من من کردم،
خواستم بيخيال شود.گفتم: «حاضرم براي صفحه تحليل «وضعيت بورس و انتخابات»
را بنويسم». گفت: «نه... اين همه خاطره داري» گفتم: «آخه...» گفت: «آخه
بيآخه»1277 روز، 11 صفحه، 12 خبرنگار، گزارشگر، تحليلگر، ستوننويس و از
صبح تا شب نظارهگر تحولات يک بازار پرفرازوفرود مملو از خاطرات و
آموزههايي است که هيچگاه از ذهنم پاک نميشود و اما يکي از هزاران خاطره.
شما تصور ميکنيد که فقط اين بروبچههاي واحد مرکزي خبر هستند که «آقا
دوربيني» دارند؟ آقا دوربيني که هر کجا مراسمي هست، توي دريچه دوربين
آنقدر زل ميزند تا فيلمبردار روي آن زوم کند. حالا تصور کنيد که «دنياي
اقتصاد» هم براي خودش يک «آقا تلفني» سمج داشت. «آقا تلفني» يک سهامدار
55 تا 60 ساله بود که هر دو سه روز، يک يا دو مرتبه به تلفنهاي گروه بورس
زنگ ميزد و از خبرنگاران اطلاعات ميگرفت يا اطلاعات تجاري جهتدار و
هدايت شده تحويل آنها ميداد، تا بازار را از طريق روزنامه به نفع خودش
سمتوسو دهد. اما خبرنگاران حرفهاي بورس دست او را خوانده بودند. حالا
«آقا تلفني» چگونه در تحريريه دنياي اقتصاد «آقا تلفني» شد. يک شب بهاري
سال 85، خسته از کار روزانه، هنوز چند متري از در روزنامه فاصله نگرفته
بودم که صدايي از آن سوي تلفن همراهم گفت: «آقاي ايلچي! س- سلام من دکتر
عسگري هستم. پريروز از آمريکا به ايران اومدم، سرمايه دارم، ميخواستم
تحليل شما درباره تاثير احتمال صدور قطعنامه جديد بر روي فلان سهم بدونم»
من لحظهاي درنگ کردم، چون سوال آنقدر بازاري يا حرفهاي بود که به يک
سرمايهگذار تازه به وطن برگشته نميخورد. گفتم: «خسته نباشيد، دکتر! من
سوال شما را در ستون «صداي سهامدار» حتما پاسخ ميدهم. او هم زياد اصرار
نکرد. اما اين سوال در ذهنم وجود داشت که دکتر شماره همراه من را از چه
کسي گرفته؛ البته پيدا کردن شماره موبايل خبرنگاران زياد هم دشوار نيست.
فرداي آن روز از بچههاي گروه بورس پرسيدم:«شماره تلفن همراه من را به
دکتر عسگري داديد؟» همه گفتند: «نه». يک هفتهاي گذشت. يک روز حوالي ساعت
15:30 که زمان بستن اولين صفحه متني بورس بود، تلفن ثابت زنگ زد و صدايي
از آن سوي خط گفت: «س- سلام من مهندس جوادي هستم» و ادامه داد:
«ميدونستيد که خط توليد شرکت لوله... هفته آينده افتتاح ميشود.دولت هم
ميخواهد به اين شرکت تسهيلات هنگفت بدهد و... خواستم بگويم شما گزارشي از
اين سهم تهيه کنيد و...» يک لحظه با خودم گفتم: «چقدر زنگ صداي آن طرف
تلفن براي من آشناست.» گفتم «چشم؛ مهندس حتما موضوع را پيگيري ميکنيم.»
نکته اينجا بود که زبان «آقا تلفني» روي حرف «س» ميزد و همين موضوع باعث
شد که مچ دکتر عسگري يا همان مهندس جوادي خيلي سريع باز شود. بعد از آن،
موضوع «آقا تلفني» را با ساير همکاران سرويس در ميان گذاشتم. بعد از مدتي
فهميدم که به بهانههاي مختلف به ساير شماره تلفنهاي گروه بورس هم زنگ
ميزند و ميخواهد اطلاعات بگيرد و خط بدهد. البته موضوع به اينجا ختم
نميشد، چون «آقا تلفني» حسابي دست به تلفن بود و با ساير سرويسها نيز
تماس ميگرفت. اما ديروز چند لحظه پيش از آنکه اين مطلب را براي صفحه پيش
رو بنويسم، به «عليرضا باغاني» خبرنگار بازار گروه بورس «دنياي اقتصاد»
زنگ زدم، پرسيدم که آقا تلفني همچنان مشتري گروه بورس هست؟ گفت:«تقريبا هر
چند روز در ميان زنگ ميزند.» پس احتمالا فقط تلفنهاي دنياي اقتصاد زنگ
نميخورد و زنگ تلفن ساير روزنامهها هم به صدا در ميآيد: «الو س- سلام
من دکتر عسگري هستم و...».
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:24 توسط پرویز گیلانی
|
الله وردی رجایی سلماسی
همزمان با حضور من در بورس، چند اتفاق مهم رخ داد که باعث رانده شدن بورس
به حاشيه اقتصاد ايران شد. اول جنگي بود که درسال 58 آغازشد. در کنار آن
ترورها و خرابيهاي گسترده سالهاي اوليه انقلاب و در نهايت، سياست ملي
شدن بانکها وصنايع که همه چيز بازار را به هم ريخت. زماني که به عنوان
دبيرکل به سازمان بورس رفتم و کارها را بررسي کردم، ديدم همه چيز از بين
رفته و کارها خوابيده است. سازمان 25نفر کارمند داشت و واقعا کاري نبود
که کارکنان انجام دهند. اولين کار من اين بود که ترتيبي دادم تا با موافقت
بانک مرکزي 15نفر از کارکنان بورس به بانک مرکزي منتقل شوند. در آن سال با
تصويب قانون حفاظت و توسعه صنايع ايران، اکثر شرکتها مشمول بندهاي «الف»
و «ب» و «ج» شده بودند که به همين دليل خيلي از واحدها از بورس خارج شده
بودند. پيش از آن، تعداد شرکتهاي پذيرفته شده بورس تهران 105شرکت بود
اما داد و ستد سهام اکثر اين شرکتها متوقف شده بود. بعد خيلي از شرکتها
مشمول بند «الف» و «ب» شدند و دولت مالکيت آنها را در دست گرفت. 55 شرکت
را دولت ملي کرد و 50شرکت هم در فهرست بورس باقي ماند. تا جايي که به ياد
دارم داد و ستد سهام 50 شرکت باقي مانده کاملا متوقف شده بود. آن روزها
هنوز در بورس، ميشد اوراق قرضه داد و ستد کرد. تا اين که سال 1362 داد و
ستد اوراق قرضه هم متوقف شد. اولين شوكي كه بعد از جنگ به اقتصاد كشور وبه
صورت مشخص به بورس وارد شد، تصويب لايحه قانون اداره امور بانكها
درخرداد 1358 بود كه براساس آن 36 بانك تجاري وتخصصي كشور، در قالب 9 بانك
تجاري و3 بانك تخصصي ادغام شدند. چنين رويهاي در مورد شركتهاي بيمه هم
صورت گرفت و به اين ترتيب تعداد زيادي از شركتها و موسسههاي عضو، از
فهرست شركتهاي بورس خارج شدند تا عدد شركتهاي عضو، از 105 به 57 شركت
برسد. ارزش مبادلات درآن روزها خيلي پايين بود مثلا درسال 1358 ارزش کل
مبادلات حدود 1/4 ميليارد ريال بود ويك سال بعد اين عدد با 88 درصد كاهش
مواجه شد. به دليل جو بسيار پيچيدهاي كه اول انقلاب وجود داشت، هر لحظه
فكر ميكردم، ميريزند و بورس را تعطيل ميكنند. در آن جو مخالف، نگه
داشتن بورس كار آساني نبود. بعدها هم تلاش كرديم تا براي بورس، ضابطه
تعيين كنيم. سيستم معاملات را تغيير داديم. ساختمان را تجهيز كرديم.
دردورهاي که جنگ خيلي فشار آورده بود، تا مدتها کسي در اطراف ساختمان
بورس ديده نميشد. اصلا کسي قدم به ساختمان بورس نميگذاشت واگر کسي را
ميديديم، شربت وشيريني ميداديم. يادم هست يک روز دو نفر که شايد رهگذر
هم بودند، به تالار معاملات آمدند. به من خبر دادند که دو نفر پس از
مدتها به تالار آمدهاند. با شنيدن اين خبربا خوشحالي گفتم به آنها چاي
بدهند. وقتي چاي وشيريني دادند، اين دو نفر متعجب شدند. نيم ساعتي درتالار
بودند وبعد رفتندو تامدتها بعد کسي نيامد. تالار معاملات اين گونه نبود
که عدهاي بايستند و تابلوهاي بزرگي باشد ومردم لحظهبهلحظه در جريان
روند قيمتها قرار گيرند. سالني داشتيم که ميز بزرگي داشت و کارگزارها دور
آن مينشستند و خريد و فروش ميکردند. معاملات کاملا نقدي بود. امور
پاياپاي معاملات هم به صورت دستي انجام ميشد. اگر کسي سهمي ميفروخت،
همان جا پولش را تحويل ميگرفت. آخرين قيمتها را با ماژيک روي مقوا و
تابلوي اعلانات مينوشتند. اين روزها را ديگر حتي در خيال هم نميشود مجسم
کرد. يک بارهم چند برادر که نميدانم وابسته به کجا بودند،آمدند وشلوغ
کردند وگفتند ميخواهيم بورس را ببنديم. ما نگران شديم. وابسته به جايي
نبودند فقط باورشان اين بود که بورس نماد کاپيتاليسم است. ديگر کسي سراغ
بورس نيامد تا سالها بعد که برنامه اول توسعه نوشته شد وهاشمي رفسنجاني
دولت را در دست گرفت.
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:23 توسط پرویز گیلانی
|
ایرج جمشیدی
در ميان انبوه روزنامههايي كه در آن كار كردهام يا خودم منتشر كردهام،
روزنامه اقتصادي آسيا را بيشتر از همه دوست دارم. دوران انتشار آسيا كه
همزمان با رشد اقتصاد و رونق بورس بود، براي من هم آثار بينظيري داشت.
آسيا تنها روزنامه اقتصادي سالهاي آغازين دهه 80 نبود اما بسيار مورد
توجه فعالان اقتصادي قرار داشت. روزنامه آسيا را پس از ابرار اقتصادي
منتشر كردم. اگر ابرار اقتصادي متعلق به شخص ديگري بود، آسيا به طور كامل
به خودم تعلق داشت. ساختماني برايش مهيا كردم و با نويسندگان و خبرنگاران
زيادي براي همكاري مذاكره كردم تا در نهايت، تيمي حرفهاي تشكيل شد.
روزنامه دولتي نبود و بدون رانتهاي دولتي منتشر ميشد بنابراين آزادي عمل
زيادي در انعكاس اخبار داشتيم. فكر ميكنم اواخر سال 80 بود كه احساس كردم
بايد در صفحههاي بورس كه قلب روزنامه بود، تغييراتي ايجاد كنم، به همين
دليل با محمد طاهري كه آن روزها در روزنامه همشهري فعال بود، مذاكره كردم
و از او خواستم به آسيا بيايد و با اختيار كامل صفحات بورس را مديريت كند.
او را جواني فعال و پويا ميشناختم و احساس كردم ميتواند به موفقيت آسيا
كمك كند. به هر صورت او به روزنامه آسيا آمد و من به او آزادي كامل در
انتشار مطالب و اخبار دادم و قرار ما اين بود كه هيچكس او را به آگهي
گرفتن و ارتباط بازرگاني با شركتها مجبور نكند و من هم قول دادم به او و
دوستانش حقوق خوبي بپردازم. جنس كار او جنجالي بود و من هر روز بايد به
خاطر اخباري كه منتشر ميكرد به ديگران پاسخ ميدادم اما متوجه اين نكته
بودم كه روزنامه بيشتر از هميشه مورد توجه سهامداران قرار گرفته است.
اينها همه به دوراني بر ميگردد كه حسين عبده تبريزي دبيركل بورس شده بود
و بازار هر روز نوسانهاي زيادي به خود ميديد. يك روز كه شاخص بورس بيش
از 135 واحد سقوط كرد، محمد طاهري گزارشي تهيه كرد و عصر همان روز صفحهاي
حاضر كرد كه تيتر اصلياش بود «يكشنبه سياه در بورس تهران» مطلب را خواندم
و ديدم دور از واقعيت نيست هرچند كه خيلي تند و تيز تنظيم شده بود
بنابراين صفحه را تاييد كردم و براي چاپ ارسال شد. ساعتي بعد گفتند پرويز
صداقت تلفن زده و كار فوري دارد. به تلفن جواب دادم و ديدم مدير روابط
عمومي بورس از مطلبي كه در صفحه بورس نوشته شده به شدت ناراحت است. من هم
ناراحت شدم كه چرا ايشان پيش از انتشار روزنامه از خبر فردا آگاهي پيدا
كرده، بنابراين عذرخواهي كردم و گفتم؛ صفحه را براي چاپ فرستادهايم و
كاري نميتوانم بكنم. به هر صورت فرداي آن روز روزنامه چاپ شد و از همان
دقايق ابتداي روز، تلفنها شروع شد. در وهله اول روزنامههاي جلوي در بورس
را توقيف كردند. من دوباره روزنامه فرستادم و رايگان توزيع شد اما تا يكي
دو ساعت بعد، كل بورس به هم ريخت. تا جايي كه ميدانم به طاهري هم فشار
زيادي آوردند به همين دليل زماني كه حوالي ساعت 12 ظهر به روزنامه رفتم،
ديدم طاهري در اقدامي حرفهاي براي اينكه فشار به روزنامه كم شود، استعفا
داده است. از آن طرف با غلامحسين دواني تماس گرفتم و از او خواستم جلسهاي
با دبيركل بورس بگذارد، بعدازظهر همان روز جلسه تشكيل شد و آقاي عبده كه
خيلي عصباني بود واقعا فكر نميكردم تيتر «يكشنبه سياه بورس تهران» اين
قدر سروصدا ايجاد كند و مهمتر از همه فكر نميكردم دبيركل بورس، اين گزارش
را دشمني با خود تلقي كند. آقاي عبده آن روز آنقدر عصباني بود كه من نگران
سلامتياش شدم و كوتاه آمدم و بهصورت موقت سروصداها خوابيد اما همه جا
ميشنيدم كه آقاي عبده معتقد است كه ما روي اهداف خاص عليه او گزارش تهيه
كردهايم. روزنامهنگاري ايران پر است از اينگونه اتفاقات و اكنون كه شش
سال از آن روزها ميگذرد، دوست دارم بار ديگر تاكيد كنم كه من و محمد
طاهري با حسين عبده تبريزي دشمني نداشتيم.
منبع: اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:22 توسط پرویز گیلانی
|
حسین خزلی خرازی
اين خاطره را فقط براي يادآوري بعضي مسائل جاري بازار و گريز به گذشته نقل
ميکنم. به ياد دارم در سال 1382 که حسين عبدهتبريزي، دبيرکل بورس تهران
شد، من مدير حراست سازمان بورس بودم وپس از صحبتي که با ايشان داشتم، کار
من به عنوان مدير حراست سازمان ادامه يافت. با اين حال با آمدن آقاي
عبدهتبريزي، برخي مديران بورس تغيير کردند.آن روزها دفتر من در طبقه 14
ساختمان 19 طبقه حافظ بود و در اين طبقه امور بين الملل سازمان هم مستقر
بود.بعد از اينکه شاهد تغييراتي در سطح مديران بورس بوديم، اتفاقا
مدير امور بين الملل هم تغيير کرد ودبير کل بورس، خانمي با نام شادي صدقي
نژاد را به عنوان مدير بينالملل بورس منصوب کرد.
آن روزها خانم صدقي
نژاد را نميشناختم براي شناخت ايشان کافي است، بدانيد. خانم صدقينژاد از
5 سالگي به نيويورک رفته بود و در آنجا در دانشگاه نيويورک درس خوانده و
دکتري حقوق اوراق قرضه داشت.( التبه مدرک ايشان دکتري نبود و اصطلاحا به
آن LLL ميگفتند که به نوعي فوق فوق ليسانس است). خانم صدقي نژاد در آن
سالها شايد بعد از 30 سال تازه از نيويورک آمده بود و زبان فارسي را هم
خوب بلد نبود و فارسي را با لهجه آمريکايي صحبت ميکرد. در آن سالها تب
امور بينالملل بورس و کلا بازار سرمايه، يادگيري سازوکار بورسهاي خارجي
بود. به خوبي به ياد دارم که به عنوان مديرحراست براي اينکه جلوي مديرامور
بينالملل بورس کم نياورم، با زحمت زياد ياد گرفتم، SEC چيست، فرق NYSE با
NYMEX چيست، NASDAQ که ميگويند يعني چي؟ درهمين زمينه قانون بورس اوراق
بهادار آمريکا را که کتابي به قطر 400 صفحه بود از خانم صدقي نژاد گرفتم و
کپي کردم. ايشان با همان لهجه نيم بند فارسي ميگفت: «آقاي خرازي درحال
حاضر در ايران فقط من اين کتاب را دارم و شما هم کپي آن را. آقاي خرازي،
من در سال 1988 که به ايران آمدم حراست فقط کيفها را ميگشت، دنبال ماتيک
و رژلب بود، اما الان شما دنبال قانون SEC هستيد، مثل اينکه اوضاع خيلي
فرق کرده.»
پنج سال از آن سالها گذشته و حالا مديراني بر بورس مديريت
ميکنند که دانش آموخته دانشگاه امام صادق(عليه السلام) هستند. من هم به
عنوان کارگزار سابق بورس و دبيرکل کانون کارگزاران مجبورم زور بزنم، وقت
بگذارم تا ياد بگيرم: صکوک يعني چه؟ شبه بيع العينه يعني چه؟ صکوک استصناع
يعني چه؟ سلف موازي يعني چه؟ خلاصه در مقابل مديران جديد و جوان بورسباز
هم نبايد کم بياورم!
منبع: صفحه بورس روزنامه اعتماد ملی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط پرویز گیلانی
|
بهروز شهدایی
1- چند سال قبل در بازار سهام وضعيتي بود که به قول معروف اگر دست به خاک
ميزدي، طلا ميشد. در آن مقطع زماني جلسات حاشيهاي بورس معمولا در
وقتهاي غير معاملاتي توي رستورانها و پارکها انجام ميشد. يك بار من هم
به يکي از همين رستورانها، دعوت شدم.تعدادي از افراد ميانسال که کوله
باري از تجربه با خود داشتند وارد سالن شدند و وقتي که بحث شروع شد بيشتر
صحبت از اين بود که چه بخريم چه بفروشيم.
هركس درمورد سهام شركتها
چيزي ميگفت. نميشد اسم تحليل را گذاشت روي صحبتهاي بچهها به اين دليل
كه حرفهايي كه ميزدند، بيشتر شبيه شايعه بود تا تحليل. همه چيز ميگفتند
و به همه چيز اتكا ميكردند به غير از بررسي و تحليل. وقتي نوبت به من
رسيد شروع کردم به تحليل وضعيت يكي از شركتها. شرکتي که اتفاقا درموردش
خيلي دعوا بود.آخر صحبتهايم تازه متوجه شدم که هيچکس به حرفهايم دل
نداده و شايد يك سري هم اصلا نفهميدند که منظورم چيست. آخر جلسه، يکي از
دوستان که خيلي خيلي کوله بار تجربهاش سنگينتر بود آمد و البته خيلي
مودبانه گفت: اين چيزايي که گفتي البته خيلي خوبه ولي خوب اينجا کاربرد
نداره و ما با حسي كه داريم سهم ميخريم و خيلي خيلي هم موفقيم. گفت كه
دربورس تهران نيازي نيست تحليلگر باشي وفقط كافي است گوش وحس قوي داشته
باشي.از آن روز به بعد ديگر براي هيچ كدام از دوستان قديمي وبه اصطلاح با
تجربههاي بازار چيزي از تحليل نگفتم تا اينکه ورق برگشت و بازار از آذر
84 فرو ريخت.وضعيت خيلي تغيير كرد وهمه هر روز ميديدند كه ارزش سبد سهامي
كه دارند، چگونه فرو ميريزد.همه كاهش ارزش سهام خود را ميديدند ونمي
توانستند كاري كنند. به عنوان تحليلگر ميديدم كه سهم بچههاي قديمي بازار
چگونه ارزش خود را از دست ميدهد اما تحليلگراني كه با مطالعه سهم خريده
بودند تا حدودي از ريزش سهام مصون ماندند.يك روز همان دوست قديمي را
ديدم.همان كه معتقد بود تحليلگري در بورس تهران جواب نميدهد.ديدم كتابي
در دست دارد. زياد توجه نكردم اما فكر ميكنم كتاب مربوط به تحليلگري در
بورس بود.گفتم: چه خبر وچه ميكني؟گفت: بد جوري ضرر كردهام كاش من هم بلد
بودم تحليل كنم.
2- يك روز در دفتر يکي از دوستان تحليلگر بازار نشسته
بوديم، خانم منشي خبر از ورود يکي از آشنايان اين دوست عزيز را داد. ظاهرا
چند سال بود همديگر را نديده بودند.بنده خدا آمده بود با دوست من در مورد
چند تكه كاغذ مچاله شده صحبت كند.آن طور كه ميگفت،سالها پيش در روستاي
محل اقامتش،سهام يك شركت توليد كننده سيمان را به او داده بودند.مثل اين
كه كارخانه سيمان همان اطراف بوده وطبق رسمي كه قديمها مرسوم بود،صاحبان
كارخانهها به آدمهايي كه اطراف كارخانه زندگي ميكردند،به دليل
آلودگيهايي كه ممكن بود به محيط زيست آنها لطمه بزند، سهام شركت را
ميدادند.خلاصه اين كه بنده خدا كاغذها را نشان داد و آن قدر قديمي بود كه
سربرگ شيروخورشيد روي آن ديده ميشد. تعجب داشت اما طبق اطلاعاتي كه داشتم
شركت هنوز وجود داشت و سودآور بود.صاحب كاغذهاي مچاله كه انگار خجالت
ميكشيد،درحالي كه ترديد داشت،گفت: «چند نفر از تهران آمده بودند و
ميخواستند اين كاغذها را 20 هزار تومان بخرند و ميگفتند ممكن است به
خاطر همين عکس شير خورشيد شما را بگيرند. در هر صورت ببخشيد که براي 10 –
20 هزار تومان وقت شما را گرفتيم.»گفتم؛ اشتباه نكنيد ممكن است خيلي بيشتر
ارزش داشته باشند.بايد به شركت مراجعه كنيد و مراقب باشيد كلاه سرتان
نگذارند. طرف اول ميترسيد که مبادا به خاطر عکس شيروخورشيد بازداشتش كنند
و ما کلي گفتيم نه بابا اين حرفها نيست و تازه بنده خدايي هم که از تهران
آمده بود خواسته سرشما کلاه بگذارد.درهرصورت اين سهم خيلي خيلي خيلي بيشتر
از اين حرفها ميارزد.مدتها گذشت و از اين دوستم شنيدم که بنده خدا سهام
شركت را نقد كرده و با همان پول براي دخترش خانهاي درتهران خريده.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:15 توسط پرویز گیلانی
|