تبليغاتX
پرویز گیلانی

 

 از روزی كه در یكی از روزهای داغ تابستان 82 یقه‌ام را گرفت و از اتاقش بیرونم كرد، ندیده بودمش تا این كه هفته گذشته در رامسر دیدمش كه كنار خیابان ایستاده بود یا به قول خودش سركارش گذاشته بودند. تكیه داده بود به مزدای سفید رنگی و داشت با گوشی N90 اش بازی می‌كرد. اتفاقی چشممان به چشم همدیگر افتاد اگرنه، نه من حال دیدنش را داشتم ونه او حال احوالپرسی از من. وقتی داشتم پشت ماشینش پارك می‌كردم، نگران بود كه به مزدای سفیدرنگش خط بیندازم یا سپر استیلش را زخمی‌كنم ومن در نگاه اول نشناختمش. ماشین را كه پارك كردم، به سمتم آمد ودست داد ومن شش سال پیش را به خاطر آوردم كه هردو جوان بودیم و پراحساس و روزی كه دست به یقه شدیم واو من را ازاتاقش پرت كرد بیرون ومن تهدیدش كردم وفحش دادم. ازآن روز همدیگر را درنمای لانگ شات می‌دیدیم ودوری می‌كردیم ازاین كه از 100متری هم عبور كنیم اما درتمام این مدت، من حق را به خودم می‌دادم كه اعتراضم محترمانه بود و به حق. او كارمند رسمی ‌سازمان بود وخرید وفروش می‌كرد وگاهی اگر ازدستش برمی‌آمد، دربازار، شایعه می‌پیچاند یا اطلاعات شركت‌ها را حبس می‌كرد وازاین دست كارها.اعتراف می‌كنم، باهم كار می‌كردیم ودرمجامع، هماهنگ بودیم. هم برای این كه روزنامه . . . را روزنامه رسمی‌شركت‌ها كنیم وهم برای این كه فشار بیاوریم تا درمجامع سود نقدی تقسیم شود. به هم خط می‌دادیم وسهام خوب شناسایی می‌كردیم وسفارش می‌دادیم. آن روزها من، سبدگردان آقای . . . بودم كه معاون . . . بود واطلاعات می‌داد و با كمك دیگر دوستان، می‌خریدیم و می‌فروختیم وسود‌های 120 درصدی به جیب می‌زدیم. دستش را دراز كرد ومن با وجود این كه یاد بی‌احترامی‌هایش افتاده بودم، دستش را پس نزدم اما صورتش را نبوسیدم. گفت: هنوز ناراحتی؟ گفتم: فراموش كردم. مهم نیست. گفت: چه می‌كنی؟اخبارت را می‌خوانم ونوشته‌هایت را دنبال می‌كنم. راستش را بخواهی همیشه می‌ترسم علیه من چیزی بنویسی.توكه به خودت رحم نمی‌كنی. گفتم: فراموشت كرده بودم اما حالا كه دیدمت، بدم نمی‌آید دوباره خودزنی كنم وبنویسم كه چه‌كاره بودم و دوستانم چه كسانی بودند. گفت: بی‌خیال. من كه دیگر كاره‌ای نیستم. ازكجا می‌دانی كجا هستم و چه می‌كنم؟ درهوای مرطوب خیابان كازینوی رامسر، سیگاری روشن كردم وتكیه دادم به مزدای سفید رنگش. نسیم دریا دود سیگارم را تقسیم كرد بین صورتش وموهایش. بغلم كرد وبوسیدم. شانه‌هایش می‌لرزید ودیدم كه دارد گریه می‌كند. گفت: زنم تركم كرد. بچه‌ام مرد ودارایی‌هایم را ازدست دادم. از آن همه بروبیا، چیزی برایم باقی نمانده وحالا مقروض وفراری هستم. با تعجب نگاهش كردم. هرچند درطول سال‌های گذشته او را ندیده بودم اما می‌دانستم با . . . در كارگزاری. . . شریك است وتا زمانی كه كارمند. . . بوده، از رانت‌های اطلاعاتی‌اش به خوبی استفاده كرده وثروت كلانی به هم زده است. گریه وصحبت‌های ناامیدكننده‌اش برایم نامفهوم بود ونمی‌دانستم چه برسرش آمده است. آن روز گذشت ودوست قدیمی‌ “دارنده اطلاعات نهانی”ام شماره تلفنم را گرفت تا فردای آن روز به صورت مفصل برایم بگوید كه چه اتفاقی برایش افتاده است. فردای آن روز شماره غریب تلفن همراهی- ازنوع ایرانسل- روی گوشی‌ام خودنمایی كرد. حدس زدم خودش باشد. خودش بود وبرای نیم ساعت بعد قرار گذاشت. نیم ساعت بعد سر قرار حاضر شدم. سوارمزدای سفید رنگش شدم وراه افتادیم به جایی كه من نمی‌دانستم كجاست. دوست روزهای شارلاتانی‌ام، كه درشارلاتانی، چیزی ازمن كم نداشت، برایم تعریف كرد كه سودهای واقعا بادآورده سال‌های 82 و83 را مفت ازدست داده است.برایم تعریف كرد كه سهام شركت كارگزاری‌اش را چگونه به باد داده ومن، هاج و واج ماندم كه چگونه می‌شود گرگی مثل او، اسیر حیله‌های گرگی دیگر شده باشد. من و او، دو جوان جویای ثروتی بودیم كه در رعد وبرق‌های سال 82 و83، سوار بازار شدیم وسود كلانی انباشتیم. او به مدد ارتباطی كه برقرار كرده بود، موفق به اخذ مجوز كارگزاری هم شد وچندسال رؤیایی را پشت سر گذاشت اما سرانجام اسیر زیاده‌خواهی‌هایش شد. به قول انگلیسی‌ها” طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است” واین جمله به خوبی درمورد دوست قدیمی‌من مصداق دارد. من از سال 83 به این طرف، با ترك روش‌هایی كه البته، قانونی برای مقابله باآن نوشته نشده بود، معامله‌گری پاك وسالم شدم واتفاقا قسمت عمده‌ای از سود سرمایه‌گذاری‌ام را درهمین دوران به دست آوردم اما دوستم، همه چیز را ازدست داد. او اسیر كلاهبرداری بسیار حرفه‌ای وظاهرا صاحب‌نفوذ شد كه با تطمیع دوست من موفق شد قسمت زیادی از سرمایه‌اش را درقالب تكنیك” تایم شرینگ” یا خرید زمان، ازدست بدهد. یك بار درروزنامه شرق، اعتراف كردم كه درابتدای ورودم به بورس، گاهی ازروش‌های جوانمردانه‌ای برای كسب سود بیشتر استفاده نمی‌كردم اما به عنوان معامله‌گری پشیمان، اكنون اعتراف می‌كنم كه داد وستد براساس اطلاعات نهانی در دراز مدت، آدم را خنگ و بی‌شعور می‌كند وراه را بر تحلیل‌گری ودادوستد عقلانی می‌بندد. دوست من با استفاده از روش‌های گوناگون، ثروتمند شده بود.به هیچ عنوان پایبند مسایل اجتماعی واخلاقی وحتی قوانین معمولی هم نبود. پشت هیچ چراغ قرمزی توقف نمی‌كرد. دوستی داشت كه خلاف‌های رانندگی‌اش را صفر می‌كرد. قوطی “رانی”‌اش را می‌انداخت هرجا كه دلش می‌خواست وخلاصه رفتاری از او سر می‌زد كه زننده و زشت بود. به هرصورت، دوست مالباخته من شرایط سختی داشت ومن اگرچه به دلیل بی‌عدالتی‌اش در تقسیم پورسانت به هم زدن مجمع شركت . . . با اودرگیر شدم اما از دیدن چهره غم‌انگیزش در ساحل زیبای رامسر وباخت سنگینش دربازی بی‌فرجام طمع، فوق‌العاده نارحت شدم. به ویلا كه برگشتم، نشستم وشروع كردم به نصیحت كردن دخترم كه: آدم نباید طمع‌كار باشد. نباید براساس اطلاعات نهانی دادوستد كند. نباید پورسانت بگیرد. نباید مجامع شركت‌های بورس را به هم بریزد. نباید بگوید من كارمند وزارت . . . هستم. نباید با انبوه ریش‌هایی كه دارد خودش را وابسته به . . . بداند. ومهتاب در انتهای جمله‌های عبرت‌آموزم گفت: نباید این قدر سیگار بكشد. دوباره سیگاری روشن كردم وبه دریای روبرویم نگاه كردم.

منبع: شهروندامروز

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط پرویز گیلانی |