تبليغاتX
پرویز گیلانی

  

واقعیتی درمورد خودم بگویم.این روزها هیچ چیز من را راضی نمی کند.نه سیگارآخرشب ونه میرزاقاسمی" رستوران یاس".نه رانندگی درشب وشنیدن ترانه های خاطره انگیز کریس دبرگ ونه ماکسیما سواری در اتوبان تهران –قم.گاهی اگر وقت داشتم، سری به نشرچشمه می زدم یا می رفتم به کافی شاپ محسن یعقوبی درخیابان جردن اما این روزها-نمی دانم برای چه- حال وحوصله هیچ کاری ندارم.

بیشتر وقتم در حیاط خانه ورسیدگی به گل ها می گذرد وبی حوصلگی ام تا آن جا پیش رفته که حال جواب دادن به کارگزار وراجم را ندارم.روزی ده بار زنگ می زند وتوی پیام گیر مزخرف تلفن می گوید: پرویز خان کار مهمی دارم.

روزی ده بار زنگ می زند ومن جواب نمی دهم اما از رو نمی رود.این روزها هم برای خودش دوره ای است.می گذرد مثل همه روزهایی که برعکس این روزها، من روزی صد بار زنگ می زدم واو جواب نمی داد.

دل گیری های این روزها منشا خاصی ندارد اما چیزی که خیلی حالم را منقلب کرده، جمله دوست عزیزی است که اواخر هفته گذشته مثل این که شاخص بورس سقوط کند، هوارشد روی سرم.

هفته گذشته برای انجام کاری به بانک اقتصادنوین رفتم.رئیس شعبه مثل منگل ها به سمتم آمد وبه مردی معرفی ام کرد که ظاهرا عموی همسرش بود.نوع معرفی رئیس شعبه وهای وهویی که بلند کرد، باعث شد خانمی از آن سمت شعبه به سمتم بیاید وبپرسد" شما آقای گیلانی هستید؟" من گفتم " بله گیلانی هستم اما شما؟" زیاد منتظرم نگذاشت وگفت"نوشته های شما را می خوانم.به نظرم شما مبتلا به اسنوبیسم هستید"

خانم شیک پوش جمله دیگری نگفت ورفت اما همان جمله اش آن قدر سریع وسنگین شلیک شد که تادقایقی گیج ومبهوت بودم.چرا من را متهم به اسنوبیسم کرد؟آیا رفتار ونوشته های من تا این اندازه نفرت آورهستند؟آیا من به اندازه ای اهل خودنمایی وتمایز بوده ام که خانمی با خواندن نوشته هایم من را به اسنوبیسم کند؟

بعد ازاین که کار بانکی ام تمام شد رئیس شعبه وفک وفامیلش را ترک کردم اما وقتی پشت فرمان ماکسیمای نقره ای رنگم نشستم، حالم از رانندگی با این خودروی حال به هم زن به هم خورد.تا حالا به نگاه دیگران دقت نکرده بودم اما سرچهارراه مرد مسنی که عرق از سروصورتش می چکید،از داخل پیکانی رنگ ورو رفته چنان نگاهم کرد که فکر کردم همین الان گلویم را فشار می دهد تا یک عمر بدبختی هایش را از حلقومم بکشد بیرون.

چراغ سبز شد و پیرمرد رفت اما من ماندم پشت چراغ قرمزی که کلید اش را آن زن بد اخلاق در بانک اقتصاد نوین روش کرد.

به نوشته های احمقانه ام فکر کردم واین که فکر می کنم یکی از بهترین معامله گران بورس هستم.به این که توهم خود بزرگ بینی دارم. به این که همه جا جار می زنم که من خانه بزرگی در زعفرانیه دارم،ویلایی در شمال، سهامدار 36 شرکت بورس هستم ومی توانم کت وشلوار مارک دار بپوشم، به رستوران های گران قیمت بروم، گلف بازی کنم و50 میلیون تومان سهام به خواهرزاده نوزاده ام هدیه بدهم.

متلک زن بداخلاق ونگاه غمگنانه پیرمرد والتماس های دخترکی که خواهش می کرد یک دسته گل از او بخرم واصرارپسری که در کارواش از من انعام می خواست، من را مثل بازاری که انتظارات آتی درآن مرده است، بی تحرک وبی انگیزه کرد.

از همان روز بود که خودم را زندانی کردم وبه جای این که وقتم را با تحلیل گران بورس ومعامله گران سهام وکارگزاران بگذرانم،سعی کردم با گل ها وباغچه کوچک خانه ام مشغول شوم.

حقیقت قضیه این است که من هیچ وقت سعی نکرده ام خود بزرگ بین یا به قول آن خانم بداخلاق شیک پوش،اسیر اسنوبیسم باشم. اسنوبیسم حسی است که تمایل به نشان دادن تمایزرا آن قدر پررنگ می کند که آدم به مرحله خود بزرگ بینی می رسد. به قول پاسکال " مثل خرگوشی است که آدم ، تمام روز ، خود را با دویدن به دنبال آن خسته می کند  ولی هیچ علاقه ای به خریدنش ندارد "

اسنوبیسم حسی است که مثل خون درون ما جریان دارد ومن هم این را انکار نمی کنم اما باور کنید مسایلی که درنوشته هایم مطرح می شود، به این دلیل نیست که می خواهم عقده های نهفته خود بزرگ بینی ام راآشکار کنم.

اتفاقا دوسه روز پیش که سری به شهروند امروز زدم، گفتند یک نفر از قزوین تماس گرفته ومی خواهد با من صحبت کند.شماره اش را گرفتم وبا او صحبت کردم.موضوع جالب این بود که مطرح کردن شفاف میزان دارایی هایم واین که خانه بزرگی درزعفرانیه دارم یا سوار ماکسیما می شوم و ...اگرچه برای آن خانم بداخلاق شیک پوش مصداق اسنوب بودن من بود اما برای این مرد قزوینی، نشانه ای از شجاعت وصداقت اقتصادی محسوب می شد.

یک بیمار اسنوب همیشه سعی می کند درمتن دید افراد باشد.او اجتماع را به این دلیل دوست دارد که می تواند درآن ثروت،مقام وآگاهی اش را به رخ بنمایاند.

من خودم را ازاین اتهام پاک می دانم اما برادرم خسرو، آدم مارک بازی است که هرگز درزندگی اش چیزی را به خاطر ارزش ذاتی اش نخریده وصرفا به این دلیل به آن روی خوش نشان داده که مورد توجه همه بوده است.

او اگر دربین ده ها مدل خودرو، سانتافه را انتخاب کرده، به این دلیل بوده است که این خودرو را انتخاب روز می دانسته نه به دلیل ویژگی های فنی اش.

آن خانم بداخلاق شیک پوش رفته است ومن هم دارم بقایای شکل وشمایل مبهمش را ازیاد می برم اما هرچه فکر می کنم می بینم اسنوب ها برای اقتصاد نه تنها زیانی ندارند که منشا سود وبازدهی فراوانی هستند.

نمی دانم آن خانم بد اخلاق شیک پوش اگر پرسشنامه مربوط به طرح هدفمندی یارانه ها را دریافت کرده باشد،جلوی ستون مربوط به خانه وخودرواش چه خواهد نوشت اما من هم چنان با افتخار می نویسم :

 

درآمد حاصل از شغل اصلي : سه تا 5 میلیون تومان

وضعيت تملك خانه مسكوني : مالک ششدانگ

مساحت زيربناي ملك: 850متر

ارزش تقريبي ملك: سه میلیاردو500میلیون تومان

داشتن خودروي سواري و ارزش تقريبي آن: ماکسیما-30میلیون تومان

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:6 توسط پرویز گیلانی |