در تمام مدتي كه در بورس تهران وقت و سرمايه گذاشتهام، گاو بودهام. اين را از همان روزهاي اول فهميدم، به اين دليل كه حتي در وقايع 11 سپتامبر، جنگ دامنهدار آمريكا در كشورهاي افغانستان و عراق، تغيير دولت در ايران و حتي زماني كه رئيسجمهور قصد دارد چند جراحي بزرگ در اقتصاد ايران ايجاد كند، همواره خريدار سهام بودهام.
گاو بودن ظاهرا در ذات من است، به اين دليل كه ريسك را دوست دارم و ترس و واهمهاي از ريزش قيمتها و شاخص بورس ندارم.
بچه كه بودم و بعدها كه جوان، فكر ميكردم در مكانيسم فواره، هيچگاه سقوط معنايي ندارد. به اين دليل كه پيش از هر سقوط، صعودي در كار بوده است و اين سقوط و صعود هميشه ادامه خواهد داشت. بعدها كه وارد بورس شدم و به قاعده گاوها، سرمايهگذاري كردم، به اين موضوع هم دقيق شدم كه فواره سرانجام خاموش ميشود و آخرين حركت مكانيسم فواره سقوط است. با اين حال، تن به بازي گاوها دادم و سخت در حال تلاش هستم تا زمان خاموش شدن فواره را محاسبه يا پيشبيني كنم.
آنها كه من را ميشناسند و با نوشتههاي من در ستون «يادداشتهاي يك سهامدار» در روزنامه شرق و ستون «يادداشتهاي يك ميلياردر» در روزنامه همميهن آشنايي دارند ميدانند همواره در نوشتههايم از گاوها دفاع كردهام.
حتي اين روزها كه فشارهاي سياسي عليه ايران هر روز بيشتر و بيشتر ميشود، حتي اين روزها كه مديران دولت يكييكي ميآيند و ميروند، باز هم سعي ميكنم گاو باقي بمانم.
پرويز گيلاني اين روزها البته با پرويز گيلاني آن روزها تفاوتهايي هم دارد. جدا از اينكه همچنان گاو باقي ماندهام و به ماندن در بازار سرمايه اصرار دارم، سعي كردهام از وزن خودم و اندازه شكم بدشكل و بدقوارهام بكاهم. همچنان لباس ماركدار ميپوشم و برخلاف پولدارهاي سنتي ايران، كه دندان طلا داشتند و شكمهاي گنده، ترجيح ميدهم اندام متناسبي داشته باشم و به طور مداوم دندانهايم را معاينه كنم.
برخلاف اسلاف خودم، علاقهاي به پياز و آبگوشت ندارم و ترجيح ميدهم براي اينكه ميزان چربي خونم را كم كنم، از غذاهاي پرچرب و پركالري استفاده نكنم.
خلاصه بگويم، هر چه همكاران و دوستان سرمايهدارم – ببخشيد كارآفرينم- تاكيد دارند كه حق با خرسهاست، من ميگويم گاوها درست ميگويند.
اما گاو در بازار سرمايه چه خصوصيتهايي بايد داشته باشد؟
گاوها عادت به نااميدي ندارند و معتقدند هيچ شرايطي هميشه منفي نخواهد ماند. گاوها معتقد به افزايش مداوم قيمت سهام هستند و برايشان فرقي نميكند وضعيت ريسك بازار چگونه است.
بعضي تحليلگران معتقدند، ما در بورس تهران خرس نداريم، به اين دليل كه بازار سرمايه ايران يكطرفه است. بنابراين افراد ميتوانند فقط نگاه خرسي داشته باشند.
اما در اين محدوده افراد زيادي وجود دارند كه قايل به تفكر گاوها هستند. به همين دليل، بورس تهران همچنان رونق خود را حفظ كرده است.
راستش را بخواهيد، من هنوز نگران اين نكته هستم كه بعضي از خوانندگان اين مطلب با معني واژههاي bull و bear آشنا نباشند. به همين دليل ترجيح ميدهم به معني اين دو واژه مختصر اشارهاي بكنم.
Bull معني گاو ميدهد و bear معني خرس. در بازارهاي سرمايه به افرادي كه نسبت به آينده بازار سهام خوشبين هستند گاو ميگويند و به افرادي كه معتقدند قيمت سهام افت ميكنند خرس ميگويند.
اين روزها كه شاخص بورس تهران روندي رو به رشد دارد، به تحولات سيستماتيك و غيرسيستماتيك بيتوجه است و كاري ندارد به اينكه چند وزير از كابينه رفتهاند و برنامههاي تازهواردها چيست، من همچنان گاو خواهم ماند.
راستش را بخواهيد در كنار سودآوري وحشتناك بخش زمين و مسكن خجالت ميكشم در مورد بورس و بازدهي سهام بنويسم. ميترسم خيلي از شماها جزو خيل برندگان بيشمار حوزه مستغلات باشيد و شايد جزو بازندگان پرشمار بازار سرمايه.
قطعا جريان سرمايهگذاري سياهم را برايتان نگفتهام، سرمايهگذاري وحشتناكي كه باعث بر باد رفتن قسمت عمدهاي از داراييهايم شد. البته اين سرمايهگذاري خارج از بورس بود اما در مجموع داخل همين كشور و درون همين اقتصاد صورت گرفت و پاياني تلخ برايم رقم زد.
چهار سال پيش كه براي شركت در نمايشگاه كوالالامپور به مالزي سفر كردم، با مردي آشنا شدم كه تا حد زيادي مسير زندگيام را تغيير داد.
ديدن اين مرد كوتاهقد چهارشانه كه به خوردن آبگوشت ايراني علاقه زيادي داشت و عاشق قدم زدن در خيابانهاي اصفهان بود، بزرگترين بدشانسي چند سال گذاشتهام بود.
اسمي از اين مرد چهارشانه چشمبادامي نميآورم چون ميترسم يكي از همكاران مطبوعاتي ژاپنيام، جريان سرمايهگذاري مسخرهام را به گوش او برساند اما براي اينكه بتوانم جريان را واضحتر بنويسم نام او را ميگذارم «آساهي».
در نمايشگاه كوالالامپور شركتهاي زيادي حضور داشتند كه ماشين آلات نساجي را در معرض ديد گذاشته بودند اما در اين ميان شركتي هم حضور داشت كه تكنولوژي دست دوم عرضه ميكرد. حقيقت اين بود كه براي خريد به نمايشگاه نرفته بودم، فقط در كوالالامپور حضور داشتم براي اين كه در يكي از دانشگاههاي مكاتبهاي اين كشور ثبتنام كنم اما زماني كه متوجه شدم نمايشگاهي در مركز شهر داير شده است، نتوانستم مقاومت كنم.
از كنار غرفه ماشينآلات استوك گذشتم اما در گوشهاي از غرفه چشمم به عكسهايي افتاد كه برايم خيلي آشنا به نظر ميرسيد.
عكسهايي در حالتهاي مختلف از زنان ايراني كه چادر مشكي به سر داشتند. در گوشه ديگر غرفه تصويرهاي مختلفي از زنان افغاني هم ديده ميشد با چادر مشكي.
با دقت كه نگاه كردم، ديدم تعداد زيادي از اين دست تصاوير در غرفه نصب شده است و البته تصاوير زيادي از دستگاهي كه ظاهرا تكنولوژي توليد چادر مشكي بود. از كنار غرفه گذشتم اما نتوانستم تصوير خط توليد چادر مشكي را فراموش كنم.
دوري در نمايشگاه زدم و اطلاعات و بروشورهاي متعددي از خطوط توليد، ماشينهاي نساجي و دستگاههاي بستهبندي دريافت كردم.
وقتي سرنوشت قرار است براي شما حادثهاي رقم بزند، اين اتفاق خواهد افتاد، حتي اگر شما قصد نداشته باشيد بار ديگر از غرفه ماشينآلات استوك آساهي بازديد كنيد. نفهميدم چه اتفاقي افتاد اما بار ديگر خودم را در حالي جلوي غرفه آساهي ديدم كه محو تماشاي عكسها بودم. گرفتن يك كارت ويزيت ضرري نداشت به خصوص اينكه خانم مودبي با لبخند آن را تقديم كرد. آن روز گذشت اما افكار يك سرمايهگذاري جديد ذهن من را به خود مشغول ساخت و تا مدتها بعد از ذهن من پاك نشد.
بعد از مدتي به ايران برگشتم و مشغول امور روزانهام شدم تا اينكه سرنوشت ملاقات ديگري برايم ترتيب داد. آقاي (م-ح) يكي از نمايندگان سابق پارلمان ايران از طريق (علي-ف) با من تماس گرفت و درخواست ملاقات كرد. او نماينده يك شهر كوچك در شرق كشور بود كه با افغانستان مرز مشترك داشت. ما در هتل لاله همديگر را ديديم و او از اخذ مجوز نهايي يا موافقت اصولي براي احداث يك كارخانه نساجي در شهرش صحبت كرد و از من خواست شريك او و چند سرمايهدار شهرش براي احداث كارخانه توليد چادر مشكي شوم.
وقتي با پيشنهاد او مواجه شدم باز هم در فكري غوطهور شدم كه از زمان سفر مالزي رهايم نكرده بود. پس از آن با نماينده سابق مجلس، چند بار قرار گذاشتم و در نهايت از طريق دوستانم، گزارشهاي مثبتي از بازار چادر مشكي در افغانستان و شهرهاي مرزي دريافت كردم.
زمان به سرعت گذشت و من پس از مدتي، خودم را در ماكسيمايي مشكيرنگ ديدم كه دارد از زمينهاي بياباني و خشك شهري مرزي براي احداث يك كارخانه نساجي بازديد ميكند. و چند روز بعد پرويز گيلاني و شركاي جديدش به فكر خريد ماشينآلاتي ميافتند كه فقط در كشور ژاپن ساخته ميشود و اين گونه است كه پرويز گيلاني كارت ويزيت آساهي را از گوشه كيف چرمياش بيرون ميكشد.
***
به همراه اسماعيل محبي، مترجم زبان ژاپني و نماينده سابق مجلس، براي خريد دستگاههاي ژاپني به توكيو و پس از آن به ناكازاكي سفر ميكنيم. خط توليد نهچندان قديمي يك كارخانه نساجي ژاپني را ميپسنديم و به ايران برميگرديم تا كارهاي بانكي را سروسامان دهيم.
ميگويند بانكهاي ژاپني سيستم بانكي ما را تحريم كردهاند. ما پول را به حساب بانك ايراني ريختهايم اما بانك ايراني نميتواند گشايش اعتبار كند.
***
به هر جان كندني هست پول را به حساب طرف ژاپني ميريزند و ماشين آلات نساجي به سمت ايران حواله ميشود.
قرار است كار نصب ماشينها و خط توليد دو ماه ديگر به اتمام برسد و ما در حال تدارك مراسم افتتاح كارخانه هستيم.
در فاز اول كارخانه قرار است 85 نفر به كار مشغول شوند و ما بايد نيروهاي متخصصي جذب كنيم. فرداي روزي كه آگهي استخدام در روزنامه خراسان چاپ ميشود، دو هزار تقاضاي استخدام دريافت ميكنيم و 400 قطعه نامه اداري.
تفاوتي نميكند، نامهها همه مربوط به سفارش استخدام يكي از بندگان خداست كه توسط مقامات مسوول محلي سفارش ويژه شدهاند. شريكم، نماينده سابق مجلس لطف ميكند و 60 نفر از سفارششدهها را استخدام ميكند و قرارداد را هم تنظيم ميكند. مثل دامادهاي ناراضي در مراسم افتتاح كارخانهام شركت ميكنم. كارخانهاي كه كمتر از 10 متخصص و مهندس تحصيلكرده دارد. در عوض تا دلتان بخواهد پسر حاجي و جناب و قربان. كارخانه راه ميافتد. چرخ ميچرخد، تارها و پودها در هم ميتنند و محصول سياه كارخانه من، چادر مشكي متولد ميشود. خوشحالي بيحد و حصري دارم هم از اينكه كار توليد ميكنم و هم از اين كه سرمايهگذاريام به بار خواهد نشست.
بعد از دو هفته دوري از خانه ميخواهم به تهران برگردم. در فرودگاه مشهد، روزنامه دنياي اقتصاد را ميخرم. تيتر كوچكي، تاكيد ميكنم تيتر كوچكي ميبينم «تعرفه واردات چادر مشكي صفر شد» نميدانم چرا به صندلي فرو ميروم.
غول بازار مسكن كاري به سياستهاي دولت ندارد. دولت با ذرهبين روي زمين دنبالش ميگردد، اما غول بازار مسكن درآسمانها سير ميكند. ديدن اين غول عظيمالجثه نياز به چشم مسلح و تلسكوپ و اينگونه دستگاهها ندارد، كافي است از حوالي نياوران كه رد ميشويد، نگاهي به نوك آن برج معروف بيندازيد. غول بازارمسكن كه هرروز بزرگتر وبزرگتر ميشود، سه سال پيش قدش كوچكتر از يك شركت ثبت شده در تابلوي دوم بورس بود، اما اين روزها از شركتهاي معظم تابلوي اصلي بورس هم بلندترشده است.
من محاسبه كردهام و غلو نميكنم تا سياستهاي دولت را زير سوال ببرم، اما باور كنيد شما اگر 1000متر بنا درخيابان نياوران داشته باشيد، ميتوانيد آن را وارد بورس كنيد. فكر ميكنيد تعداد افرادي كه صاحب برجهاي بزرگ هستند، كم است؟ من كه چنين عقيدهاي ندارم.
غمانگيز است كه سرمايه خيلي از شركتهاي بورس اوراق بهادار با قيمت يك واحد مسكوني در محلههاي تهران برابري ميكند. نميدانم اين نسبت نشان دهنده ارزش كاذب مسكن است يا بيارزشي توليد و سرمايه.
فكرش را بكنيد، شما ميتوانيد بدون اين كه دردسر كارگر و تاميناجتماعي وتامين مواد اوليه و تسهيلات بانكي و هزاران بدبختي ديگر را داشته باشيد، پولتان را صرف ساخت ساختماني در منطقه دارآباد تهران كنيد و بعد با سود آن يك واحد توليدي را بخريد، كارگرانش را بازخريد كنيد و بعد در زمين آن برج بسازيد.
من كه نميفهمم چرا بايد سرمايهام را خرج توليد پيچ ومهره در شهرك صنعتي عباسآباد كنم. مگر اين كه از تاكتيكهاي هميشگي استفاده كنم. زياد سخت نيست. نامهاي ميخواهد با اين مضمون:
جناب حاج آقاي دكتر...
مقام محترم وزارتي
سلام عليكم
احتراما به استحضار ميرساند شركت توليدي... با 200نفر كارگر زحمتكش، كه 40نفرآنها عضو خانوادههاي معظم شهدا هستند و25 نفراز آنها درزمره آزادگان وشهيدان زنده به دليل ورود پيچ و مهرههاي چيني و دامپينگ نامردمان چشمبادامي و ناتواني در عودت وامهاي كمرشكن سيستم بانكي، در آستانه ورشكستگي است. با توجه به نقش مهم اين شركت در اشتغال نيروهاي انقلابي ونقش آن در مسايل امنيتي منطقه، لطفا دستور فرماييد از محل حساب ذخيره نذري، مبلغ 20ميليون دلار وام كمبهره به اين شركت تعلق گيرد.
با تشكروآرزوي توفيق وسربلندي
ارادتمند ودست بوس
پرويزگيلاني
باور كنيد 20ميليون دلار پول كمي شده است. كافي است به نوك برجهاي نه چندان معروف شمال تهران نگاه كنيد. شراكت با غول مسكن بهتر است يا كاركردن در سولههاي عباسآباد و سروكله زدن با كارگر و مامور بيمه و نيرويانتظاميكه مدعي جديد بخش خصوصي شده است؟
افتخارهاي من
شركتهاي زيادي هستند كه من افتخار حضور در هيأت مديره آنها را دارم. از شركتهاي فعال در زمينه ساختمان و مسكن تا شركتهايي كه فقط روي كاغذ زندهاند و هيچ نام و نشاني در دنياي واقعيت ندارند. اين خصلت ايرانيها است و نميدانم منطقي است كه نام اينگونه فعاليتهاي اقتصادي را سرمايهگذاري موشي بدانم يا بهتر است به آن شركتهاي تو در تو بگويم.
اجداد ما هم، بعد از دوره ترك غارنشيني، خانههايي ميساختند كه شبيه تونلهاي تودرتو بود و پس از سالها اين عادت عجيب به سرمايهگذاران ايراني رسيده است.
بسياري از شركتهايي كه من عضو هيات مديره آنها هستم وجود خارجي ندارند و تنها نشان حياتشان چند بيزينسكارت است و چند دسته ورق سربرگ دارد.
با اينحال، محاسبهام نشان ميدهد سال گذشته سود كلاني از همين شركتها به دست آوردهام.
حقه، حقهاي پيچده و جديد نيست. تقريبا همه به آن تن دادهايم، هم سرمايهگذاران، هم سيستم بانكي و هم مديران صنايع.
جريان از اين قرار است كه شما با يك واسطه ثبت شركتها تماس ميگيريد. نيمساعت بعد مدارك ثبت شركتي جديد را به او تحويل ميدهيد و دو روز بعد آقاي واسطه مدارك ثبت شركت را پس از دريافت حقالزحمه، به شما تحويل ميدهد. يك هفته بعد، شما روبهروي يكي از مديران ارشد بانك... در رستوراني ايتاليايي نشستهايد و در حالي كه پيتزا ميخوريد مدارك درخواست وام را به شريك آينده خود تحويل ميدهيد.
يك هفته بعد وام 600ميليون توماني شما آماده است و شما ميتوانيد با آن يك واحد آپارتمان 200متري در دارآباد بخريد.
اعتراف ميكنم كه چندبار از اين وامها گرفتهام. اين وامها طعم بسيار شيريني دارند، به اين دليل كه بهره پاييني به آنها تعلق ميگيرد و در عوض بازار مسكن سود فراواني به شما هديه خواهد داد.
عصمت خانم دو پسر داشت كه هر دو را در ناآراميهاي جنگل سياهكل، گم كرده بود. نه خبري از كشته شدن آنها داشت و نه اطلاعي از زنده بودنشان. روزها، كار عصمت خانم، زحمت و تلاش در شاليزار بود و شبها با صداي خشگرفته و محزونش براي بچههاي گمشدهاش گريه ميكرد و آواز ميخواند.
گاهي عصمتخانم تخممرغها و سبزيهاي باغچهاش را در سبدي ميگذاشت و همراه با مادرم به بازار ميرفت. مادرم ميگفت: نميدانم چرا عصمت خانم در مسير بازار روي ماشينها تف مياندازد و فحش ميدهد به صاحبان ماشينها. هيچكس نميدانست راز تف انداختنهاي عصمتخانم چيست و هميشه اين موضوع براي من هم يك معما بود.
مدتها گذشت و روزي مردي با ساكدستي برزنتي و كتو شلواري كهنه و مندرس و در حالي كه كلاهي روسي به سر داشت در خانه عصمتخانم را به صدا درآورد. پيرزن كه حالا پيرتر و تنهاتر از هميشه شده بود، در را باز كرد و پس از چند لحظه كه در بهت و سكوت گذشت، مرد كهنهپوش را در آغوش گرفت.
مرد عينكي به چشم زده بود و سبيل پرپشتي داشت. شبيه عكسي كه هميشه روي ديوار خانه عصمت خانم بود، در چهرهاش رگههايي از آشنايي ميديدم، بله آن مرد يكي از پسران ننه عصمت بود. همسايه پير اما خوشحال ما، به مناسبت بازگشت پسرش، مهماني ترتيب داد و اهل محل را دعوت كرد. شب كه به خانهاش رفتيم، ديدم پسر عصمت خانم جليقه به تن دارد و صورتش را اصلاح كرده و كلاه روسياش را همچنان به سر دارد.
او يحيي نام داشت و به گفته مادرش، پس از 25 سال به خانه برگشته است.يحيي كمحرف بود، اما از صحبتهايش ميشد فهميد كه پس از ناآراميهاي جنگل سياهكل به شوروي فرار كرده و آنجا به اتهام قتل يك پيرزن به زندان افتاده و پس از سالها آزاد شده است.
از شاليكوبي مشرحمان گذشتيم و باز هم يحيي همان چيزهاي نامفهوم را زير لب زمزمه كرد و رد شد.
يادم هست كه پدر همكلاسيام، محمد عباسي تراكتوري خريده بود كه آن را هميشه جلوي در خانهاش پارك ميكرد و آن روز هم تراكتور جلو در خانه پارك بود و يحيي كه متوجه شدم به شدت درد كمر دارد، روي تراكتور تف انداخت و با صدايي كه بلندتر و رساتر از قبل بود به پدردوستم فحش داد. «بيپدرها. از كجا آوردهايد چرا من بايد به خاطر شماها زندان بروم و شماها خوب زندگي كنيد.»
من و خسرو با تعجب به هم نگاه كرديم و چون تف انداختن آقا يحيي روي تراكتور برايمان كار بامزهاي بود، ما هم تف انداختيم و خنديديم و گذشتيم.
آن روز گذشت و من آقا يحيي را نديدم اما قصد داشتم جريان تف انداختن او و مادرش را بپرسم. تا اينكه يك روز او را ديدم و سلام كردم. با سنگيني جواب داد و من جرات كردم و جلو رفتم و پرسيدم آقا يحيي چرا روي ماشينها تف مياندازيد و به مردم فحش ميدهيد. جواب نداد و من در حالي كه بدجوري كنف شده بودم، به دور شدن اين مرد عجيب نگاه ميكردم.
مدتي گذشت تا اينكه محمد عباسي كارتي براي من و خانوادهام آورد كه مربوط بود به عروسي خواهرش. ما به مهماني دعوت شده بوديم و كارت عصمت خانم و پسرش را هم به من دادند تا به آنها بدهم. شب عروسي را هيچ وقت يادم نميرود. ما مشغول بازي و صحبت بوديم كه سروصدايي بلند شد. رفتيم ببينيم اين داد و فريادها براي چيست كه ديديم پدر محمد عباسي دارد يك نفر را كتك ميزند. خوب كه نگاه كردم ديدم آقا يحيي پسر عصمت خانم است. جلو رفتم و گفتم نزنيدش، نزنيدش. آقا يحيي پسر عصمت خانم است. اما پدر محمد عباسي آنقدر عصباني بود كه گفت هر خري ميخواهد باشد و باز هم به كتك زدن يحيي ادامه داد.
***
براي اجاره يك انبار به يكي از مناطق جنوب شهر ميروم. كار تمام ميشود و قولنامه را مينويسم. خداحافظي ميكنم و از انبار بيرون ميآيم. نوجواني دارد روي رينگ نقرهايرنگ سمت راننده ماكسيماي مشكي رنگم ميشاشد و با ميخي، چيزي روي كاپوت ماشين خط مياندازد. ميگيرمش و ميخواهم لهاش كنم، اما خودم را كنترل ميكنم. ميپرسم چرا همچين غلطي كردي؟ ميگويد: «از كجا آوردهاي؟» بابا يحيي ميگويد، سرمايهدارها كثيف هستند و بايد روي ماشينهايشان شاشيد.
ولش ميكنم و سيگاري آتش ميزنم.
نقدي بر سندروم مستضعف گريزي در ايران؛
منبع:شهروند