تبليغاتX
پرویز گیلانی

 

از ماشين‌ پياده شد. اسكناس دو هزار توماني را به راننده داد. هوا گرم بود و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. ايستاد تا بقيه پولش را بگيرد. راننده اما نايستاد. ماشين حركت كرد. او ماند و سايه‌اي كه جلو پاهايش، چسبيده بود به آسفالت داغ.

برگشت و به راه افتاد. سايه هم پشت‌سرش. سينه‌خيز حركت مي‌كرد. او بود و جاده‌اي كه پنج كيلومتر كشيده شده بود روي زمين. بايد پياده مي‌رفت. هوا داغ بود. كف‌پاهايش در حرارت جنس ‌لاستيكي كفش چيني‌اش مي‌سوخت. چاره‌اي نداشت. بايد ادامه مي‌داد.

از دور صداي «هوم‌هوم» ماشيني به گوش مي‌رسيد. برگشت و به پشت‌سرش نگاه كرد. وانت‌قرمز رنگي از پيچ جاده اصلي به جاده فرعي خزيده بود و داشت هوم‌هوم‌كنان خودش را روي آسفالت داغ مي‌كشاند.

كاش وانت‌قرمز مي‌ايستاد تا او بقيه راه را اسير حرارت كفش‌هاي چيني‌اش نباشد. وانت ايستاد. مرد هيكل‌داري از پشت‌فرمان صدايش كرد. در وانت را باز كرد و سلام كرد. مرد هيكل‌دار پيراهن چارخانه‌اش را انداخت روي شانه‌اش تا موهاي سينه و جاي زخم‌هاي بازويش ديده نشود. وانت به راه افتاد. اين بار زوزه‌كشان. مرد راننده گاهي نگاهش مي‌كرد؛ از آن نگاه‌هاي زهردار. از آن نگاه‌هايي كه بوي پياز و سيگار و عفونت دندان با خود داشت.

تصوير كمرنگ خودش را در شيشه وانت ديد. كاش آرايش نكرده بود.

وانت، زوزه‌كنان خودش را در آسفالت داغ مي‌كشاند. صداي مردي از حلق خاك‌‌گرفته پخش ماشين بيرون مي‌آمد:

آي دختر گل‌فروش

گل‌رو ارزون نفروش

بيا تو با من بجوش

گل‌رو ارزون نفروش

به زيرپاهايش نگاه كرد. سايه‌اش همراهش نبود. ترسيد.

***

از زير نگاه‌هاي ترسناك مرد هيكل‌دار، خودش را به زور بيرون كشيد. پياده شد و به نگهباني شركت نگاه كرد. وانت زوزه‌كشان دور شد. هنوز صداي خواننده از حلقوم خاك‌گرفته پخش شنيده مي‌شد.

آهاي فيروزه قشنگه

آهاي فيروزه قشنگه

آرام به دفتر نگهباني پا گذاشت. اطراف شركت بيابان بود، اما دورتادور آن را نرده كشيده بودند. نسيم ملايمي مي‌وزيد و صورت سرخ‌شده او را نوازش مي‌داد.

نگهبان از دور مي‌دويد. سگي در دوردست‌ها پارس مي‌كرد و گاهي صداي جرثقيلي بلند مي‌شد كه گويي جسم سنگيني را جابه‌جا مي‌كرد.

نگهبان به او رسيد و وارد كريدور ورودي شركت شد.

لاغر بود و قدبلند و باد بوي سيگار فرو رفته در تاروپود لباس‌ها و سبيل‌هايش را منتشر مي‌كرد.

نگهبان مي‌خواست بداند با چه كسي كار دارد و او گفت كه آمده است تا «مهندس رياضي» را ببيند.

زياد طول نكشيد تا اجازه ورود داده شود و او به راه افتاد. از در ورودي تا محوطه كارخانه هزار متري راه بود و باز آسفالت داغي كه كشيده شده بود تا ساختمان اداري شركت.

در حالي كه پاهايش مي‌سوخت از اتاق نگهباني دور شد. باد احتمالا، بوي عطر فرانسوي‌اش را مي‌برد براي نگهبان. برگشت و نگاه كرد. نگهبان داشت رفتن او را تماشا مي‌كرد.

***

براي ديدن «رياضي» بايد چند دقيقه‌اي در اتاق انتظار مي‌نشست. نشست و فرورفت به مبل كهنه كرم‌رنگ.

پاهايش مي‌سوخت. احساس مي‌كرد زير انگشت‌هايش فندك‌ گرفته‌اند. پنكه‌اي گوشه اطاق كله‌كله مي‌كرد. كفش‌هايش را درآورد تا پاهاي سوخته‌اش هوايي تازه كنند.

بدنش داغ بود و چند دانه عرق گرم از كنار شقيقه‌اش خزيدند پايين. كمي از پاچه‌هاي شلوارش را بالا زد و پاهايش را در معرض باد قرار داد. از داخل كيفش آيينه‌اش را بيرون آورد و نگاهي به سر و صورتش انداخت. گرماي آفتاب، رطوبت لب‌ها و صورتش را بخار كرده بود و او مجبور شد دوباره از رژ و پودر صورت استفاده كند.

هنوز خبري از «رياضي» نبود و او شايد كمي وقت داشت تا موهاي خيسش را به خنكاي باد پنكه بسپارد.

روسري‌اش را درآورد و اين طرف و آن طرف صورتش را در معرض باد قرار داد.

پنكه براي خودش در گوشه اتاق كله‌كله مي‌كرد. سگ هنوز داشت پارس مي‌كرد و صداي جرثقيل هنوز مي‌آمد. يكبار ديگر آنچه را بايد مي‌گفت، مرور كرد.

او بايد رياضي را قانع مي‌كرد تا فردا در مجمع عمومي شركت، آگهي نتيجه مجمع مال او باشد. جمله‌اي را كه بايد مي‌گفت، چندبار مرور كرد. داشت به جمله‌هاي بعد فكر مي‌كرد كه در باز شد و مردي هيكل‌دار وارد شد. او دستپاچه شد و فوري روسري‌اش را سرش كشيد. كفش‌هايش را پوشيد و پاچه‌هاي شلوارش را پايين كشيد.

مرد هيكل‌دار نيشخندي زد و روبه‌روي او نشست تا تقلاي مضحك او را ببيند و او سرانجام توانست در حجاب داغش فرو رود.

آنكه روبه‌‌روي او نشسته بود «رياضي» بود و زماني كه صحبت مي‌كرد، بوي پياز در فضاي اتاق مي‌پيچيد.

باد پنكه، بوي سيگار و پياز و عرق تن او را در هوا منتشر مي‌كرد و او مجبور بود خوب به صحبت‌هاي رياضي گوش كند. رياضي دريده بود و شايد هنوز داشت به تصويري فكر مي‌كرد كه چند لحظه پيش ديده بود.

تحمل رياضي با آن نگاه‌هاي خوفناك، زياد طول نكشيد. به‌خصوص اينكه از او دعوت به دوستي كرد. دعوت به خلوت و اتاقي خنك.

بي‌درنگ از جا برخاست. كيفش را برداشت و از اتاق زد بيرون. پله‌ها را با بغض طي كرد و از ساختمان اداري شركت بيرون آمد. صداي پارس سگ هنوز مي‌آمد. بي‌وقفه و ممتد.

ديگر داغي آسفالت و سوزش انگشت‌پاهايش مهم نبود. بايد دور مي‌شد. صداي رياضي شايد از پنجره ساختمان اداري به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت: «مي‌گويم فردا به مجمع راهت ندهند.»

برگشت و به پشت‌سرش نگاه كرد. صدها چشم داشتند، رفتنش را تماشا مي‌كردند. از پشت‌ نرده‌ها ديد كه وانت قرمزرنگ دارد خودش را زوزه‌كشان روي آسفالت‌هاي داغ مي‌كشاند.

صداي خواننده از حلقوم خاك‌‌گرفته پخش شنيده مي‌شد:

من دختر تنهاي شهرم

با همه كس هم قهر قهرم

***

با زور خودش را وارد جمع كرد. هر كس ليواني شربت به دست مي‌گرفت و مي‌نشست سرجاي خودش. سالن شلوغ بود و يك نفر داشت ميكروفون را امتحان مي‌كرد. الو يك، دو، سه. الو يك، دو، سه. جايي نزديك جايگاه هيات‌مديره نشست تا به مديرعامل و اعضاي هيات‌مديره دسترسي داشته باشد. ميان اعضاي هيات‌مديره «رياضي» را ديد كه داشت مي‌خنديد و دختري كه روسري قرمز داشت، به صورتش پودر زده بود و شلوار كوتاهي به پا داشت.

رياضي وقتي مي‌خنديد، شانه‌هايش بالا و پايين مي‌رفت. دختر روسري قرمز، كاغذي به رياضي داد و رياضي آن را امضا كرد.

دختر احتمالا شرايط رياضي را پذيرفته بود. مجمع داشت آغاز مي‌شود و دختر كه ديگر كاري نداشت از كنارش رد شد.

صدايش كرد. كاغذ دستش را چنگ انداخت و با غيظ نگاهش كرد.

بله، قرارداد منعقد شده بود.

درج آگهي مجمع سالانه شركت در 48 كادر.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 19:38 توسط پرویز گیلانی |

 نمي‌دانم چرا ما ايراني‌ها هميشه مي‌خواهيم ثابت كنيم كه ميلياردرها پولشان را از راه‌هاي سالم به دست نياورده‌اند. حتما شنيده‌ايد كه مي‌گويند: طرف تا ديروز چيزي نداشت، اما امروز ميلياردر شده است. با حقوق كارمندي كه كسي ميلياردر نمي‌شود. يا مي‌گويند: «يارو زرنگ بود. بار خودش را بست.» زجرآور است كه مردم به اين راحتي در مورد دارايي و ثروت افراد صحبت مي‌كنند بدون اينكه بدانند آنها چقدر وقت و انرژي صرف توليد ثروت كرده‌اند. 

ما ايراني‌ها در اين مورد از ضعفي فرهنگي رنج مي‌بريم كه ريشه در راحت‌طلبي ما دارد. 

 دوستي دارم كه در سال‌هاي نه‌چندان دور، دور ميدان قزوين مي‌ايستاده است تا او را به عنوان خميرگير نانوايي استخدام كنند. «محمود بابايي» كه در اصل گنابادي است، روزگاري به هواي كسب درآمد و استفاده از فرصت‌هاي پايتخت، در قالب يك جوان مهاجر، ترك وطن مي‌كند و پس از تحمل چند ماه آوارگي و بي‌خانماني، به عنوان كارگر خميرگير نانوايي، وارد بازار كار مي‌شود. 

چند ماه پس از كار در نانوايي‌هاي مختلف تهران، در يك نانوايي كوچك در حاشيه جنوب تهران به كار مشغول مي‌شود. محمود مي‌گويد: «شب‌ها در همان نانوايي مي‌خوابيدم و روزها كار مي‌كردم. نزديكي‌هاي نانوايي، كشتارگاهي بود كه مي‌گفتند غيربهداشتي است اما با اين حال در آن گاوها و گوسفندهاي زيادي ذبح مي‌شد.»  

محمود بابايي كه آدم كنجكاوي است، متوجه مي‌شود كه قصاب‌ها، روده و معده و نرينگي گاوها و گوسفندها را دور مي‌ريزند، اما هر روز وانت‌باري مي‌آيد و همه دورريختني‌هاي كشتارگاه را با خود مي‌برد. خميرگير جوان نانوايي كنجكاو مي‌شود و مي‌خواهد بداند، دورريختني‌هاي كشتارگاه به كجا برده مي‌شود. به اين ترتيب، او يك روز وانت‌بار را تعقيب مي‌كند و متوجه مي‌شود كه روده‌ها و بيضه‌هاي دورريخته شده در سردخانه‌اي جمع‌آوري مي‌شود. 

 دوست ما نزديك‌تر مي‌رود متوجه مي‌شود كه افراد زيادي هستند كه هر روز، دورريختني‌هاي گاوها و گوسفندها را از كشتارگاه‌هاي مختلف جمع‌آوري مي‌كنند و به سردخانه مي‌آورند و بعد در مقابل، پول خوبي از مدير سردخانه دريافت مي‌كنند. محمود متوجه مي‌شود كه اين كار صرفه اقتصادي قابل‌توجهي دارد. 

 رانندگان وانت‌بارها بدون اينكه پولي پرداخت كنند، مواد دورريختني گاوها و گوسفندها را بار مي‌زنند و چند ساعت بعد آنها را به يك سردخانه مي‌فروشند. براي كارگر جوان نانوايي اين نكته اهميت دارد كه بداند روده‌ها و بيضه‌هاي دورريخته شده، پس از تحويل به سردخانه چه سرنوشتي پيدا مي‌كنند. 

 به همين دليل او تحقيق مي‌كند و متوجه مي‌شود كه دورريختني‌هاي دام‌ها و طيور، پس از اينكه به طور كامل تميز شد، نمك‌سوده و ضدعفوني شده و پس از آن به كشورهاي آسيايي جنوبي شرقي و چين صادر مي‌شود. اين موضوع براي كارگر جوان نانوايي بسيار جالب‌توجه و درخور تفكر قلمداد مي‌شود و او پس از مدت‌ها فكر و انديشه، تصميم مي‌گيرد كار در نانوايي را رها كند و وارد كاري شود كه بسيار بدبو و پردردسر است. 

 او با تلاش زياد، در ابتداي كار وانت‌بار كوچكي مي‌خرد و پس از هفته‌ها تحقيق موفق مي‌شود كشتارگاهي پيدا كند كه روده‌ها و بيضه‌ها و نرينگي دام‌هايش را دور مي‌ريزد. او با صاحبان كشتارگاه صحبت مي‌كند و آنها را متقاعد مي‌كند كه اجازه بدهند او، دورريختني‌ها را از كشتارگاه دور كند و به اين ترتيب، محمود بابايي وارد كاري مي‌شود كه بدبو، كثيف و دردسرساز است. پس از مدتي، او موفق مي‌شود به سرمايه‌اي دست پيدا كند كه پيش از آن دسترسي به آن خيلي سخت بود. 

 مدتي بعد، او چند وانت‌بار مي‌خرد و چند راننده استخدام مي‌كند تا دورريختني‌هاي كشتارگاه‌هاي اطراف تهران را برايش جمع‌آوري كنند. به اين ترتيب او سردخانه‌اي احداث مي‌كند و موفق مي‌شود يك پايانه صادراتي براي فروش روده، معده، بيضه، نرينگي و ديگر دورريختني‌هاي دام‌ها و طيور ايجاد كند. 

 به اين ترتيب جوان فقير گنابادي موفق مي‌شود در عرض پنج سال‌، از بدبوترين و كثيف‌ترين شغل دنيا، پول و ثروت توليد كند. موادي كه او موفق مي‌شود به چين و ديگر كشورهاي آسياي جنوب شرقي صادر كند، در حقيقت ضايعات ذبح شرعي دام و طيور در ايران است كه هيچ ارزش اقتصادي ندارد، اما چيني‌ها از اين مواد استفاده‌هاي دارويي، خوراكي و صنعتي مي‌كنند. 

آنها از روده دام‌ها براي توليد نخ‌هاي بخيه پزشكي استفاده مي‌كنند و پودر نرينگي و بيضه دام‌ها را هم براي ايجاد تحرك در قواي جنسي استفاده مي‌كنند. در حال حاضر محمود بابايي يك ميلياردر است و احتمالا بچه‌محل‌هاي او پس از اينكه ديده‌اند او با يك ماشين «پرادو» به دوستان قديمي‌اش سر زده است، پشت سر او گفته‌اند: «قاچاق‌فروشي كرده است وگر نه چه كسي مي‌توانست چند ساله ميلياردر شود.» به نظر شما دوستان محمود راست مي‌گويند؟

منبع: هم میهن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:33 توسط پرویز گیلانی |