من آدم نااميدي نيستم اما نميدانم اين روزها چرا به ساختمان بورس كه نزديك ميشوم يا به كارگزارم زنگ ميزنم يا حساب بانكيام را بررسي ميكنم، مصرف سيگارم بالا ميرود.
من هر روز ورزش ميكنم، غذاي خوب ميخورم، موسيقي خوب گوش ميكنم، لباس ماركدار ميپوشم، در زندگيام دغدغه خاصي ندارم اما نميدانم چرا رشتههاي سفيدرنگ موهايم هر روز بيشتر ميشود.
من تحليلگري را به شيوههاي مختلف آن بلدم. يعني ميدانم چگونه با «خطوط فيبوناجي» يا «نمودار شمعهاي ژاپني» يا از طريق «شبكههاي عصبي» يا از طريق بازي با اعداد و هر كوفت و زهرمار ديگري نوسان قيمت سهام را پيشبيني كنم.
حتي بلدم ساعتها بنشينم و اعداد را به حلق «EXEL» بريزم و از آن نمودار و ميله و جدول بيرون بكشم تا مثل بنيادگراها بتوانم بفهمم كه يك سهم ارزش خريدن دارد يا نه.
باور كنيد گوشهاي خيلي تيزي هم دارم و دوستان زيادي كه اطلاعات را به من ميرسانند و من اگر پرندهاي در شركتي پر بزند ميفهمم كه چه تاثيري بر قيمت سهام آن خواهد داشت اما نميدانم اين روزها چرا در كار خودم، ماندهام.
روزگاري در اين اقتصاد، دارت برميداشتم و اسامي شركتها را به ديوار ميكوبيدم و با دارت انتخاب ميكردم كه چه سهمي بخرم و ميخريدم و سود ميكردم اما اين روزها استخاره هم به دادم نميرسد. چه اتفاقي مگر افتاده است.
اين سوال را ميخواهم از آقاي احمدينژاد بپرسم. رئيسجمهور عزيز كه نازنين هستي و دوست داشتني، فعال هستي و پويا، من از چه طريقي ميتوانم رفتار شما را تحليل كنم؟
از چه طريقي ميتوانم پيشبيني كنم كه فردا صبح قرار است در كدام گوشه اقتصاد، بمبي خبري منفجر شود؟
از شما ميخواهم يك روز جاي ما بنشينيد و پس از آن هر چه بگوييد همان خواهيم كرد. فقط بگوييد چه كار كنيم.
شما به جاي من نشستهاي و يك ميليارد تومان پول داري. اين پول كاملا مشروع است. همه كه دزد نيستند. ساعت 6 صبح از خواب بيدار ميشوي. نماز ميخواني و كمي نرمش ميكني. صبحانه ميخوري و همزمان به اخبار گوش ميكني. بگذريم از اينكه راديوها و تلويزيونهاي بيگانه چه ميگويند. از خانه ميزني بيرون و ميروي كه براي واردات يك دستگاه جرثقيل مخصوص براي كارخانهات، LC باز كني، اما ميگويند بانك سپه را تحريم كردهاند و تو نميتواني از طريق اين بانك اقدام كني. ناچار ميروي شعبه ارزي بانك تجارت. دوباره بايد از صفر شروع كني گل ميخري و شيريني. يك مجموعه از خودنويس و خودكار و ماشين حساب ماركدار گرانقيمت ميخري و مينشيني روبهروي مدير شعبه.
اول نميپذيرد اما بعد ميگويد كم است و تو قول ميدهي كه جبران كني و در نهايت ميپذيرد اما با هزار وعده و قول و قرار.
فرمها را پر ميكني و همه كارگر و كارمندهاي شركت را مامور ميكني تا يكي به سازمان امور مالياتي برود و ديگري به گمرك و ديگري به اتاق بازرگاني تا تو بتواني جرثقيل وامانده را به موقع وارد كني تا سرمايهات به خواب نرود و از همه مهمتر استاندار بتواند كارخانهات را به موقع افتتاح كند.
از بانك ميزني بيرون و مستقيم ميروي به دفتر كارگزارت. ميبيني پيرمرد دارد سيگار ميكشد و داد و فرياد ميزند، با كي، نميداني اما حدس ميزني با مديران سازمان بورس كه نمادها را باز نميكنند و كدهاي مشتريان را ميبندند.
كارگزارت به تو پرينت پرتفويات را ميدهد و تو فرو ميروي در دود و صندلي و در آيندهاي كه نميداني چه خواهد شد.
ارزش سهامت افت كرده و يخ سرمايگذاريات دارد آب ميشود و تو نميداني چه بايد بكني.
پرتفوي تو رنگين است. كاملا رنگين. تو قسمتي از پرتفويات را سهام سيمان خريدهاي كه قفل است و نامشخص. خودرو خريدهاي كه كمخريدار است و مبهم. ساختمان خريدهاي كه نمادش بسته است و بانك خصوصي خريدهاي كه در حال سقوط.
از آن طرف ديگر تو در بانك سپردهگذاري كردهاي تا اگر در بورس زيان ديدي، سود سپردهها به دادت برسد اما ميشنوي كه يكباره 5 درصد از سود كم كردهاند.
ميروي سر ساختماني كه داري ميسازي و ميبيني كه ازدحام است و مامور شهرداري دارد با سركارگر تو جر و بحث ميكند و ميخواهد ساختمان را پلمب كند.
پولي ميدهي و بسته سيگاري و كارتي كه قول ميدهي براي برادر از سربازي برگشته مامور شهرداري كاري پيدا كني تا او رهايت كند و برود سراغ بدبخت ديگري.
غائله را كه خواباندي، ميروي تا كارت سوختات را بگيري وگرنه فردا معلوم نيست از كجا بنزين تهيه كني. ته صفي ميايستي كه سه بار پيچيده است تا ترافيك گره نخورد و پس از 45 دقيقه ميرسي به دختركي كه ميگويد كارت شما هنوز نيامده. با گوشي يكميليون تومانيات زنگ ميزني به دكترت و ميخواهد بگويي قرارت را به هم بزند اما گوشيات كار نميكند. بعد يكي ميگويد گوشيات قاچاق است و مخابرات آن را خفه كرده است.
ميروي به دفترت تا هم ناهار بخوري و هم در جريان تازهترين اخبار بورس قرار بگيري. مردي چرك و گردن كلفت ايستاده است پشت در دفترت. ميگويد آقاي گيلاني؟ ميگويي بله و با مشت ميزند توي صورتت. از حال ميروي و ولو ميشوي كف ساختمان اما ميشنوي كه يارو شرخر است و چكات را برگشت زدهاند و او آمده تا حق ديگران را از تو بستاند.
ديگر حالت از همه چيز به هم ميخورد. ميروي به خانهات. زنت گير ميدهد كه مگر چه شده است. چرا لباسهايت خوني است و دخترت حتي حاضر نيست يك بوس كوچولو به پدرش بدهد. دنيا هوار ميشود روي سرت.
منبع: هم ميهن