هنوز هم عاشق سوسیالیسم وانقلابی گری وپرچم سرخ است.گاهی می رود جنگل های سیاهکل وبه یاد رفقای از دست رفته اش آه می کشد.سنش از 60گذشته وافتخارمی کند که از پانزده سالگی سوسیالیست بوده است.دایی ام را می گویم.خیلی دوستش دارم اما این باعث نمی شود با هم بحث نکنیم.به قول او، من کاپیتالیست ومدافع امپر یالیسم هستم و او سوسالیست است ومدافع حقوق خلق.
دایی ام پیرمردی است که روزها وشب ها خود را زندانی افکارش کرده وبا کتاب های «رژی دبره» و «ارنستو چه گوارا» و«فیدل کاسترو» و« رزا لوکزامبورگ» سر می کند. صدها کتاب کمونیستی و سوسیالیستی دارد. هرکتاب را 50بار خوانده و به آثار سوسیالیست های جدید هم علاقه ای نشان نمی دهد.
نمی خواهم در مورد زندگی دایی ام بنویسم که صدها صفحه نیاز دارد اما افکار او وهزاران نفر شبیه او، دستمایه این نوشته کوتاه است ومن می خواهم توضیح دهم که چرا آدم هایی شبیه دایی من،هیچ گاه از اسارت افکار قدیمی خود رها نمی شوند. علاوه بر این علاقه دارم توضیح دهم که چرا امثال دایی من اشتباه می کنند وچرا سوسیالیسم نمی تواند نجات بخش زندگی ما باشد.
نمی خواهم به دایی خوبم که احتمالا خواننده این نوشته خواهد توهین کنم اما نخست،مجبورم در مورد حالت های او و آدم هایی نظیر او توضیح دهم.
برای شروع،فرضیه ای مطرح می کنم ونمی دانم تا چه اندازه درست است. من فکر می کنم کمونیسم در گیلان ریشه قوی دارد به این دلیل که اجداد ما تحت تأثیر آموزه های فکری دیکتاتوری استالین ،با افکار کمونیستی آشنا شدند بنابراین،اغراق نیست اگر بگوییم اجداد گیلانی ما بودند که نحله های فکری کمونیسم ومارکسیسم وسوسیالیسم را در دیگر نقاط ایران رواج دادند.
درمورد فرضیه ام توضیح می دهم اما پیش ازآن بد نیست دو روایت عبرت آموز از شوروی کمونیست بخوانید.
شاید مهندس شاهرخ ظهیری رانشناسید. اما همین قدر می گویم که او بنیان گذار شرکت غذایی مهرام ویکی از کارآفرینان این مرز وبوم است وبه واسطه تلاش های پنجاه ساله اش در صنایع غذایی کشور به پدر صنایع غذایی ایران معروف است.یک بار خاطره ای برای من تعریف کرد که هنوز هم وقتی به آن فکر می کنم،خنده ام می گیرد.او گفت: "چند سال پيش از فروپاشي كمونيسم و سقوط شوروي در يکي از سفرهاي تجاريام، در يكي از خيابانهاي شلوغ و پرازدحام مسكو، چشمم به جواني افتاد كه نيمي از سرش تراشيده شده بود و نيمي از سرش مو داشت. اين باعث تعجب و در عين حال خنده من شد. از مترجمي که همراهم بود خواستم از جوان بپرسد متعلق به كدام فرقه يا آيين است؟ موي سرش نشانه چيست و قسمت تراشيدهاش چه معني ميدهد؟ اصلا به چه چيزي اعتقاد دارد؟ مترجم پرسيد و پسر جوان پاسخ داد: «من آييني ندارم و جزو فرقه مشخصي نيستم.» از او پرسيدیم پس چرا يك طرف موهايت تراشيده شده و قسمت ديگر مو دارد؟ پسر جوان گفت: «امروز بدشانسي آوردم، وقتي آرايشگر مشغول تراشيدن سر من بود، زنگ پایان کار به صدا در آمد.آرایشگر کار را تعطیل کرد و بنابراين من بايد تا شروع ساعت کار فردا منتظر بمانم.»
این تصویر مضحک یک نگرش کمونیستی به مقوله کار وساعت وکار واقتصاد است که هرگز نمی تواند منجر به رفاه مردم شود.
خاطره دیگری را از آقای ظهیری بخوانید: " فرداي آن روز ديدم تعداد زيادي آدم در اطراف ميداني بزرگ تجمع کردهاند. صف بلندي تشکيل شده بود مثل صف کوپن ارزاق عمومي در دهه 60 در تهران. نزديکتر رفتم و ديدم به آدمها که ساعتهاي طولاني درصف ايستادهاند، يک جفت کفش ميدهند و از آنها امضا ميگيرند. با اين حال کمي جلوتر ديدم که آنها پس از گذراندن صف طولاني، در گوشه ديگري از ميدان مشغول معاوضه كفشهاي خود هستند. از آنان پرسيدم كه چرا اين كفشها را تعويض ميكنيد؟ پاسخ دادند: «دولت هر 6 ماه يك جفت كفش به ما تحويل ميدهد. وظيفه دولت اين نيست كه هنگام تحويل،اندازه كفش و سايز پاهاي ما را نيز بداند. ما پس از دريافت كفشها در اين ميدان به دنبال اندازه واقعي كفشمان از همديگر پرسوجو ميكنيم تا سايز واقعي را بيابيم.»
نمی دانم چه جادویی در سوسیالیسم وجود دارد که هر کودک گیلانی که به دنیا می آید٬فکرمی کند باید برای ترویج سوسیالیسم تلاش کند.جای دوری نمی روم.من وبرادرم٬زمانی که در حوالی رشت زندگی می کردیم٬سوسیالیست بودیم.من از پول دار ها متنفر بودم و خسرو-برادرم- روي ماشين هاي مدل بالا تف مي انداخت.ما حتي حاضر نبودیم به مسافران تهراني كه لباس هاي رنگارنگ داشتند و عينك آفتابي مي زدند، در بازار قديمي رشت، «پامادور» و يا «مرغانه» بفروشیم. این افکار از عمو ودایی ام به ما رسیده بود. عمو ودایی ام هردو جزو سمپات های حزب توده وجریان چپ بودند.من در کودکی عاشق جنگل هاي سياهكل بودم و اشعار كمونيستي مي سرودم. اما امروز مي دانم آن چه در ذهن مردم گیلان نقشه بسته،تصویرهای دروغی از حکومت های کمونیستی است.این تصویرها زمانی در ذهن پدران ما نقش بسته که حکومت وقت،توانایی مبارزه با فقر وبی عدالتی را نداشته است.
اما اکنون که نظام های کمونیستی فرو ریخته و دروغ های کمنویستی آشکار شده،وقت .آن رسیده که هم شهری های من هم در افکار خود خانه تکانی اساسی کنند.
همیشه به دایی ام می گویم اگر شما دست ازاین افکار آزار دهنده بردارید،نه تنها خود را راحت کرده اید که به من هم می آموزید که اگر روزی متوجه شدم اشتباه کرده ام من هم دست از تفکراتم بردارم.همیشه به دایی ام می گویم گیله مرد در ذات خود آزادی وآزادگی دارد اما کمونیست بودن یا علاقه به سرمایه داری یا سوسیالیسم نمی تواند یک صفت ذاتی برای مردم یک منطقه باشد.
دایی ام انسان شریفی است اما وقتی در بحث های طولانی کم می آورد،احساساتش را به میان می کشد.مثلا بعد از بحث های فراوان٬ وقتی می گویم دایی جان قبول داری این که می گویی اشتباه است؟می گوید قبول دارم اما اگر به آن پشت کنم به رفقایم پشت کرده ام.
درمیان کتاب های دایی ام جزوه نوشته های مختلف حزب توده و جزوه های مختلف اقتصاد کمونیستي زیاد دیده می شود.وجود این ها نشان می دهد چقدر حزب توده در یارگیری وامور فرهنگی موفق بوده که هنوز آثار اندیشه های فکری آن باقی است.وقتی فکر می کنم می بینم، حزب توده که شعبه ای از حزب کمونیست شوروی بود،زمانی درایران شکل گرفت که مردم در فقر وبد بختی به سر می بردند.
اشعار وداستان های باقی مانده از آن دوران نشان می دهد که مردم از فقر ونابرابری رنج می بردند اما حزب توده به شکلی تبلیغ کرده بود که مردم فكر ميكردند استفاده از راه حلهاي سوسياليستي است كه ميتواند جامعه را از بدبختي وفقر نجات دهد.توده ای ها وپس ازآن مجاهدین و احزاب چپ آن قدر این موضوع را تبلیغ کردند که در ذهن عموم مردم جا افتاد که سرمایه داری واقتصادآزاد یعنی امپریالیسم
آنهافکر می کردند اين نظام اقتصاد آزاد است كه سلطهگري را دامن ميزند.ماركسيستها دراین دوره مدام تبليغ ميكردند كه در اقتصادآزاد اخلاق و معنويت وجود ندارد. اقتصادآزاد يعني استثمار، اقتصاد رقابتي يعني منافع بورژوازي و ثروتمندان واين تبلیغات باعث شد دولت مردان ازفضاي شكل گرفته بيشترين بهرهبرداري را داشته باشند. جريانهاي روشنفكري هم دراين قضيه دخيل بودند. كتابهايي كه جلال آل احمد نوشت، برخي مقالات دکترشريعتي ونوشتههاي سازماني گروههاي چپ ومجاهدين خلق همه درنفي اقتصاد آزاد نوشته شد ومتأسفانه به عمق ذهن ایرانیان نفوذ کرد.
دایی ام تا دلتان بخواهد کتاب دارد.از کتاب های ماکسیم گورکی تا برتولت برشت.از رژی دبره تا ارنستو چه گواراو من پیش خودم فکر می کنم کمونیست ها در عرصه ادبیات واندیشه خیلی اثر گذار بوده اند.جوان های ما این آثار را می خوانند وبعد تبدیل می شوند به روشنفکر وبعد می شوند بلای جان توسعه.
اولین نتیجه مطالعه این کتاب ها، ضدیت با اقتصاد است.زمان محمدرضا پهلوی این گونه بود والان هم تقریبا همین گونه است.بعد جوان بی تجربه ما می شود منتقد.دستی به ادبیات می برد.دستی در سینما ودستی در نقاشی ودستی در موسیقی.مو بلند می کند وپالتو می پوشد وکفش تیم برلن به پا می کند.سیگار بهمن می کشد وموسیقی «محسن نامجو» گوش می کند وبعد راه می افتد توی خیابان. همه جه از همه کس بد می گوید.از.از جنبش وال استریت.از اقتصاد آزاد.از سیاست.از همه چیز وهمه چیز.دراین میان ممکن است بعضی از بدگویی ها وانتقادهای او صحیح ومبتنی بر واقعیت باشد اما اغلب تحلیل آنها مبنای درستی ندارد.
همواره به دایی جان می گویم لازم است به عقل ومنطق رجوع کنیم. مردم غرب سال های سال است که مشغول عقلانی کردن سازوکارها و نهادهای خود هستند.می گویم سرمایه داری برای آنها ایدئولوژی نیست که یک ابزار است.شاید اگر روزی جوامع طوری حرکت کنند که به ضرورت کنار گذاشتن سرمایه داری برسند،حتما آن را کنار می گذارند.اگر روزی دانش بشری بتواند ایده ای بهتر از اقتصاد آزاد خلق کند،آن روز وقت خوشی من هم خواهد بود. امااین خیلی بد است اگر آن روز،صدها نفر خود را حلق آویز کنند ومعترض باشند که چرا سرمایه داری را کنار گذاشتید؟
می گویم دایی جان فعلا که کمونیسم سقوط کرده و ازنظر علمی دیگر وجاهت ندارد اما حتما دلایل خوبی وجود دارد که در کشورهای سرمایه داری،فقیر کم است.فرصت رشد وجود دارد.تأمین اجتماعی به درستی کار می کند٬ بیمارستان ها کیفیت خوبی دارند، بی کاری پایین آمده و شهروندان عزت واحترام دارند.حرفم را رد می کند ومی گوید اگر درست می گویی،پس جنبش وال استریت چیست؟
می گویم:اگر آزادی نبود،چطور بخشی از مردم ناراضی اجازه پیدا می کردند در خیابان تجمع کنند وعلیه دولت شعار بدهند؟ علاوه برآن٬مگر آدم های جنبش وال استریت چند نفر هستند؟۳۰هزار نفر؟دو میلیون نفر یا ۲۰میلیون نفر؟ به حرفم گوش نمی کند وقتی می گویم تعداد معترضان در شلوغ ترین زمان٬چیزی حدود ۳۰هزار نفر بوده وهمین تعداد آدم ها هم اگر کار داشتند٬ساعت ها وقت خود را هدر نمی دادند واگر زندگی داشتند٬شب را در پارک ها نمی خوابیدند.می گوید همین نشانه نابرابری در اقتصاد آمریکا است.می گویم درست می گویید ونظام سرمایه داری ادعا ندارد که می تواند فقر ونابرابری را ازبین ببرد اما تلفات فقر آن بسیار کم تر از نظام های کمونیستی بوده است.دایی ام باور نمی کند که در زمان حکومت مائو درچین٬۲۰میلیون نفر جان خود را به دلیل گرسنگی از دست دادند.حتی این هم برایش غیر قابل باور است که مردم کوبا خود را در دریا می اندازند تا از دیکتاتوری خانواده کاسترو نجات پیدا کنند.
خلاصه بحث های من وخان دایی تمامی ندارد وگاهی به این منجر می شود که هردو بحث را کنار می گذاریم وسیگاری می کشیم در مورد زندگی شخصی خود صحبت می کنیم.
یک بار وقتی بحث ما به اوج رسیده بود٬تلفنم زنگ خورد. پاسخ ندادم.پیامک رسید « مهم است.درباره اعدام شما».تعجب کردم وزنگ زدم.جوانی پشت خط بودو گفت: "نام تو را گذاشته ایم جزو اعدامی های حکومت خلق."نمی دانم شوخی بود یا جدی و بماند که چه جوابی به او دادم اما این جا بود که فهمیدم کمونیسم هنوز زنده است و درمیان جوانان هم طرفدار دارد واین به خاطر این است که هنوز بهترین کتاب های در دسترس جوانان٬ مارکسیستی است.
بیایید کاری به خوب بودن یا بد بودن کمونیسم نداشته باشیم وفقط از منظر علمی به موضوع نگاه کنیم بنابراین بهترین شاهداین است که سوسیالیسم ولیبرالیسم هردو در آزمایشگاه جهان مورد آزمون قرار گرفته اند.سوسیالیسم در کشورهای مختلف٬شکست خورده اما لیبرالیسم هم چنان جواب می دهد.درست مثل این که ما در آزمایشگاه،میزان مقاومت دو فلز را آزمایش کنیم.فلز اول ممکن است در برابر میزان حرارتی خاص بشکند اما فلز دوم می تواند در برابر آن میزان حرارت،نشکند ودوام بیاورد.حال اگر شما بخواهید کشتی بسازید،سراغ کدام فلز می روید؟
با تعصب اگر نگاه نکنیم می توانیم بگوییم سوسیالیسم واقتصاد دولتی وتمرکز گرایی هم جزو یافته های دانش واندیشه بشری هستند که مورد آزمون قرار گرفته اند.
تجربه شوروی وچین وکشورهای مختلف هم چون آیینه عبرتی پیش روی ما قرار دارد ودرمقابل کافی است به کشورهایی نگاه کنیم که مبتنی بر نظام سرمایه داری اداره می شوند.
وقتی پای چین به میان می آید،دایی ام می گوید تجربه این کشور نشان می دهد که میان دموکراسی و بازار،رابطه ای وجود ندارد واصولا توسعه اقتصادی نمی تواند منجر به دموکراسی شود.دایی عزیزم درست می گوید.چین توسعه اقتصادی داشته اما آن گونه که اقتصاد دانان پیش بینی کرده اند،دراین کشور،توسعه اقتصادی هنوز به توسعه سیاسی منجر نشده است.اما پاسخ من به دایی عزیزم این بود که هنوز به پایان داستان چین نرسیده ایم.طبقه متوسط چین،روزی علیه نظام سیاسی این کشور به پا می خیزد وآن روز دور نیست.
حکومت کمونیستی چین خیلی زود پی به اشتباهش نبرد.این هوشیاری به بهای از دست رفتن جان 20میلیون چینی به خاطر گرسنگی به دست آمد.وکوبا هم قدم در راه چین گذاشته است.
خنده دار است اگر بگویم در کوبا،دولت دارد دکه های ساندویچی،آرایشگاه ها وتاکسی های شهری را واگذار می کند وبه این شکل قدم در راه اصلاحات گذاشته است.
دولت کره شمالی اما هم چنان بر سیاق گذشته،به تولید دروغ وحقه بازی برای مردمش مشغول است.یک بار در تلویزیون کره شمالی اعلام شد از نظر خوشبختی چین در میان 203 کشور جهان در رتبه نخست قرار دارد و به دنبال آن کره شمالی در رتبه 2 و کوبا در رتبه 3 هستند. چهارمین کشور ایران بود و شماره 5 ونزوئلا. کره جنوبی در رتبه 152 حال و روز خوبی نداشت در حالی که ایالاتمتحده آمریکا با رتبه 203 آخر از همه است".
اعلام چنین آمارهای شگفت آوری در کره شمالی یک رویه است.یک بار تلویزیون دولتی کره شمالی در حال پخش مسابقه زنده بین تیم ملی این کشور با کشور پرتقال بود اما زمانی که شمار گل های پرتقال به عدد سه رسید،تلویزیون کره شمالی پخش زنده را قطع کرد.این بازی با نتیجه 7بر صفر به سود تیم ملی پرتقال به پایان رسید اما در کشور کره اعلام شد که تیم ملی این کشور با نتیجه 4بر 3 تیم ملی پرتقال را در هم کوبیده است.
با وجود این همه بحث وجدل، نتیجه می گیرم که نظام های سوسياليستي نه تنها نظام های کار آمدی نیستند که چیزی جز دروغ تحویل مردم خود نمی دهند. فون میزس-اقتصاد دان بزرگ مکتب اتریش- کتابی دارد به نام "سوسیالیسم غیر ممکن است" و ازنظر علمی اثبات می کند که سوسیالیسم غیر ممکن است وبعد از او٬فردریش فون هایک ثابت می کند که نظام برنامه ریزی متمرکز٬به دیکتاتوری ختم می شود.این ها را با سند ومدرک بارها برای دایی ام تکرار کرده ام اما او باز هم پای احساساتش را به میان می آورد واز رفقای از دست رفته اش در جنگل های سیاهکل یاد می کند.
راستش را بخواهید نمی خواهم دایی ام را استحاله کنم اما هرگز دوست ندارم با افکار متعصبانه اش از دنیا برود چرا كه هرگز در هيچ منطقه دنیا٬ بی تحرکی وجود نداشته است. تغيير و حركت٬ از مولفههاي ضروري زندگي به شمار می روند. هر وضعيتي از امور موقتي است، هر عصري عصرگذار است. به قول دانشمندی که نمی دانم نامش چیست،"تنها تغییر است که تغییر نمی کند".
با این حال اصلا نمی فهمم دلیل این که بعضی ها نمی خواهند خود را به جریان سیال اندیشه روز بسپارند چیست؟ مثلا اگر دایی ام درجوانی، جهان بینی اش را تغییر می داد می توانست به جای گوشه نشینی وعزلت گزینی،برای جامعه اش فرد مفیدی باشد. نه این که روزی سه بسته سیگار بکشد وبه روح مارکس درود بفرستد وفون هایک را نفرین کند. من خیلی متعجبم که امروز پس از دل سردي و يأس از آن چه کمونیست های شوروی به جا گذاشتند و شكستهاي اسفبار حکومت های سوسیالیستی ٬ باز هم افرادی وجود دارند که دل به دروغ های این مکتب بسته اند. از دایی ام خیلی انتظار ندارم به این دلیل که او قادر نیست در افکارش تغییر ایجاد کند اما از آن جوان تحصیل کرده همشهری ام تعجب می کنم که خیلی تلاش می کند تا اندیشه های کمونیستی را درایران ترویج کند.خیلی دوست دارم یک بار با خرج خودم٬هواپیما اجاره کنم وخیلی از دوستان مدعی ام را به کره شمالی ببرم.کشوری که مردمش شب ها با خاموشی برق از سوی دولت به رختخواب می روند وبا صدای زنگ بیداری٫از خواب بر می خیزند.صبح ها رو به عکس رهبر خود می ایستند وتعظیم می کنند.هر روز صبح مجبورند ۱۰ دقیقه به نطق های رادیویی بر علیه آمریکا وکره جنوبی گوش کنند.تلفن همراه ندارند واینترنت به هیچ عنوان در دسترس مردم نیست.
دوست دارم خیلی هااز جمله دایی عزیزم را سوار هواپیما کنم وبه کوبا ببرم تا از نزدیک ببیند مردم این کشور دچار چه گرفتاری هایی هستند.تا همین چندماه پیش مردم این کشور اجازه تملک مسکن نداشتند.دکه های ساندویچی وروزنامه فروشی ها هم دولتی بودند و حتی واکسی ها زیر نظر دولت کار می کردند.من نمی دانم این چه جذابیتی دارد که آدم هایی مثل دایی من را شیفته خود کرده است.
شاید بپرسید این همه ریسمان وآسمان بافتن برای چیست؟برای این است که از بختک کمونیسم رها شویم.برای این است که ته مانده افکار کمونیستی را کنار بگذاریم واز زندگی خود لذت ببریم.برای این که فریب عدالت اجتماعی را نخوریم.برای این که به حرف آدم هایی که مدعی نوکری ما هستند گوش نکنیم.برای این که اسیر پوپولیسم نشویم وبه منطق رو آوریم.برای این که انتظار برابری درآمدها را نداشته باشیم و درعوض دنبال برابری فرصت ها باشیم.برای این که ...
پ ن: دخترم متن را خوانده ومی گوید دایی دیگر به خانه اش راهت نمیدهد.ومن می گویم امیدوارم دایی در خانه اش را به روی من نبندد و صحبت های من را نقد کند.
خيلي بد است كه نيمه شب به آدم زنگ مي زنند وياداشت مي خواهند.نتيجه اش همين مي شود كه دوساعت پشت كامپيوتر مي نشينم وحتي نمي توانم يك جمله بنويسم.بعد از دوساعت متوجه مي شوم،يك پاكت سيگار دود كرده ام ولي بازهم بي نتيجه است.
به نوشته هاي قديمي ام مراجعه مي كنم.بازهم چيزي عوض نمي شود.مگر نوشتن زوري است؟بعد از كلي گشت وگذار،لاي يك كتاب انگليسي هرگز خوانده نشده،دست نويسي پيدا مي كنم كه من را به چند سال پيش برمي گرداند.به روزي كه همسر يك نوبليست مشهور اقتصاد را درتهران ودر دفتر دكتر طبيبيان ملاقات كردم.آن روز يكي از دانشجويان آقاي طبيبيان كه با نوشته هايم آشنا بود،دو ماجرا را روي كاغذ نوشت كه يك ي مربوط به خانم دكتر نشاط بود وديگري مربوط به اقتصاد داني به نام "استاتفورد گريسون".
نمي دانم خانم دكتر گيتي نشاط راچقدر مي شناسيد يا اصلا مي شناسيد؟او يكي از انديشمندان كشور ما است كه در آمريكا سكونت دارد.بسيار خون گرم ومهربان است وبي خود نيست كه فردي هم چون "گري استنلي بكر" اقتصاد دان برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال 1992 عاشق او شد وبا او ازدواج كرد.
اگر او را نمي شناسيد،يا ازحال واحوال خانم نشاط خبري نداريد،اجازه بدهيد ماجراي آشنايي اين زوج را باز گو كنم.اين كه مي گويم،صرفا يك ماجرا نيست واگر دقت كنيد،نظريه اي اقتصادي از آن استخراج مي كنيد.
شنيدم سال ها پيش،آقاي گري بكر كه استاد دانشگاه شيكاگو بود،تصميم گرفت بخشي از اثاثيه منزلش را بفروشد.آدم هاي زيادي مي رفتند ومي آمدند تا اين كه خانمي پا به خانه آقاي بكر گذاشت كه با ديگران متفاوت بود.
او از بخشي از اثاث منزل اقتصاد دان معروف خوشش آمده بود وقصد خريد داشت.پس پا پيش گذاشت وبه دكتر بكر گفت: من خريدار اين لوازم هستم اما فكر مي كنم داريد گران حساب مي كنيد.اگر قيمت لوازم را پايين مي آوريد،حاضرم بخشي ازآن را بخرم.دكتر گري بكر گفت: قيمت لوازم مقطوع است وحتي يك سنت از آن كم نمي كنم.
از خانم اصرار واز دكتر انكار تا اين كه خانم خسته شد واز ميدان به در رفت.وقتي يك دندگي اقتصاد دان را در پايين نياوردن قيمت فروش لوازم ديد،با خودش گفت: چه خوب كه اقتصاد دان نشدم.چقدر اقتصاد دانان در قيمت،يك دنده ولجوج هستند.
خانم از خانه اقتصاد دان با ناراحتي خارج شد وتصميم گرفت ديگر هرگز سراغ هيچ اقتصاد داني نرود.نيم ساعت بعد اما خانم دكتر به خانه اقتصاد دان بازگشت وگفت: لوازم را مي خرم وتخفيف نمي خواهم اما براي پرداخت كامل پول،بايد به من سه هفته مهلت بدهيد.
آقاي بكر در پاسخ گفت:شما 6هفته فرصت داريد كه پول را به من بپردازيد.خانم دكتر تعجب كرد وپرسيد چطور شما حاضر نشديد يك سنت از قيمت كم كنيد اما داوطلبانه حاضر شديد 6هفته فرصت بدهيد تا پول را به شما پرداخت كنم؟
آقاي بكر گفت: در مورد قيمت،نمي خواستم از ارزش دارايي ام كم كنم.اما حاضرم به شما مهلت بيشتري بدهم چون فكرمي كنم اين جا مي توانم كار نيكي انجام دهم.بعدها آن خانم با آقاي دكتر بكر ازداوج كرد.
اما ماجراي جالب ديگري هم روي كاغذ نوشته شده بود كه اين بار سرسختي يك اقتصاد دان را در مقوله دستمزد نشان مي دهد.
اين ماجرا مربوط به دکتر گراسمن است كه روزگاري در دانشگاه شیکاگودرس مي داد.آقاي "سانفورد گراسمن" که به چانه زنی در مورد حقوقش شهرت فراوان دارد،دریکی از ماجراهای حقوقی اش،صحنه ای به یاد ماندنی خلق کرد.در اواسط دهه 80که آقای گراسمن به واسطه طرح دیدگاه هایش در دانشگاه شیکاگو به شهرت زیادی رسیده بود،ازسوی دانشگاه پنسیلوانیا به کار دعوت شد. مذاکره برای جلب موافقت او به واسطه چانه زنی در مورد حقوق طولانی شد تا این که سر انجام طرفین به توافق رسیدند.روزی که دکتر گراسمن به دانشگاه پنسیلوانیا پا گذاشت، به رسم احترام به دفتر رئیس دانشکده رفت.همه اساتید معروف دانشگاه در دفتر اقای رئیس جمع شده بودند تا به آقای گرانسمن خوش آمد بگویند.رئیس دانشگاه پنسیلوانیا به دکتر گراسمن خوش آمد می گوید واعتراف می کند که آمدن او به دانشگاه پنسیلوانیا یک اتفاق مهم وبسیار افتخار آمیز است.اما دکتر گراسمن خیلی خونسرد می گوید: "برای شما شاید اما برای من خوشایند نیست.بد شد که من پیشنهاد شما را پذیرفتم."همه ازاین پاسخ سرد و دور از ادب تعجب می کنند اما آقای گرانسمن می گوید:" اگر من برای دریافت حقوق بیشتر چانه زده بودم،اکنون شما خوشحال نبودید وبه جای شما من خوشحال بودم.مطابق نظریه بازی ها،شما باید در استخدام من بی تفاوت می شدید.".
|
|
بهار که نزدیک می شود،یاد رشت می افتم.یاد چکمه ولباس نو.یاد حسرت واشک ویاد جیب های خالی پدرم می افتم.پدرم می گفت: عید یعنی گدا بهار یعنی سیاه بهار وسال ها طول کشید ونفهمیدم گدا بهار یعنی چه.امسال اما مادرم دوباره یاد گدابهار را در ذهنم زنده کرد.
یادم می آید یک روز با پدرم برای خرید کفش به "بازار پله برقی" رشت رفتیم.باران می آمد وهوا خیلی سرد بود.پدرم دست ومن خسرو-برادرم- را محکم گرفته بود تا از خیابان رد شویم.هنوز گرمای دست زخم خورده وشیار یافته اش را حس می کنم.نگران بود ودرنگاهش خجالت موج می زد.
ما برای خرید لباس عید می رفتیم وجیب های پدر خالی بود.صحبت هایش را در آشپزخانه با مادرم شنیدم که می گفت:"شرمنده روی بچه ها هستم.چه کنم که گدا بهار است." معنی گدابهار را نمی دانستم اما فهمیدم پدر،پول ندارد.مادر اما مثل همیشه با صبوری بی نظیری که داشت گفت:"نگران نباش مرد.خدا بزرگ است." وبه سمت صندوق رفت تا پس انداز یک سالش را بگذارد کف دست پدر.ومن می دانستم که پس اندازی در کار نیست.خسرو همه اش را یک جا دزدیده بود.مادرم همان جا کنار صندوق، روی زمین نشست.تکیه کرد به دیوار سرد واشکش سرازیر شد.گفت:" راست گفتی مرد. گدابهار است".
پدر اما نمی خواست پیش فرزندانش شرمنده باشد.به خانه همسایه رفت ومختصر پولی تهیه کرد وما را به بازار برد.برادرم خسرو از همان دوران نوجوانی ابله بود.چندبار خواهش کردم که پدر را از رفتن به بازار منصرف کند اما نکرد.هرچه خواهش کردم،پدرنپذیرفت ودست آخر کفش کتانی سوراخم را بلند کرد وگفت:"رویم نمی شود با این کفش ها عید را سر کنی."آن روز به بازار رفتیم ولباس وکفش خریدیم.من ناراحت بودم اما لعنتی-خسرو- ککش هم نمی گزید.کتانی قرمز رنگش را زیر بغل زده بود وبه همه نشان می داد.آن روز نفهمیدم گدابهار یعنی چه وامروز هم نمی فهمم.
آن روز نمی فهمیدم برای این که بچه بودم واز درک معنی چنین ترکیبی ناتوان بودم وامروز هم نمی فهمم برای این که با کارت اعتباری 9رقمی به بازار می روم وکت وشلوار ایتالیایی می خرم.کفش ونیزی به پا می کنم وکراوات مارک پلو می آویزم.
هنوز اما صدای پدر در گوشم می پیچد که امسال گدابهار است.اما گدابهار یعنی چه؟
مادرم می گوید :" گدابهاریعنی صندوق خالی".ودایی ام می گوید:"گدابهار یعنی جیب بی پول."
هرچه هست،گدابهار نتیجه یک رفتار غلط اقتصادی است.ازمن اگر بپرسید آیا پدرم فردی فقیر بود؟می گویم نه.او فردی بی برنامه بود.خیلی از گیلانی ها وخیلی از مردم،از چنین رفتار نا مناسبی رنج می برند.مردم گیلان 40روز پس از آغازفروردین،کاشت برنج را آغاز می کنند.سه ماه زمان لازم است تا محصول آنها قابل برداشت شود ودراین میان،مردم گیلان گوجه وخیاروبادمجان وسیر وباقلا می کارند وبا فروش آن،زندگی می گذرانند.اواسط مرداد ماه،فصل برداشت برنج است.بعضی ها به دلیل نیاز مالی،محصول خود را پیش فروش می کنند.بعضی ها بلافاصله پس از برداشت،آن را به بازار عرضه می کنند وآنها که کمی آینده نگر تر هستند یا توانایی مالی بهتری دارند،محصول خود را اواسط زمستان می فروشند.این کار نیاز به نوعی مدیریت دارد که بسته به هر فرد درجه آن متفاوت است.گدابهار در حقیقت،یک دوره دوماهه را شامل می شود که معمولا فرورین ماه،آغاز آن است وتا پایان اردیبهشت که محصولات سیفی به بازار می آید،ادامه پیدا می کند.
فکر کنید افرادی که برنج خود را در تابستان فروخته اند،باید به گونه ای مدیریت منابع کنند که تا یک سال دیگر وموعد برداشت محصول سال آینده،دچار فقر وتنگ دستی نشوند اما این مدیریت در برخی افراد آن قدر ضعیف است که منابع ناشی از فروش محصول،همان ماه های اول به پایان می رسد واین جاست که گیلانی ها بهار را با فقر منابع آغاز می کنند ومی گویند امسال گدا بهار است.
خدا بیامرزد رفتگان همه را.آن روزها که پدرم خدا بیامرزم می گفت گدا بهار است،وضع اقتصادی خوب بود ومدیریت او بر منابع مالی اش ضعیف اما وقتی فکر می کنم می بینم امسال واقعا گدا بهار است.سیاه بهار است.خودتان بهتر می دانید.
بهاریه ای برای ویژه نامه نوروزی نشریه آسمان
هفته پیش گفتم که ماشاءاللهخان فرانکفورتی درحالی، خط تولیدش را کلنگ زد که با سفارش فرماندار و شهردار و مدیرعامل بانک و فرمانده نیرویانتظامی و راننده آژانس و بهداشت منطقه و بنگاهی محل و... متوجه شد 45 نفر کارگر سفارششده دارد درحالی که 60نفر از همشهریهایش متقاضی کار بودند.
گفته بودم که او کار و زندگیاش را در آلمان رها کرده بود و برای محقق کردن رؤیای دیرینهاش به ایران بازگشته بود و حتما به یاد دارید که رؤیای دیرینه او، کارآفرینی برای همروستاییهایش بود اما درحالی که در فاز اول افتتاح، کارخانهاش تنها 40نفر ظرفیت کارگر داشت، بیش از 100نفر متقاضی کار پیدا کرده بود.
ماشاءالله که پیش از افتتاح کارخانه، 40 واحد مسکونی هم برای همشهریهایش ساخته بود، چارهای جز رد پیشنهادات فرماندار و شهردار و رئیس راهنماییورانندگی و... نداشت بنابراین روی نام 45 کارگر و مهندس سفارش شده خط قرمز کشید و از بین 60همشهریاش، 40نفر را گزینش کرد و سرانجام کار آغاز شد.
او مرد بزرگی بود و هیچ مشکلی نمیتوانست او را از ادامه کار منع کند. روزها تا پاسی از شب در کارخانه میماند و کار میکرد. کارگرها را آموزش میداد. در مورد وضع غذای آنها کنجکاو بود. مدام به خط تولید سر میزد. شخصا بنرهای آموزش ایمنی کار را در کارخانهاش نصب کرد. با پزشک، دندانپزشک و یک مربی ورزشی قرار داد همکاری بست. در اولین جمعه پس از آغاز کار، کارگرانش را به سینما و رستوران برد. به وضعیت خانه و زندگی آنها سر زد و خلاصه از هیچ کاری برای همکارانش دریغ نکرد.
میدانید که من روایتگر روزهای خوش اقتصاد نیستم ومعمولا تا بتوانم، سعی میکنم کاستیها را بگویم اما در یک هفته اول کار، «همهچی آروم» بود. اما کاش هفته دوم آغاز نمیشد چون دنیا روی سر ماشاءالله و کارخانهاش خراب شد.
بعد از ظهر روز شنبه از نگهبانی زنگ زدند که مشکلی به وجود آمده و مدیر کارخانه باید شخصا مراجعه کند. ماشاءالله با وجودی که پا به هفتمین دهه زندگیاش گذاشته بود، سریعتر از یک مدیر جوان خودش را به در کارخانه رساند. به قول روایتگران تلویزیون «چشمتان روز بد نبیند». انبوهی (حدود 30نفر) مرد را دید که پلاکارد در دست گرفتهاند و بر او و خاندانش لعنت فرستادهاند. آنها با دیدن ماشاءاللهخان شروع کردند به شعار دادن. «اجنبی حیا کن، شهرک ما رو رها کن». روی یکی دیگر از پلاکاردها نوشته بود «آلودهکننده محیطزیست برو گمشو». دیگری پلاکاردی روی سر داشت که رویش نوشته بود «کمونیست لیبرال فاشیست سوسیالیسم از کشورم برو بیرون».
مرد بزرگ داستان ما گیج شده بود و نمیدانست اینها چه میگویند. از کجا آمدهاند و چه میخواهند به همین دلیل مثل هر انسان متمدنی، آنها را دعوت به آرامش کرد. اما چه فایده، تلاش او بینتیجه بود. گفته بودم که ماشاءاللهخان فرانکفورتی لهجهای خاص داشت و آلمانی را آمیخته با ترکی آذربایجانی صحبت میکرد و همین، باعث خنده مردان شده بود که جلوی در کارخانهاش تجمع کرده بودند.
خلاصه تلاش او به هیچ نتیجهای نرسید و تجمع ادامه یافت تا اینکه ماشاءالله وقتی روی سقف نیسان شرکت رفته بود تا برای تجمعکنندگان صحبت کند، ماشین پلیس را دید که وارد خیابان اصلی شد. یاد 30سال پیش و خاطره روزهای فرو ریختن دیوار برلین افتاد که کارگران کمونیست جلوی کارخانهاش تجمع کرده بودند و به سر و صورتش تخممرغ میزدند. یا روز تجمع نئونازیها را به یاد آورد که خواستار اخراج او از آلمان شده بودند. در هر دو مورد، پلیس به داد او رسیده بود و فرماندار وشهردار فرانکفورت شخصا از او عذرخواهی کرده بودند.
و اینگونه بود که ماشاءالله با دیدن ماشین پلیس، احساس امیدواری کرد. او میخواست بداند دلیل این تجمع چیست. اینها کی هستند که جلوی در کارخانه او تجمع کردهاند؟ مگر چه کار خلافی مرتکب شده که این جماعت اندک، خواستار اخراجش شدهاند؟
چند لحظه بعد ماشین پلیس جلوی در کار خانه ایستاد و دو درجهدار از آن پیاده شدند. یکی درجه استواری داشت و دیگری گروهبان یکم بود. آن دو نگاهی به جمعیت کردند و نگاهی هم به ماشاءالله انداختند که روی سقف نیسان ایستاده بود.
گروهبان نیرویانتظامی به تجمعکنندگان اشاره کرد که بروند. استوار هم ماشاءالله را صدا کرد. پایین آمد. هر سه سوار ماشین شدند و راه افتادند. تا پیکان نیرویانتظامی از انتهای بلوار دور بزند، تجمعکنندگان متفرق شده بودند. سر بلوار کامیونی ایستاده بود. تجمع کنندگان یکییکی سوار کامیون میشدند...
این وقایع برای ماشاءالله عجیب بود.
ادامه دارد..
چهارسال پیش دوستی از آلمان ایمیل زد و مردی را معرفی کرد که قصد داشت برای سرمایهگذاری وارد ایران شود. ازکنار ایمیل او گذشتم وتا مدتها فکر میکردم وقتی بیکار بوده برای خالینبودن عریضه، حرفی زده ودرنهایت فراموشش کرده. مدتی گذشت اما فردی از بن تماس گرفت که آلمانی را به لهجه ترکی صحبت میکرد.
او میخواست من را درتهران ملاقات کند. ایرانی بود و بچه خاک پاک آذربایجان. خواستم در رستوران «شمعدان» همدیگر را ملاقات کنیم اما قبول نکرد. مثل این که روزه بود. از او خواستم به دفتر کارم بیاید، قبول کرد وآمد. «ماشاءالله» نام داشت و 70سال را رد کرده بود. قوی وقدرتمند به نظر میرسید. نه چای نوشید ونه میوهای پوست کند ودر تمام مدت، گفتههای من را یادداشت میکرد.
گفت:50سال است در آلمان زندگی میکنم. وضع مالیام خوب است. در یکی از مناطق صنعتی آلمان، سهامدار عمده شرکتی هستم که تولیدکننده قطعات خودرو است. به آئودی قطعه میفروشیم. ارزش سهامی که دارم بیش از 45میلیون یورو است ودرکنار این کار، کارخانه کوچکی هم در یکیدیگر از مناطق صنعتی آلمان دارم.
با وجودی که ترکیب لهجه ترکی وزبان آلمانی، من را با یک گویش جدید مواجه کرده بود اما صحبتهایش را دلچسب یافتم. از زحمت کشیاش گفت واز سالها صبر واستقامتی که خرج کرده بود تا از پایینترین سطح کارگری به سطوح بالای سهامداری وثروت ارتقا پیدا کند.
پرسیدم برای چه به ایران آمدهای؟
گفت: فقط برای عملیکردن یک آرزوی دیرینه. پرسیدم این آرزو چیست؟ گفت: آرزو دارم برای 50 نفر از هم روستاییهایم، کار ایجاد کنم و در کشور خودم، کسب وکار کنم و همین جا بمیرم. گفتم مردن در هیچ کجا مثل مردن درایران آسان نیست اما این آسانی به کسب وکارش نرسیده و میترسم، پیش ازاین که لحظه موعود برسد، از غصه دق کنی.
خندید وگفت: پس از70 سال زندگیکردن، فقط یک کار نکرده دارم وآن هم راهاندازی این کارخانه است.
گفتم اینجا ایران است، آماده هستی با اتفاقات عجیب مواجه شوی؟گفت: در تمام زندگیام با اتفاقات عجیب مواجه بودهام وهراسی ندارم. گفتم میخواهی در چه زمینهای فعالیت کنی؟ گفت: تولید قطعه وهدفم ارسال قطعه به شرکت آئودی ودیگر خودروسازهای آلمانی است. همه چیزش مرتب بود. برنامه کسب وکار داشت. بازار را به خوبی میشناخت. سرمایه خوبی کنار گذاشته بود وخلاصه زمینه را آماده کرده بود تا به آرزوی دیریناش جامه عمل بپوشاند.
فکر کنید از آن روز مدت زمانی طولانی گذشت ومن هرچه توانستم کمکش کردم اما بعدها اتفاقاتی رخ داد که پیرمرد را خسته ونگران کرد.
او 20میلیون یورو سرمایه با خودش آورده بود وقصد نداشت روی کمکهای دولت حساب کند وفقط امیدوار بود دولت مانع فعالیتهایش نشود. اما نخستین اتفاق که او را به وحشت انداخت، در همان گامهای نخستین رخ داد.
اودراداره ثبت شرکتها نتوانست نام دلخواهش را انتخاب کند. فرض کنید میخواست نام شرکتش را «مهمیز»1 بگذارد. اما در اداره ثبت شرکتها به اوگفتند این اسم را ارشاد تأیید نمیکند که تأیید هم نشد. گفتند باید اسم شرکت مرکب باشد که اوهم نام آن را گذاشت «مهمیز طلایی.» بازنپذیرفتند. دوباره درخواست نام «مهیمز طلایی شرق» را مطرح کرد که بازهم مخالفت کردند. درادامهاش نام شرکت را گذاشت «مهمیز طلایی ایران زمین شرق» که بازهم مخالفت شد. این بار برای ثبت نام «مهمیزطلایی ایران زمین شرق گلستان» درخواست مجوز کرد که درنهایت موافقت شد آن را به ثبت برساند البته کمی خرج هم روی دستش گذاشت که نمیتوانم به آن اشاره کنم.
در حومه شهر، زمینی تهیه کرد ومی خواست کارخانهاش را کلنگ بزند. فرماندار گفته بود کلنگ نزن تا من هم بیایم. بعد سروکله نماینده شهر پیدا شد. بعد هم شهردار و... باورش نمیشد روز کلنگزدن، این همه برای مسوولان مهم باشد اما زمانی که کلنگ را زدند وبرای خوردن ناهار به رستوران رفتند، حداقل 10 سفارش رسمی استخدام فک وفامیلهای مسوولان را دریافت کرد. فرماندار، خواهر زادهاش را سفارش کرده بود. نماینده شهر، سفارش پسر عمویش را کرده بود. شهردار هنوز مطرح نکرده بود اما سر میز ناهار شفاهی گفته بود که حاضر است حسابدار خبرهای به او معرفی کند و.. ماشاءاللهخان فرانکفورتی که تجربهای نداشت، همه این کاغذها را درجیب گذاشت وروز بعد که حساب کرد با سفارش فرماندارو شهردارو مدیرعامل بانک وفرمانده نیرویانتظامی و راننده آژانس وبهداشت منطقه وبنگاهی محل، دید 45 نفر کارگر سفارششده دارد درحالی که 60نفر از همشهریهایش متقاضی کار هستند.
دردسرهای ماشاءالله شروع شده بود...
ادامه دارد..
پینوشت:
مهمیز وسیلهای برای سوارکاری روی اسب و مَرکب است که در انتهای چکمه سوارکاری قرار دارد و از فلزات ساخته میشود.
هیچ سیاستی درسالهای گذشته به اندازه «پوپولیسم» به اقتصاد ما لطمه وارد نکرده است و حتما اتفاقی نیست که در سالهای گذشته هرزمان مدیران دولتی در صدد اصلاح بنیانهای اقتصادی کشور برآمدهاند، آن را خرابتر کردهاند. بنابراین طبیعی است که وقتی متولیان بازار پول، از «اصلاح پول ملی» سخن میگویند، مو بر تن من سیخ میشود.
ازمن خواسته شده درمورد «ارزش پول ملی» بنویسم ومن میخواهم با طرح یک پرسش، به چند نکته کوتاه اشاره کنم. سوال من این است: ارزش پول را چگونه میتوان حفظ کرد؟ با اعطای آزادی به بازار ارز و کمک به واقعی شدن قیمتها یا ازطریق بالا نگه داشتن مصنوعی ارزش رال ؟
یکی از باورهای عامیانه اقتصاددانان نزدیک به دولت فعلی، این است که ما باید ارزش پول خود را دربرابر دیگر ارزها تقویت کنیم به خصوص در برابر دلار آمریکا که با ما سر جنگ دارد ودشمن مسلم ما محسوب میشود. اینجاست که باور عامیانه با باورهای سیاسی عجین میشود و نتیجه نگرانکنندهای برای اقتصاد ما رقم میزند. عجیب است که ما با اصرار بر این سیاست، داریم از صادرکننده خارجی(چینی)حمایت میکنیم. به قول یکی از دوستان «خوش به حال صادرکننده چینی. هم سیاست ارزی چین در خدمت اوست هم سیاست ارزی ایران.»
من خیلی به این مسائل فکر کردهام و در نهایت به این نتیجه رسیدهام که برنامههای دولت برای «اصلاح پول ملی»، نتیجه انعکاس دیدگاههای عوامانه درمورد پول است. مردم کوچه وبازار معمولا قیمت کالاها وخدمات در زمان گذشته را با زمان حال مقایسه میکنند و نتیجه میگیرند که هرچه زمان میگذرد، قدرت خرید آنها کم میشود. آنها یک میزان پول را در گذشته در نظر میگیرند و توان خرید آن را با زمان حال مقایسه میکنند و نتیجه میگیرند که اکنون وضع بدتری نسبت به گذشته دارند.
در میان سیاستمداران ما کم نیستند افرادی که چنین باورهایی دارند وظرف سالهای گذشته با تکیه بر همین باورهای عامیانه، اقتصاد را به ورطه گمراهی و بنبست کشاندهاند. اجازه بدهید در این مورد بیشتر توضیح بدهم.
وقتی درمورد پول صحبت میکنم ناخودآگاه یاد «یوآن» چین میافتم و همیشه پیش خودم فکر میکنم چه دلیلی وجود دارد که چینیها علاقه دارند ارزش «یوآن» را در مقابل دلار و دیگر ارزها پایین نگه دارند؟ آیا چینیها انسانهای احمقی هستند که حس ناسیونالیستی هم ندارند و به بیغیرتی اقتصادی رسیدهاند و نمیخواهند پولشان، پول باارزشی باشد و از این دست پرسشها.
درمقابل به این میاندیشم که به چه دلیل ما ایرانیها علاقه داریم رالپ در برابر دلار تقویت شود؟ چگونه است که چینیها یوآن ضعیف را دوست دارند اما ایرانیها رال ضعیف را تکفیر میکنند؟
برای پاسخ دادن به این پرسش باید یکی از مهم ترین سیاستهای اقتصادی دولت چین در یک قرن گذشته را مرور کنیم. سیاستی که در کنار چند سیاست دیگر، اقتصاد چین را به رشد خیرهکننده و رهایی از رکود وفقر نزدیک کرده است. چین عمدا تلاش میکند تا ارزش یوآن را پایین نگه دارد. کشمکش میان آمریکا و کشورهای اروپایی با چین بر سر ارزش یوآن، یکی از معروفترین جنگهای اقتصادی سالهای اخیر را رقم زده است. این کشورها درتلاشی نافرجام درپی آن هستند تا دولت چین را وادار کنند که ارزش یوآن را در مقابل دلار و دیگر ارزها افزایش دهد اما چین به شدت مخالفت میکند. دلیل این مخالفت چیست؟
کشور چین سیاست «توسعه صادرات» را در پیش گرفته و در این راستا، بر پایین نگه داشتن عمدی ارزش یوآن اصرار میورزد. نتیجهاش افزایش تولید و صادرات کالای چینی است. درمقابل، ما در ایران زور میزنیم تا رالز را دربرابر دلار تقویت کنیم. این همان دیدگاه عوامانه و سیاسی در برخورد با مسائل اقتصادی است که عواقب بدی برای اقتصاد کشور به دنبال داشته است. نتیجه اصرار ما بر حفظ ارزش رالن در برابر دلار این است که واردات را تقویت میکنیم و طبیعی است که تقویت واردات، یعنی تقویت صادرات کالای چینی. به عبارت دیگر، ما به چینیها یارانه میدهیم تا تولیدات خود را به کشور ما صادر کنند.
میخواهید بدانید معمای این سیاست چیست؟ خیلی ساده است: اگر قیمت ارز در مقابل رال: پایین نگه داشته شود، کالای خارجی برای مصرفکنندگان داخلی ارزانتر وارد میشود. پس اگر دولت تلاش کند تا ارزش رال را دربرابر دلار تقویت کند، درحقیقت دارد به کالای خارجی یارانه میدهد. اکنون میدانیم که دلیل اصرار کشور چین بر پایین نگه داشتن ارزش یوآن دربرابر دیگر پولها چیست. اما سوال این است که دلیل اصرار دولت ما بربالا نگه داشتن ارزش رالا دربرابر دلار چیست؟
نگاه بدبینانه این است که دولتمردان ما الفبای اقتصاد را نمیفهمند اما واقعیت این است که آنها قصد دارند ازطریق تقویت رال در برابر دیگر ارزها، کالاهای وارداتی را ارزان کنند ومشخص است که همه تلاش آنها معطوف به حفظ قدرت خرید مردم وجلوگیری از افزایش تورم است. تورم هم چنان برای دولت ما تهدیدی امنیتی محسوب میشود و به نظر میرسد دولتیها از ناحیه افزایش قیمت کالاها احساس خطر بیشتری میکنند تا از ناحیه رکود صنایع داخلی. بنابراین با تقویت رالا دربرابر ارزها، سعی میکنند نیاز داخلی را از طریق واردات تأمین کنند. اما درحالت بدبینانه میتوان گفت روی دیگر این سیاست، بیاعتمادی به بخش خصوصی وتولید داخلی است وما این بیاعتمادی را هر روز در تفسیرها و تحلیلهای مدیران دولتی میبینیم و میشنویم. گذشته ازآن، دولت با دراختیار داشتن چاههای نفت، خود را به تولید داخلی وابسته نمیبیند. چاه نفت هست و درآمدهای آن سرشار و چه نیازی به تولید داخل و بخش خصوصی؟
وقتی ارزش رال به صورت مصنوعی و با دخالت دولت در مقابل دلار بالا نگه داشته میشود کالای تولید داخل برای مصرفکننده خارجی گرانتر میشود. بنابراین طبیعی است که کالای ایرانی قدرت رقابت را در بازارهای جهانی ازدست میدهد که نتیجهاش کاهش صادرات و از دست دادن بازارهای جهانی خواهد بود.
من نمیفهمم «اصلاح پول ملی» یعنی چه؟ ملیاش را که اصلا نمیفهمم و درمورد سیاستهای پولی هم تا این اندازه میفهمم که مسبب گرفتاریهای ما، مستقل نبودن بانک مرکزی است. اگر بانک مرکزی مستقل بود، به فرموده، نرخ سود تسهیلات را پایین نمیآورد و به فرموده برای حذف صفر از واحد پول ملی تلاش نمیکرد. به فرموده به همحزبیها و رفقای گرمابه وگلستان، تسهیلات نمیداد و به فرموده مدیرکل وقائم مقام منصوب نمیکرد.
این روزها بانک مرکزی ایران هم چنین حالتی پیدا کرده و من بیاختیار یاد یکی از جملههای معروف «میلتون فریدمن» میافتم. او درجایی نوشته بود: «نیکسون (یکی از رؤسای جمهور آمریکا) شخص بسیار باهوشی بود. او در بین مقامات دولتی یکی از بالاترین ضرایب هوشی را داشت. مشکل نیکسون هوش او نبود. مشکل این بود که او حاضر بود به خاطر منافع سیاسی به راحتی اصول را زیر پا بگذارد. اما در یکی از دیدارها، هنگامی که داشتم اتاق را ترک میکردم نیکسون به من گفت «جورج شولتز را به خاطر کار بیمعنای کنترل قیمتها و دستمزدها مقصر ندان. » و من به او گفتم «اوه نه آقای رئیسجمهور. من شولتز را مقصر نمیدانم مقصر شما هستید. »
منبع:آسمان
وقتی با من درمورد «احتمال تحریم بانک مرکزی» مشورت شد، گفتم درنگ نکنید. بهترین سوژه را انتخاب کردهاید. گفتند به خاطر مسائل امنیتی نگرانیم. گفتم واقعیت را بنویسید ونگران نباشید چراکه نوشتن واقعیت، هرنتیجهای داشته باشد، به نفع مردم است.
به عنوان یک فعال اقتصادی نمیخواهم منکر بیاثر بودن یا حتی کماثر بودن تحریمها شوم اما فرضیه اصلیام این است که تحریمها نمیتواند اقتصاد ایران را زمینگیر کند تنها اثر تحریم، افزایش هزینهای است که به اقتصاد کشور تحمیل میکند.
نکته اصلی این است که تحریم، مغایر با اصول سرمایهداری وجریان آزاد اقتصاد است و همیشه برای من این پرسش مطرح میشود که مدعیان سرمایهداری و نئولیبرالیسم، چگونه حاضر میشوند جریان آزاد اقتصاد را مختل کنند. تحریم اقتصاد ایران، تنها تحریم اقتصاد ایران نیست ومجموعهای از اقتصادهای منطقه وجهان را تحتتأثیر قرار میدهد.
اگر آثار و عواقب تحریمها را در دو محور سیاسی و اقتصادی بررسی کنیم متوجه میشویم که کشورهای تحریمکننده در حوزه سیاست با شکست مواجه شدهاند یعنی نتوانستهاند اهداف ونیات سیاسی کشورهای تحریم شونده را منحرف کنند. به طور مثال کوبا وکره شمالی هرگز از نظر سیاسی تن به فشارها ندادهاند. اما تحریم کشورها در بعد اقتصادی نتایج مختلفی به دنبال داشته است اما به سختی میتوان گفت که نتیجه مورد نظر کشورهای تحریمکننده حاصل شده است. من مثال بهتری از ایران نمیشناسم چرا که بعد از 30 سال تحریم، هنوز اقتصاد ایران قدرت وتوانایی خود را از دست نداده و اگر ندانمکاریهای داخلی نباشد، هیچ گاه درمقابل تحریم به زانو در نمیآید.
*اما سوال این است که تحریم چه عواقب اقتصادی به دنبال دارد؟
به نظر من اولین اثر تحریم، ایجاد کمبود در منابع مالی مورد نیاز است که به خصوص در زمینه جذب منابع خارجی، اقتصاد ما را تحتتأثیر قرار داده است.
من و شما میدانیم که اقتصاد ایران به صرف اتکا به منابع داخلی نمیتواند در مسیر رشد و توسعه قرار گیرد ودرعین حال اگر به جای تعامل با اقتصاد جهان در تقابل با آن قرار گیرد، در مدت زمانی کوتاه از چرخه بازارهای جهانی حذف خواهدشد.
این بدترین حالت است که پیش ازاین درمورد کره شمالی دیدهایم اما نکته مهم این است که اقتصاد ایران حتی در حالت تحریم کامل، قابلیت تبدیل به کره شمالی را ندارد. اما اگر دربدترین حالت، درگیر تحریمهای بیشترشویم، باید از رشد اقتصادی چشمپوشی کنیم.
دیدگاهی مقابل دیدگاه من وجود دارد که معتقد است با توجه به سهم اندک ایران در تجارت بینالمللی، تحریم برای اقتصاد ایران تهدید محسوب نمیشود. من این دیدگاه را قبول ندارم ویقین دارم تداوم تحریمها منجر به رکود میشود ورشد اقتصادی را کند یا متوقف میکند.
یکی از افرادی که به واسطه کسب وکار این روزهایم با او ارتباط مستمر دارم، فرد رده بالایی وابسته به یکی از نهادهای مهم است. با او زیاد دراین مورد بحث وجدل کردهام اما درنهایت بر من ثابت شده که با وجود تحریمهای سخت، واردات وصادرات هیچ کالایی غیرممکن نیست. برای راهاندازی خط تولید یکی از کارگاههایم، نیاز به یک قطعه الکترونیکی داشتم که اتفاقا به دلیل استفاده در فنآوریهای نظامی مشمول تحریم شده است. شاید تعجب کنید اما سه هفته پس از سفارش، قطعه به محل کارم ارسال شد.
اینکه اشاره کردم واقعیتی بود که البته واقعیتی دیگر در خود نهفته دارد. بدیهی است که هزینه دریافت این قطعه وهزاران قطعه دیگر برای اهالی کسب وکار افزایش یافته اما من هم چنان روی فرضیهام هستم ومعتقدم اقتصاد ایران به طور کامل تحریم پذیر نیست.
اینها که اشاره کردم بخشهایی از ارزیابی من از اثر تحریم بر اقتصاد ایران است اما تحریم روی دیگری هم دارد. تحریم جادهای یکطرفه نیست که آمریکاییها با تمام سرعت درآن برانند، تحریم روی دیگری هم دارد و میتواند برای آمریکا و اروپا وکشورهای منطقه هزینههای جبرانناپذیری به دنبال داشته باشد. درصورت قطع صادرات نفت ایران، قیمت آن به شدت افزایش خواهد یافت.
در حال حاضر نگرانی از شوک نفتی، اقتصاد دنیا را در وضعیت نگرانکنندهای قرار داده است و تحریک این بازار، میتواند عواقب زیادی داشته باشد. ایران مرزهای گسترده آبی وخاکی دارد پس باید به این نکته اشاره کرد که تحریم اقتصادی کشوری با این همه مرز، خیلی دشوار است.
ارزیابیها نشان میدهد که ضریب یا نرخ موفقیت تحریمهای اقتصادی برابر با 34درصد است. این آمار را چند روز پیش در گزارشی خواندم که توسط چند اقتصاددان منتقد جمهوری اسلامی تهیه شده بود. آنها معتقد بودند تحریمهای اقتصادی تنها در 34درصد موارد موفق بوده است. تحلیل آنها این بود که تحریمها پیش از جنگ جهانی دوم، اثرگذاری بیشتری داشتهاند واز جنگ جهانی دوم به این سو، به ویژه پس از دهه 1970، نرخ موفقیت تحریمهای اقتصادی به شدت کاهش یافته است. دلیل این ناکامی، جهانی شدن بازارها است و دیگر هیچ کشوری را نمیتوان مثال زد که نیازهای اقتصادیاش را فقط از یک بازار تأمین کند بنابراین واضح است که تحریمها نمیتواند اقتصاد یک کشور را همچون سالهای قبل از جنگ جهانی دوم، فلج کند.
البته گزارشها نشان میدهد نرخ موفقیت تحریمها به نوع تحریم و مشخصات ابزار به کار گرفته شده نیز بستگی دارد. (منبع: همان گزارش) برای مثال، نرخ موفقیت تحریمهای مالی بالغ بر 41درصد است. از سوی دیگر، تحریمهای مسافرتی (محدود کردن مسافرت افراد)، منع پروازهای بینالمللی و تحریمهای نظامی، یعنی منع فروش و انتقال تجهیزات نظامی از موفقیت نسبتا پایینی برخوردار بودهاند.
اقتصاددانان مخالف جمهوری اسلامی در گزارش خود اشاره کردهاند که در دهه 90میلادی شورای امنیت سازمان ملل، با هدف پایاندادن به جنگهای داخلی و مناقشات نظامی، در 10 مورد تحریمهای نظامی وضع کرده است اما مناقشات ادامه یافته و تحریمهانتوانسته به اهداف خود نزدیک شود.
مخالفان هم معتقدند: «کارآیی و نرخ موفقیت تحریمهای اقتصادی به میزان زیادی بستگی به هزینهای دارد که تحریمها میتوانند بر اقتصاد تحریمی تحمیل کنند». بر اساس اطلاعات موجود، میانگین هزینهای که کل تحریمهای اقتصادی بر کشورهای تحت تحریم تحمیل کردهاند برابر با 4/2 درصد کل تولید ناخالص ملی کشورهای تحریم شده بوده است. میانگین این هزینه برای موارد موفق 7/4 درصد و برای موارد ناموفق 2/1 درصد است. به عبارت دیگر، هزینهای که تحریمهای موفق بر کشورهای تحت تحریم تحمیل کردهاند به طور متوسط برابر با 7/4 درصد و در موارد ناموفق معادل 2/1 درصد تولید ناخالص ملی کشورهابوده است.
چندسال پیش «توماس شلینگ» برنده نوبل اقتصاد درسفر به ایران، گفت وگویی با نشریه «شهروند امروز» داشت. او درپاسخ به این پرسش که تحریمها چه اثری بر اقتصاد ایران دارد گفت: «تحریمها فقط رنج مردم ایران را بیشترمی کند.»
آمریکا شاید از نتیجه غیر انسانی تحریم کرهشمالی خرسند باشد وشاید ازاین که مردم کوبا خود را به دریا میزنند تا از سیستم کمونیستی کشور خود فرار کنند، به خود ببالد اما هنوز نتوانسته سیستم سیاسی این کشورها را به زانو درآورد. البته من معتقدم چنین نتیجهای برای مردم ایران هم قابل تصورنیست به این دلیل که ایران دولت ثروتمندی دارد و پایههای تولید در ایران بسیار قدرتمندتر از کشورهایی نظیر کرهشمالی و کوباست. ایران قدرت قابلتوجهی در ذخیره کالا دارد و جنگ تحمیلی هم قدرت خلاقانهای برای این کشور ایجاد کرده است.
من واقعا نگران تحریم نیستم و آن چه بیشتر از تحریم ما را نگران میکند، برخی سیاستهای داخلی است. من دو همسایه دارم که نماینده دو گونه کسب وکار هستند. یکی بازاری است ودرکنار کم رونقی اقتصاد، دلار پس انداز میکند ودیگری بازرگان است ودرکنار کم رونقی تولید، وارد کننده لپ تاپ شده است. اولی خانهاش را به خزانهداری ارز تبدیل کرده اما دومی از نوسان نرخ ارز درآستانه ورشکستگی قرار گرفته است. اولی به مثابه یک دارنده اطلاعات نهانی، تا میتواند دلار وسکه میخرد ودومی در شش ماه گذشته هرگز نتوانسته، روند دلار را به درستی پیش بینی کند. نتیجه چیست؟همسایه بازرگان من در آستانه ورشکستگی قرار گرفته اما همسایه دیگرم هر روز درحال انباشت سرمایه است. هیچ وقت فکرنمیکردم روزی برسد که ایرانیها ریال را کنار بگذارند و دلار پسانداز کنند. لحظهای با خود بیندیشیم، آن همه تلاش وکوشش برای جلوگیری از نفوذ آمریکا چرا به این جا رسیده است؟
منبع:هفته نامه آسمان
این مطلب را برای هفته نامه آسمان نوشتم
هم اقتصاد، هم کشتی و تلاش برای موفقیت در هر دو. تمرینهای طاقتفرسا. فرمولهای گیجکننده. کشش و کشمکش برای اجرای فن «بارانداز»(1) و ساعتی بعد کشمکش برای ترسیم «منحنی کشش»(2). چه زندگی متناقضی و تو باید یکی را انتخاب کنی. یا اقتصاد یا کشتی.
میخواهی انتخاب کنی. مربیات میگوید کشتی و استادت میگوید اقتصاد و تو روزی که «اکبر فلاح»(3) در باشگاه کارگران، پشتت را به خاک میمالد، تصمیم میگیری کشتی را رها کنی. اقتصاد را انتخاب میکنی و میروی که با گوشهای شکسته و دنده پهن، اقتصاد بخوانی و پشت عرضه را خم کنی یا در نمودار تقاضا، انحنا ایجاد کنی.
حریفانت دیگر اکبر فلاح و محسن کاوه نیستند و این بار باید پنجه در پنجه «پل ساموئلسون»(4) و«جوزف شومپیتر»(5) بیندازی و نظریه پولی «میلتون فریدمن»(6) را فتیلهپیچ کنی.
چه بخواهی،چه نخواهی، نقش کشتی تا همیشه با تو هست. روی گوشهای شکستهات. روی شانهها و کولها و روی بازوها و دماغ پهنت. حتی روی دندانهای فاصلهدارت. همه میدانند تو روزگاری کشتیگیر بودهای. این را حتی وزیر اقتصاد بورکینا فاسو هم میفهمد و البته وزیر تجارت آلمان که گوشهای شکسته تو را دیده، دوست دارد بداند از کدام نمودار افتادهای که گوشهایت شکسته و سر درس اقتصاد خرد، کدام مساله را نتوانستهای حل کنی که استادت گوشت را پیچانده.
تو وزیر اقتصاد ایران هستی و یادت میآید اگر آن روز پای صحبتهای استادت نمینشستی و نصیحتش را آویزه گوش نمیکردی، احتمالا امروز، عرق کرده و نگران باید کنار تشک کشتی مینشستی و به شاگردت اعتماد به نفس میدادی. شاید هم مشغول کشتی «گیله مردی»(7) در تنکابن بودی و شاید هم آن «درخت کن»(8) اکبر فلاح چنان کمرت را شکسته بود که دیگر نمیتوانستی راه بروی. آن روزها گذشته و تو امروز وزیر اقتصاد ایران شدهای. چیزی از رقابتهای زندگیات کم نشده و تو همچنان مشغول رقابت هستی. به جای «دو بنده» قرمز کت و شلوار دیپلماتیک ایتالیایی تن کردهای و به جای کتانی «کفش ملی»(9) چرم انگلیسی در پا داری. با آن روزها خیلی فرق داری. اخمت بازار سهام را به هم میریزد و خندهات از میان دندانهای فاصلهدار آسیبدیدهات، بازار ارز را به وجد میآورد. چه دنیای عجیبی پشت سر گذاشتهای. از دامنههای «کرف»(10) بالا آمدهای و حالا شدهای فرمانده اقتصاد. دستور میدهی عرضه کنند. دستور میدهی پایین بیاورند. نمیگذاری تقسیم کنند. مدیر عوض میکنی. برو بیایی داری و آدم خیلی مهمی شدهای.
رقابت اما دستبردار تو نیست. از همان بچگی که تشویقت میکردند با «ابراهیم» و «مرتضی» و بچههای روستا کشتی بگیری و تشویقت میکردند چون خوب کشتی میگرفتی، تا آن روز که در فینال رقابتهای نونهالان، حریف اصفهانیات را ضربهفنی کردی و قهرمان نونهالان ایران شدی(سال 1359) تا آن روز که داور کمکت کرد و تو مدال قهرمانی نوجوانان(سال1362) را بر سینه آویختی و تا آن روز که جانانه کشتی گرفتی و قهرمان جوانان ایران شدی(سال 1365) تو همواره در حال رقابت بودهای.
وقتی فکر میکنی، میبینی زندگیات سراسر عرصه رویارویی و رقابت بوده و هیچگاه بازنشس
ته نشدهای. حتی امروز که در «تورم»، با حریفان بلاروس و ونزوئلا هموزن شدهای و در «بیکاری» پشت حریف زیمبابوه و لیبریایی را به خاک مالیدهای و در «آزادی اقتصاد» در ردیف آخرینها هستی و در «کسب وکار» توانستهای چند رتبه پایین بجهی و اقتصاد را آنقدر شفاف کردهای که سومالی و افغانستان و کنیا را پشت سر داری، باز هم داری رقابت میکنی.
با خودت میگویی چه میشد اگر آن روز، نصیحت مربی را آویزه گوش
میکردم و به عرصه اقتصاد پا نمیگذاشتم. برای ما فرقی نمیکند. دیگری هم مثل تو اما برای تو اوضاع متفاوت بود. این که کت و شلوار سورمهای ایتالیایی نپوشی و به سفرهای خارجی نروی، مهم نیست اما این که نظارهگر رژه صفرهایی باشی که از حساب این و آن به جیب آن و این میرود، برای خود افتخاری است که نه در پشت کوههای «کرف» و نه در فینال رقابتهای جوانان و نه حتی در مجمع عمومی صندوق بینالمللی پول، هیچکس نمیتواند پیدایش کند.
پیش خودت فکر میکنی هنوز در بازوهایت به اندازه کافی قدرت هست که بتوانی حریف بهارستانیات را «درخت کن» کنی. شانهات هنوز پهن است و خوب میتوانی «زیر یک خم» حریف را بگیری. زانوهایت هنوز قوت دارد و پنجههایت هنوز فولادی است. خرسندی از تعریفی که سالها پیش از زبان «منصور برزگر»(11) شنیدی که میگفت: «تو خوب کشتی میگیری. قدرتی، مثل «منصور مهدیزاده»(12) و «غلامرضا تختی»(13) و تو داری فکر میکنی چگونه میتوانی هنوز آن جوان قدرتمند باشی. چگونه میتوانی صورت ریش نتراشیدهات را به تن حریف بمالی تا ریشهای سوزنیات تن او را بسوزاند و تو بتوانی «زیر دوخم»(14)اش را بگیری.چگونه میشود به حریفت «رکب»(15) بزنی و«سگک»(16) بکشی.
پیش خودت میگویی این بارهم برنده من هستم. در کشتی و اقتصاد مدال بردهام و این بار هم بازی را میبرم. هر چند اینجا عرصه سیاست است و خوب میدانی در روز وزنکشی، در دسته سنگینوزنها جا نداری و حریفانت این بار محسن کاوه و اکبر فلاح نیستند و تو خوب میدانی امتیاز گرفتن از حریفان سرسختت، خیلی دشوارتر از فتیلهپیچ کردن اکبر فلاح است. حتی سختتر از رویارویی با محسن کاوه. اینجا آخر دنیا نیست اما آخر بازی که هست. روز رژه صفرها، چشم در چشم مردم دوختی و نگاه بهتزده آنها را دیدی اما یادت رفت که اسطورهات و اسطورههایت چگونه پهلوانی میکردند. سالها فتیلهپیچ شگردت بود و این بار هم مردم را خوب پیچاندهای. در این کار استادی و حتی اگر لازم باشد، خوب میتوانی مردم را «سالتو» کنی. گیریم که در این بازی هم برنده شوی اما چه سود؟ نگاه بهتزده مردم را یادت هست؟
شاید اگر خوب فکر کنی یادت بیاید که نه تنها درس اقتصاد کلان ساموئلسون را خوب نخواندهای که مقهور توصیههای «جان مینارد کینز»(17) هم شدهای و طبیعی است که با «لاسپیرز»(18) هم نتوانستهای سبدهای ما را پرنعمت کنی. «درک فساد»ات ضعیف است و باید برگردی و از استاد یاد بگیری «شاخص فلاکت»(19) یعنی چه.
درکشتی اگر شکست میخوردی، غمی نبود. در نهایت، روی در و دیوارهای اداره تربیتبدنی تنکابن هیچکس پارچه نمینوشت و هیچکس در شادی قهرمانیات، کیک یزدی نمیداد اما تو امروز در اقتصاد کلان شکست خوردهای. مقهور دغلبازیهای بازار پول شدهای و بازار سرمایه را دو دستی دادهای دست غریبهها. از نمودارها فرو افتادهای و در جدولها سردرگم شدهای و بلد نیستی از «عدم تعادل»ها عبور کنی. پایاننامهات را یادت هست؟ درسهای «شازده اقتصاد»(20) را به خاطر داری؟ این بار بازی را باختهای. روی تشک «اقتصاد بخش عمومی»(21) برنده تو نیستی. دست تورم را بالا بردهاند. دست بیکاری را و این بار میدانی تو برنده بازی نیستی. کاش زمانی که نگاه بهتزده مردم را در روز رژه صفرها میدیدی، خودت کنار میرفتی. بهتر نبود آقای دکتر؟
________________________________________
[1] -فنی درکشتی
[2] -در اقتصاد کشش به معنی درصد تغییر در یک متغیر نسبت به درصد تغییر در سایر عوامل موثر بر آن متغیر است.
[3] -کشتی گیر هم دوره شمس الدین حسینی که بارها مدال قهرمانی بر گردن آویخت.
[4] -اقتصاد دان آمریکایی برنده نوبل اقتصاد
[5] - نظریه پرداز واقتصاد دان اتریشی
[6] - نوبلیست مطرح اقتصاد
[7] -نوعی کشتی محلی که در گیلان وبخش هایی ازمازندران رایج است
[8] -فنی در کشتی
[9] -شرکتی معروف و متعلق به خانواده ایروانی که درابتدای انقلاب مصادره وملی شد.
[10] -زادگاه شمس الدین حسینی وروستایی در اطراف تنکابن
[11] -سرمربی اسبق تیم ملی کشتی ومربی شمس الدین حسینی
[12] -قهرمان معروف کشتی
[13] -قهرمان معروف کشتی
[14] -فنی در کشتی
[15] -فنی در کشتی
[16]-فنی در کشتی
[17] -اقتصاد دان انگلیسی
[18] -شاخص قیمت
[19] -شاخصی که وضعیت بیکاری وتورم را همزمان نشان می دهد
[20] -عنوانی که مطبوعات به جمشید پژویان-استاد شمس الدین حسینی- داده اند.
[21] -گرایش شمس الدین حسینی درمقطع دکترا-
اپیزود اول: گاهی بعضی آدمها حرفهایی میزنند که اصلا نمیتوانم تحمل کنم.مثل خانم جوانی که هفته گذشته در یک مهمانی،ژست دفاع از محرومان گرفت و درحالی که عطر «شانل» زده بود و مدام کیف و کفش مارکدارش را نشان همه میداد و سیگار آمریکایی میکشید،در دفاع از مستضعفان آمریکا سخنرانی کرد و خواستار شورش کارگران علیه سرمایهداران شد.
گذاشتم صحبتهایش به انتها که رسید،پرسیدم شغل شما چیست؟گفت:شاعر و فعال حقوق زنان هستم.با خودم گفتم خدا را شکر که شاعری و نویسندگی و مدافع حقوق بشر بودن دراین کشور آنقدر گلهگشاد است که هر بیکاری به خود اجازه میدهد خود را در رأس آن ببنید.گفتم:«چقدر خوب تحلیل کردید و من از صحبتهای شما لذت بردم اما خیلی دوست دارم بدانم ممردرآمد شما چیست. کتاب منتشرمی کنید؟ فیلمنامه میفروشید؟ویراستار هستید؟» ایشان فرمودند:«از پدر مرحومم ارثیهای مانده که...». پرسیدم: «شغل پدرتان چی بود؟» فرمودند: «پدرم کارخانه آرد داشت اما وقتی فوت کرد کارخانهاش را فروختیم و ...».گفتم: «ناراحت نمیشوید اگر چیزی بگویم؟» گفت:«نه اختیار دارید بفرمایید». گفتم: «شما شرافت پدرتان را به باد دادید بعد خجالت نمیکشید در یک مهمانی که نیمی از افراد حاضر درآن را کارآفرینان و صنعتگران تشکیل دادهاند، ژست دفاع از کارگر میگیرید؟ درتمام عمر خود چه کار مثبتی انجام دادهاید؟ پدر شما نانآور سفرههای مردم بوده و عمر خود را صرف کار و تولید کرده و شما خجالت نمیکشید کفش و لباس مارکدار میپوشید و ژست روشنفکری میگیرید؟» من آدم عقدهای و احمقی نیستم اما تا اشک این خانم را درنیاوردم، رهایش نکردم. همیشه فکر میکردم ریشه مارکسیسم در ایران خشکیده اما میبینم به مدد ماهواره و رشد روز افزون تلویزیونهای سطحی لسآنجلسی که عموما توسط تودهایها و روشنفکران فسیل شده اداره میشود،افراد زیادی هستند که حرفهای بیمایه مجریان را عینا تکرار میکنند.
اپیزود دوم: در اپیزود قبلی گفتم که حالم از ماهواره و دیش و مجریهای لسآنجلسی به هم میخورد و در ارتباط با همین موضوع میخواهم ماجرای تلخی را بازگو کنم. چند هفته پیش برای دیدار یکی از دوستانم به اتاق بازرگانی تهران رفتم.در دفترش مردی را دیدم که سالها آرزو داشتم از نزدیک ببینمش.اومدیرعامل یکی از نوستالژیکترین و معروفترین شرکتهای ایران است که باید دستش را به خاطر یک عمر خلاقیت و کارآفرینی بوسید. او را میشناسیم. هر روز محصولات کارخانهاش را در دست میگیریم و از آن استفاده میکنیم. وقتی فکر میکنم میبینیم هیچ کس نیست که از محصولات شرکت این مرد بزرگ استفاده نکند. فرقی نمیکند٬دانشجو و دانشآموز و مغازهدار و کارمند و پاسدار و پلیس هم از محصولات شرکت این مرد بزرگ استفاده میکنند. اما جریان چیست؟
آن روز متوجه شدم، او مشغول فروش کارخانه و خط تولید و برند معروفش است و میخواهد جمع کند و از ایران برود. میخواهید بدانید ربط آن با ماهواره و دیش و پشت بام چیست؟برایتان میگویم.
چند هفته پیش در اوج بگیروببرهای ماهواره٬زنگ در خانه این مرد بزرگ رامیزنند.مثل همه آنهایی که دراینگونه مواقع میپرسند کیست؟ همسر این کارآفرین بزرگ هم میپرسد کیست؟ جواب میشنود «از سازمان آب آمدهایم و باید کنتور آب منزل را ببینیم»آن زن محترم در را باز میکند و ناگهان میبیند چند نفر با لباس نظامی وارد حیاط شدند.میترسد و با لرز میگوید چه میخواهید؟میگویند فقط چند لحظه فرصت بدهید.میروند و دیش ماهواره را له میکنند و میآیند و زن را با دهها سوال بیجواب تنها میگذارند.آن روز زن تصمیم خودش را میگیرد و با همسرش که کارآفرین بزرگ و صاحب نامی است تماس میگیرد و او را به خانه فرا میخواند. موضوع را تعریف میکند و با تأکید از همسرش میخواهد که هرچه زودتر همه داراییهایش را بفروشد تا از ایران بروند. روزی که این مرد بزرگ را دیدم، در اتاق بازرگانی داشت امور مربوط به دریافت ویزایش را دنبال میکرد و کاملا مشخص بود که شخصا راضی به ترک وطن نیست اما با وجود واقعگرایی و منطق بینظیری که داشت هنوز نتوانسته بود همسرش را از تصمیمش منصرف کند.شاید راه دیگری نداشت چون خودش هم نمیتوانست رفتار یک گروه نظامی را تجزیه و تحلیل کند.به او برخورده بود.یک گروهبان بیملاحظه از پشت آیفون دروغ بزرگی گفته بود و کارآفرین بزرگ نمیتوانست این رفتار را تجزیه و تحلیل کند.من صحبتهای ایشان را اتفاقی شنیدم و خیلی هم افسوس خوردم و البته خواهش کردم زیر بار حرفهای احساسی همسرش نرود اما میدانستم هیچ اثری ندارد و در دل خودم به او حق دادم.
***
چند هفته از این جریان گذشته و من نمیدانم این مرد بزرگ در نهایت چه تصمیمی گرفته است اما خوب میدانم اگر خط تولیدش را فروخته باشد، تا الان چیزی از آن باقی نمانده و احتمالا باید با محصولات نوستاژیک کارخانه او خداحافظی کنیم. شاید ازآن خانواده بزرگ و کارآفرین، دختری فمینیست اکتیویست برجا مانده که کیف و کفش مارکدار میپوشد و در مهمانیها سیگار میکشد و علیه سرمایهداری سخنرانی میکند. زمانه خیلی عجیب شده و اوضاع و احوالش از درک من خارج است.
با یکی از دوستان فوتبالیستم که حتما او را میشناسید، درمورد علاقهاش به خرید سهام صحبت میکردم که یکی از دوستان مطبوعاتیام تماس گرفت و درمورد نشریه جدید (آسمان) سخن گفت.
طبق معمول پیشنهاد نوشتن دوباره را مطرح کرد و خواست ستون «یادداشتهای یک میلیاردر» را دوباره احیا کنم. از بیحوصلگیهایم گفتم و توضیح دادم که این روزها دل ودماغ درست وحسابی ندارم واصلا نمیدانم درمورد چه بنویسم. دوست ملی پوشم اما تلنگری زد وگفت: درمورد اقتصاد فوتبال بنویس. دیدم عجب سوژه جالبی است. یاد برنامههای پرشور وجذاب عادل فردوسیپور افتادم که همه چیز فوتبال کشور را به چالش میکشد وصحنههای بیبدیلی در تلویزیون ایران خلق میکند. یادم آمد که همیشه دوست داشتهام به این مجری پرطرفدار بگویم که از جادوی اقتصاد آزاد غافل نشود و با نفوذی که در افکار عمومی دارد، مردم را متقاضی آزادیهای اقتصادی کند. افسوس که عادل اینگونه نیست و اگرچه مدیران کملیاقت و بیلیاقت باشگاهها را میکوبد اما در نهایت برای نهادینهسازی فوتبال غیردولتی گامی برنمیدارد.
ازنظر من یکی از مضحکترین مصادیق دخالتهای دولتی، دخالت در اقتصاد فوتبال است که به طور خاص در تعیین دستوری دستمزدها وخنده دارتر از آن، در تعیین سقف سنی برای مربیان باشگاهها میتوان آن را تحلیل کرد.
درمورد دستمزدها، نماینده دولت (فدراسیون تحت نفوذ) سقف ۳۵۰ میلیون تومان را برای بازیکنان تعیین کرده وباشگاهها را موظف به پذیرش این آیین نامه عجیب کرده است. درمورد تعیین سقف سنی مربیان هم دولت، شاهکاری خلق کرده و با تنظیم یک آییننامه بیسابقه در فوتبال جهان، مربیان مسنتر از۶۵ سال را از مربی گری منع کرده است.
از ناکارآمدی مدیران ومسوولان این بخش میگذرم چون میدانم شما هم بهاندازه من از حذف تیم استقلال وتیم ملی امید واین اواخر، حذف ذوب آهن به دلیل سهلانگاری مدیران ناکارآمد، ناراحت شدهاید اما نکتهای که از مدتها پیش دوست داشتم درمورد آن بنویسم، دخالتهای عجیب وغریب در اقتصاد فوتبال است که به نظر من منجر به شکل گیری روابط زیرزمینی وقاچاقی میان بازیکنان و مدیران باشگاهها شده ومتاسفانه بازهم مصداقی دیگر از ظاهرسازی و دروغ در کشورما ایجاد کرده است. این دو مصداق عینی را عادل فردوسیپور در برنامه «9۰» محکوم کرده اما سوال این است که از منظر اقتصاد، چه اتفاقی رخ داده که من نتیجه میگیرم، مضحک و خندهداراست؟ دراین شکی نیست که دولت ومدیران دولتی باعث عقب ماندن فوتبال ایران شدهاند و اجازه نمیدهند این ساختار ناکارآمد به سمت وسوی اصلاح ساختار گام بردارد.
ایراد این سیاست چیست؟فوتبال ایران با بودجه مستقیم دولت وبودجه شرکتهای صنعتی ونفتی اداره میشود. هرسال دولت و شرکتهای دولتی، مبلغ قابلتوجهی ازسود سهامداران خود را خرج فوتبال میکنند اما سوال این است: چرا وبه چه دلیل؟شما بهتر از من میدانید که فوتبال در کشورهایی که ساختار حرفهای دارد، پولساز است وخالق فرصتهای تازه ونیازی به حمایتهای دولتی ندارد. درفوتبال حرفهای که مبتنی بر بازار آزاد شکل گرفته، فوتبال نیاز به حمایت مالی دولت وشرکتهای دولتی ندارد. دراین فوتبال، دولت تنها وظیفه دارد امنیت ورزشگاه را حفظ کند. درفوتبال آزاد این دولت نیست که به فوتبال خیر میرساند بلکه این فوتبال است که به دولت سود میرساند. درایران اما مدیران تمایل دارند روش اختصاص بودجه نفتی به باشگاهها ادامه پیدا کند دلیل آن را شما بهتر ازمن میدانید.
اما فوتبال ایران، ویژگیهایی دارد که درهیچ جای دنیا نظیرش را نمیبینیم. از جمله تعیین دستمزد برای بازیکنان فوتبال، که مصداق عینی تعیین دستوری قیمتها است و علاوه بر ایجاد روابط اقتصادی زیرزمینی وناپیدا، منجر به بیعدالتی هم میشود. به صورت مشخص از «مهدی رحمتی» به عنوان یک نمونه یاد میکنم. تا آن جا که من میدانم، فدراسیون فوتبال، استفاده از دروازه بان خارجی را منع کرده است. من نمیدانم این بر اساس منطق فوتبال چه معنی ومفهومی دارد اما براساس منطق اقتصاد، اولین نتیجه این سیاست، کمبود دروازهبان است (کاهش عرضه) که این کمبود درکنار تقاضای بالا، باعث بالارفتن دستمزد دروازه بانان موجود میشود. براساس همین سیاست است که برای دروازهبانان در ایران تا دوران پیرمردی، تقاضا وجود دارد. به این ترتیب تقاضا برای مهدی رحمتی افزایش یافته ودستمزد او به سطح یک میلیارد تومان رسیده است. فدراسیون دولتی فوتبال از این موضوع نگران شده و حتی برنامه خوب وکارشناسانهای مانند برنامه 90 هم این سطح دستمزد را زیر سوال میبرد وفدراسیون فوتبال به جای رفع مشکل اصلی یعنی برداشتن محدودیت برای جذب دروازه بان خارجی، قصد دارد ازطریق تعیین سقف قرارداد، افکار عمومی را مثلا قانع کند. درحالی که دوست فوتبالیستم میگوید هیچ باشگاهی خود را مقید به سقف قرارداد نمیداند به این دلیل که هیچ بازیکنی زیر این سقف نمیرود. طبیعی است که بازیکنان موفق فوتبال از کشورهای عربی هم تقاضا دارند و سطح دستمزد پیشنهادی در لیگ ایران را با لیگ کشورهای منطقه مقایسه میکنند بنابراین اگر فوتبالیستی از لیگ امارات دو میلیارد تومان تقاضا داشته باشد، مگر دیوانه است که با 350 میلیون تومان با تیم مس سرچشمه قرارداد ببندد؟ فدراسیون فوتبال ایران نمونه حقیری از یک مدل دولت مداخلهگر است که درهمه مسائل فوتبال دخالت میکند. نرخ دستمزدها را سرکوب میکند، به کار آرایش و پیرایش ولباسپوشیدن آدمها کار دارد. به پارتی رفتن بازیکنان کار دارد و برای خودش منشور اخلاقی هم مینویسد و نتیجهاش این میشود که بازیکنان، موی بلند ندارند اما خوب بلدند کنار زمین و رو به دوربین ادرار کنند.
نکته دیگری که همه باید به آن توجه کنیم، این است که فوتبال، صنعتی پولساز است و نباید دست نیاز پیش دولت دراز کند. چه ضرورتی وجود دارد که شرکتهای صنعتی با تکلیف دولت، باشگاه داری کنند؟ چرا باید سود سهامداران شرکتها خرج باشگاه داری شرکتها شود؟ درمجامع عمومی شرکتها، سهامداران با این موضوع مخالفت میکنند اما مدیران میگویند دولت تکلیف کرده وسوال من این است که این موضوع چه ربطی به وزیر فلان وزارتخانه دارد؟
دوست فوتبالیستم که درحال حاضر بازیکن ثابت یکی از باشگاههای لیگ برتراست، دستمزدی معادل 700میلیون تومان دارد. 350میلیون تومان آن را قرارداد بسته و باقیماندهاش را به صورت غیررسمی دریافت کرده است ومن فکر میکنم این روش، به شکل بسیار بدی، باشگاهها را مجبور به حساب سازی وبازیکنان را به دریافت پولهای زیرمیزی عادت میدهد.
مسبب اصلی این حساب سازی، دولت است که شرکتها را مجبور به حساب سازی کرده وبا وجودی که میداند روابط پنهان میان بازیکنان وباشگاه شکل گرفته، مصوبه مندرآوردیاش را لغو نمیکند.
اما راهحل چیست؟به نظر من برگزاری انتخابات آزاد وکنارکشیدن دولت از تصدی گری فدراسیون فوتبال نخستین راه حل است وپس ازآن، ضرورت دارد که دولت در یک اقدام حسابشده، باشگاهها را قیمت گذاری کرده و واگذار کند. ازطرف دیگر ضروری است که قیمتگذاریهای دولتی لغو شده وتلویزیون هم حق پخش بازیها را به باشگاهها بپردازد.
منبع: هفته نامه آسمان