تبليغاتX
پرویز گیلانی

تا حالا برایتان اتفاق افتاده که به رستوران بروید وبعدازاین که کلی غذا خوردید،ببینید پولی که توی جیب دارید کافی نیست؟چه حالی پیدا می کنید؟

دراین مواقع می گویند باید به آشپزخانه بروی وظرف بشویی.اگرتنها باشی،شاید اشکالی نداشته باشد.اگر با خانواده باشی،کمی شرمندگی به همراه دارد اما اگر با دو نفر قرار کاری داشته باشی وچنین گندی به بار بیاوری،خیلی وحشتناک است وفکرش را بکنید یک بار چنین اتفاق وحشتناکی برای من رخ داده ومن به خاطرش خیلی خجالت کشیده ام.جریان ازاین قرار بود که یک روزبا دو نفر قرار کاری گذاشتم وآنها را به ناهار دعوت کردم.ازآن جا که این دونفر،بسیار خوش خوراک بودند،خواستم که همدیگر را در رستوران البرز ببینیم.می دانید که رستوران البرز درخیابان سهروردی واقع شده وخیلی هم قدیمی ومعروف است.خلاصه ساعت قرار نزدیک شد ومن کمی زودتر به رستوران البرز رفتم وخواهش کردم میزی اختصاصی بچینند.میزی برای ما حاضرکردند وپیش ازاین که دوستانم سر برسند،دسر وترشی وسوپ وماست واین جورچیزها روی میز چیدند.چند دقیقه بعد دوستانم آمدند وما به اتفاق نشستیم پشت میز وهی صحبت کردیم وبه خوردنی های روی میز ناخنک زدیم.چک وچانه زدن ها ادامه پیدا کرد تا این که قول وقراری کاری گذاشتیم وتقریبا به جمع بندی رسیدیم.دراثر حرف چک وچانه زدن های زیاد،هرسه حسابی گرسنه شدیم ودرنهایت غذا سفارش دادیم.من چلوکباب فیله ای مخصوص البرز سفارش دادم که راحت چهارنفررا سیر می کند.یکی از دوستانم کوبیده ممتاز سفارش داد ودیگری کباب برگ مخصوص.نمی دانم تا حالا به رستوران البرز رفته اید یا نه اما اعتراف می کنم که کباب این رستوران را درهیچ رستورانی نمی توان پیدا کرد.فوق العاده نرم وخوش طعم است وبه وضوح بوی تازگی می دهد.هم کوبیده اش وهم کباب برگ اش.چند دقیقه بعد غذا تمام شد واز پیش خدمت خواستم صورتحساب را بیاورد.رفت وبرگشت ونامه اعمال را توی یک بشقاب کوچک چینی داد دستم ورفت چند متر آن طرف تر ایستاد.دست کردم توی جیبم تا کیفم را پیدا کنم.جیب کتم ورقلمبیده بود اما کیفی داخلش نبود.جیب های بعدی را گشتم اما بازهم چیزی پیدا نکردم تا این که یک دسته اسکناس هزارتومانی توی جیب بغل سمت راستم پیداکردم.شمردم ودیدم یک چهارم رقم صورتحساب هم نمی شود.خیلی نگران شدم.هم برای کیف گم شده ام وهم برای آبرو واعتبارم که داشت پیش دوستانم ازبین می رفت.یک لحظه خواستم موضوع را با دوستانم درمیان بگذارم اما دیدم به آبروریزی اش نمی ارزد.ما قراربود قراردادی 500میلیون تومانی برای یک فعالیت اقتصادی امضا کنیم ومن توی جیبم 130هزارتومان پول نداشتم که بابت صورتحساب رستوران بپردازم.من اگر جای آنها بودم،درمواجهه با چنین آدمی، همان موقع قول وقرارها را به هم می زدم ومی رفتم سراغ کارخودم. چند لحظه خیلی بد برمن گذشت.پیش خدمت ایستاده بود وداشت نگاهم می کرد.دوستانم ایستاده بودند وداشتند برای رفتن حاضرمی شدند ومن فقط یک راه پیش رو داشتم.باید تصمیم می گرفتم اگرنه آبروریزی می شد.بلافاصله تصمیم گرفتم وپیش خدمت را صدا زدم.چند اسکناس هزارتومانی گذاشتم توی جیب جلیقه اش وخواستم که من را به اتاق مدیر رستوران ببرد.ازدوستانم عذرخواهی کردم ودرحالی که با تعجب داشتند من را نگاه می کردند،پشت سر پیش خدمت به راه افتادم.درزدم وبعدازاین که گفتند بفرمایید،داخل شدم.مرد جوان وخوش تیپی پشت میز نشسته بود وظاهرا داشت برای خرید برنج با یک نفردیگر چانه می زد.

دست دادیم ودرحالی که کنجکاو بود که بداند برای چه وارد اتاق اش شده ام،عذرخواهی کردم وخواستم تنها با او صحبت کنم.فروشنده بیرون رفت ومن ماندم واو که ظاهرا چندسال ازمن کوچک تربود.گفتم من پرویز گیلانی هستم.ندارنیستم اما مشکل بزرگی پیدا کرده ام که فقط شما می توانید حل اش کنید.تعارف کرد که بنشینم.من هم نشستم ودیدم خیلی کنجکاوانه چشم به دهان من دوخته.گفتم ببخشید من در رستوران شما قرار کاری گذاشتم وبه اتفاق دو نفرازدوستانم چیزی حدود 130هزارتومان غذا خورده ایم ومن ناگهان متوجه شدم کیفم را گم کرده ام.دوستانم به طور قطع پول دارند اما ازآن جا که قرارم کاری بود،اگر مطرح کنم،به آبرویم لطمه می زند بنابراین خواهش می کنم به هرشکلی که می دانید،این مشکل را برطرف کنید.اتاق مدیررستوران گرم بود اما من از خجالت داغ شده بودم.مردجوان لبخندی زد وگفت:اصلا نگران نباشید.همین الان مشکل را حل می کنم.پیش خدمت را صدا زد وگفت: آقای گیلانی از دوستان من هستند وبه هیچ عنوان اجازه ندهید حساب کنند.بعدهم ازاتاق آمدیم بیرون ومن را تا میزغذا مشایعت کرد.

سعی کردم یک دریا تشکروقدردانی را درچشم هایم جا دهم.بازبان که نمی توانستم اما با نگاه منظورم را رساندم وبعد خداحافظی کردیم وازرستوران بیرون آمدیم.هرکدام راهی درپیش گرفتیم.دوستانم رفتند آن طرف خیابان ومن راه کوچه ای را درپیش گرفتم که ماشینم را درآن پارک کرده بودم.سیگاری روشن کردم وبه اول به کیف گم شده ام فکر کردم که صبح همان روزکلی پول تویش گذاشته بودم وبعد به رفتار جوانمردانه مدیررستوران که تا پای میز هم آمد وبه دوستانم خوش آمد گویی کرد.

لحظه ای بعد به ماشین رسیدم.کت ام را درآوردم وآویزان کردم به آویزی که به صندلی راننده وصل بود.بعد آمدم که در را ببندم وناگهان گوشه کیف چرمی ام را دیدم که لای روزنامه ها افتاده بود.خوشحال شدم .هم برای این که کیفم را پیدا کردم وهم برای این که می توانستم پول رستوران را برگردانم.دوباره کت را تنم کردم وبه راه افتادم.از گل فروشی،دسته گلی خریدم ودوباره به رستوران بازگشتم.به اتاق مدیر جوان رستوران رسیدم.این بار لبخند زنان در زدم و زمانی که گفتند بفرمائید؛وارد شدم.این بارتنها بود. گل را دادم به دست مدیر جوان رستوران وچند بار پیاپی تشکر کردم.آن کس که مالک رستوران قدیمی وصاحب نام البرز بود، "امید برماس" نام داشت.بوسیدمش وپول رستوران را کامل پرداختم وبیرون آمدم.چقدر غذای آن روز به من چسبید.

 

 

     

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:42 توسط پرویز گیلانی |

ازکدام فروشگاه خرید می کنید؟

فروشگاهی که مدیرش تعهد اجتماعی دارد یا فروشگاهی که مدیرش ندارد؟

 چیزی درمورد "مسئولیت اجتماعی شرکت ها" شنیده اید؟شاید شنیده باشید شاید هم هرگز به این ترکیب دورازذهن برنخورده اید.شما را نمی دانم اما من مدتی است که به مطالعه دراین زمینه علاقه مند شده ام. شرکت‌ها، كه در اصل با هدف انتفاع و سوددهي تشكيل مي‌شوند، در روند بلوغ سازماني خود به اين نتيجه مي‌رسند كه صِرف پرداختن به نتايج اقتصادي، براي فعالیت كافي نيست و بايد به مسائل ديگري هم توجه شود تا ضامن بقاي  اعتبارآنها باشد. مسائلی که اگرچه ممکن است ارتباط کاری با آنها نداشته باشد اما شرکت ها خود را علاقه مند به انجام آن می دانند. به طور مثال خیلی خوب است اگر شرکت سایپا با آن همه محصول بی کیفیتی که تولید می کند،به انجمن نابینایان کمک کند یا بخش کوچکی از سودش را به بیماران سرطانی اختصاص دهد.یا چه اشکالی دارد اگر شرکت مخابرات که متهم به شنود است وکیفیت خدماتش هم بسیار نازل،نرم افزاری برای استفاده نابینایان از تلفن همراه ارایه کند تا انها بتوانند به راحتی بفهمند که درکجا قرار دارند ودرچه منطقه ای درحال تردد هستند. اگر چنین اقداماتی صورت گیرد،آن وقت می گویند،این شرکت به مسئولیت اجتماعی اش عمل کرده است.

البته شخصا اعتقاد دارم این روند نباید اجباری باشد ورسانه ها هرگز نباید شرکتی را تحت فشار بگذارند که به وظایف اجتماعی اش عمل کند.نباید فراموش کنیم که انجام عمل خیر اختیاری است وبه یاد داشته باشیم که هرگز نباید کسی را مجبور کنیم که عمل خیر انجام دهد.با این حال دردنیای تولید وتجارت افراد زیادی هستند که بی سروصدا،درانجمن های خیریه فعالیت می کنند.به دیدار خانواده های زندانیان می روند.برای ورشکسته های بازار آیین "گل ریزان"برپا می کنند.به انجمن بیماران وافراد ناتوان یاری می رسانند وکارهایی ازاین دست.افرادی که صفرهای بی شماری در حساب بانکی آنها وجود دارد اما شمار محبت های آنها نیز بی شماراست.اجازه بدهید امروز یکی از این افراد را به شما معرفی کنم وکمی از سابقه وکسب وکارش بگویم.

راستش را بخواهید او را مدت زیادی نیست که می شناسم با این حال اورا مدیری توانمند یافته ام.مردی که می خواهم وصفش را بنویسم،بهترین خودرو را سوار می شود.لباس مارک دار می پوشد.کراوات می زند وبسیار خوش برخورداست.مثل سریال های ایرانی،بدجنس نیست وپولش را از راه قاچاق به دست نیاورده.دندان طلا ندارد واهل فسق وفجورهم نیست.او یک کارآفرین است که دلش برای کشورش می تپد.سرسفره اش اعضای 500خانواده نشسته اند.شاید 2هزار نفر.شاید 5هزار نفر شاید هم بیشتر،دارند از کیک بزرگی که به اتفاق پخته اند،می خورند ولذت می برند.این آقا که شاید پنج دهه ازعمرش گذشته، تحصیل کرده است وبه صورت مداوم با دنیای خارج ارتباط دارد به همین دلیل محصولات شرکت اش با جدید ترین روش های دنیا تولید می شود.این آقا، احمد پورفلاح است و شرکتش"سکو ایران" نام دارد که کارش تولید سازه های سبک ساختمانی ودر وپنجره ونماهای شیشه ای ومهم ترازهمه کتاب خانه های شیک ومدرن است. درشرکت آقای پورفلاح 55 محصول مختلف تولید می شود که شاید شما با انواع درهای پارکینگ وسقف های کاذب شیک تولید این کارخانه یا پارتیشن های قشنگ آن آشنایی داشته باشید.حتما نام این شرکت را درساختمان های بزرگ ومعروف دیده اید یا حتما شنیده اید که این شرکت بزرگ وسابقه دار،چه کتابخانه های شیکی تولید می کند.

راستش را بخواهید با این نوشته نمی خواهم محصولات "شرکت سکو ایران" را تبلیغ کنم بلکه علاقه دارم درمورد مردی بنویسم که تعهدات زیادی در زمینه مسائل انسانی برای خودش ایجاد کرده وعلاوه بر موفقیتی که درکسب وکار دارد،درزمینه مسائل خیریه هم سرآمد است.با این وجود چه اشکالی دارد اگر محصولات شرکتی را بخریم که می دانیم بخشی از سودش را صرف امورخیریه می کند.

اجازه بدهید کمی درمورد فعالیت های خیریه آقای پورفلاح بنویسم.حتما نام موسسه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان (محك‌) را شنیده اید.18 سال پیش فرزند دوساله خانم سعیده قدس به بیماری سرطان مبتلاشد.خانم قدس نذرونیت کرد که اگر فرزند دلبندش از این بیماری نجات یابد،موسسه ای برای کودکان مبتلا به سرطان تاسیس کرده وتمام تلاش خود را معطوف به نجات این دست از کودکان کند.مدتی گذشت وفرزند خانم قدس از این بیماری نجات یافت واو مصمم شد تا موسسه خیریه اش را ایجاد کند.نیت انسانی خانم قدس به طور قطع نیاز به پشتوانه مالی داشت به این ترتیب احمد پورفلاح وچند کارآفرین دیگر،آستین ها را بالا زدند وموسسه محک را پشتیبانی وایجاد کردند. موسسه محک،اکنون به خانه امید مبتلایان به سرطان تبدیل شده وکارهای فرهنگی این موسسه باعث شده است تا ریشه این بیماری وحشتناک ومهلک،به شکل بی سابقه ای خشکانده شود.دردنیایی که عده ای با زور وحیله گری به دنبال قدرت وپول هستند،خوش به سعادت آقای  پورفلاح  ودوستانش که همتشان بلند است وانسانیتشان خالص که این گونه توفیق خدمت به انسان های ناتوان را پیدا کرده اند.

من درطول دوران سرمایه گذاری ام،آدم های زیادی رادیده ام.آدمی دیده ام که نفقه خواهر بیوه اش را بالا کشیده.ادمی دیده ام که به دسترنج کارگرش رحم نکرده.مدیری دیده ام که بنای زندگی اش را با دروغ وحیله گری وبه اصطلاح مال مردم خوری ایجاد کرده.آدم های بد زیادی دیده ام اما نه آن گونه که نویسندگان وکارگردانان تلویزیون در سریال هایی که با پول مردم ساخته می شود،همه سرمایه گذاران را دروغ گو وزالو صفت وگرگ چهره معرفی می کند.نه آن گونه که درتلویزیون، همه کارآفرینان،دزد ودغلند که به هیچ کس رحم نمی کنند وهمه را به خاک سیاه می نشانند.با فرهنگ غلطی که تلویزیون ایجاد کرده،هرکس سوار سانتافه ولکسوس وپرادو شود،باید آدم خلافکاری باشد که حتما پدرش را کشته وحق برادروخواهرش را خورده تا پولدارشود.کلی درخت سربریده وکلی ساختمان قدیمی تخریب کرده تا آپارتمان سازی کند.اما باورکنید خیلی ها را که من ازنزدیک می شناسم،هرگز چنین شخصیت نداشته وندارند.باور کنید مثل آقای پورفلاح کم نداریم.پورفلاح مدیری است که از 35 سال پیش کارتولید وصنعت،پیشه کرده ودراین مدت به شرافتمندانه ترین شکل ممکن،کارآفرینی کرده وسود آفریده است. گفتم قصد تبلیغ ندارم اما حالا که این نوشته به آخر رسیده،می خواهم از شما سؤالی بپرسم.اگردوفروشگاه شیک وتمیز درمقابل خود ببینید که هردو محصولاتی شبیه هم دارند اما یکی مدیری دارد خوش برخورد،با اصل ونسب،متعهد به مسائل اجتماعی وخیر ونیکو کار،ودیگری مدیری دارد که سرش توی کارخودش است وبه هیچ چیزکاری ندارد،کدام را انتخاب می کنید؟ ازکدام فروشگاه جنس می خرید؟

شاید نیازی به خرید کتابخانه وسقف کاذب ندارید یا نمی خواهید درساختمان خود از کرکره وسایه بان اتوماتیک استفاده کنید.شما حق دارید وکسی شما را وادار به این کار نکرده اما اگر فکر می کنید با یک تشکر کوتاه می توانید به یک کارآفرین متعهد که بخش عمده ای از درآمدش را صرف امور خیریه می کند،ادای دین کنید،همین الان تلفن را بردارید وازآقای پورفلاح تشکرکنید.شماره شرکت سکو ایران وموسسه محک را می توانید از 118 بگیرید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط پرویز گیلانی |

می دانم این نوشته در شرایطی که هنوز ماه رمضان به پایان نرسیده،می تواند شکم خواننده روزه دار را به پشتش بچسباند اما ممکن است نتیجه اش این باشد که شما تلفن را بردارید وبرای این که به خود وخانواده،لطف کنید،با مدیریت پذیرش رستوران "اردک آبی" تماس بگیرید ومیز رزرو کنید.قبلا گفته ام که آدم شکمویی هستم ومی دانید که رستوران گردی،یکی از بهترین سرگرمی های من است.عاشق این هستم که با عده ای دور میزی پراز غذا وخوردنی ها بنشینم. حرف بزنیم وتحلیل کنیم وتصمیم بگیریم.اگر ترس از بالارفتن چربی خون ودیگرعوارض پرخوری نبود،اطمینان داشته باشید که صبحانه ام را هم در رستوران می خوردم.نوشتم صبحانه ویادم آمد که امروز قراراست از رستورانی بنویسم که درشرایط عادی،هم صبحانه سرو می کند وهم ناهاروشام اما این روزها که همه روزه داریم وروزهای پرهیز را سپری می کنیم،میزافطاری چیده است وهم چنان میز شامش برقراراست.

اردک آبی  دردسته رستوران های بوفه ودررده بسیارلوکس قرار دارد. دراين رستوران باکلاس،می توانید روزه خودرا با انواع غذاهای افطاری بازکنید وپس ازآن اجازه دارید  حداقل 16 نوع غذا را بچشيد.رستوران اردک آبی، در خيابان ولي عصر ودرمرکز خرید تندیس واقع شده و 270 صندلي براي پذيرايي دارد.براي ورود به اين رستوران، بايد مبلغ 17 هزارو500تومان به عنوان ورودي بپردازيد وپس ازآن اجازه داريد تا جايي كه مي توانيد، غذا نوش جان كنيد.رستوران هاي حتي الاشباع يا بوفه يا به قول انگليسي ها"all you can eat" " رستوران هايي هستند كه  چند مدل غذا عرضه مي كنند ولي بابت ورود، يك بار مبلغي مشخص دريافت مي كنند وشما مي توانيد تا جايي كه درتوان داريد يا به قول ايراني ها تا "جايي كه جا داريد" ، غذا نوش جان كنيد. البته دراين گونه رستوران ها " خوردن حلال است وبردن حرام". درتهران چند رستوران معروف به اين سبك مشتري مي پذيرند كه رستوران بوفه حاتم، قديمي ترين محسوب مي شود ورستوران هاي " هتل سيمرغ" "اردک آبی" و" بوفه نايب"  جزو معروف ترین رستوران های بوفه محسوب می شوند.اين گونه رستوران ها درچين مشتريان زيادي دارند اما در دنيا هم بسيار معروف هستند.چندشب پیش با همسر ودخترم سری به رستوران اردک آبی زدیم اما عذرخواهی کردند وگفتند جایی برای نشستن ندارند وباید ازقبل برای رزرو اقدام می کردیم.دیدم درست می گوید بنابراین همان جا، برای شب پنج شنبه میز رزرو کردم.

شب پنج شنبه پیش ازاذان مغرب به اتفاق دخترم وهمسرم به سمت اردک آبی حرکت کردیم ودرست زمانی که صدای الله اکبر داشت پخش می شد،وارد رستوران شدیم.دست وصورت را شستیم وشروع کردیم.نان تازه با پنیر وکره ومربا وعسل وسبزی وچای شیرین به مقدارزیاد روی میز چیده شده بود وما روزه را بازکردیم.نمی دانم به خاطر گرسنگی زیاد بود که نان وپنیرچسبید یا این که واقعا همه چیز دربهترین شکل طبیعی اش خوشمزه  ودلچسب بود.اندکی بعد به اتفاق دخترم نشستیم وازآینده صحبت کردیم ودرحقیقت به خود استراحتی دادیم تا پس ازآن برای خوردن شام آماده شویم.

 اردک آبی در سه وعده

 اردک آبی رستورانی است با کلاس که برخلاف دیگر رستوران های تهران،صبح وظهر وشب،آماده پذیرایی از مشتریان است.صبح ها می توانید با پرداخت مبلغ 8900 تومان همه جور صبحانه نوش جان کنید.من یک بار صبحانه به این رستوران امده ام.میزصبحانه اردک آبی به غذاهای سرد وگرم تقسیم شده والبته چند نوع نوشیدنی هم دارد.انواع نان با چند نوع غذای مناسب صبحانه. شما می توانید چند نوع نان انتخاب کنید كه در كنارسبد نان ، دستگاه مخصوص گرم كردن نان قرار گرفته و می‌توانید نان مورد علاقه خود را گرم یا  تست كنید. پس از آن نوبت به غذاهای گرم  می‌رسد كه شما می توانید تخم مرغ آب‌پزبخورید یا با نان سنگک، نیمرو و عدسی نوش جان کنید. سوسیس تخم مرغ واملت هم هست و کمی آن طرف ترمی توانید کره وپنیر وانواع مربا هم انتخاب کنید. قیمت صبحانه کامل اردک آبی 8هزارو900 تومان است که شامل غذاهای سرو وگرم وانواع نوشیدنی می شود اما هرکدام قیمت خاصی هم دارند.به طور مثال قیمت صبحانه سرد این رستوران 4هزارو500 تومان وقیمت غذاهای گرم آن،5هزارو500 تومان است.نوشیدنی های اردک ابی هم 1500 تومان قیمت دارد.

 شام وناهاراردک آبی

 من هیچ وقت فرصت خوردن ناهار در رستوران اردک آبی پیدا نکرده ام اما غذاهای ظهرآن تفاوتی با غذاهای شب ندارد با این توضیح که ترکیب آن در روزهای مختلف متفاوت است بنابراین می توانید اطمینان داشته باشید که اردک آبی،غذاهای مانده به مشتریانش عرضه نمی کند.فهرست غذاهای هفتگی اردک آبی فوق العاده متنوع است.ازبراکلی و گل کلم بگیرید تا اسکالپ مرغ وجوجه کباب. ترکیب غذاهای اردک آبی،ایرانی- فرنگی است اما غذاهای آمریکای لاتین هم درآن دیده می شود.به طورمثال شما می توانید درکنار جوجه کباب ایرانی،بیفت براکلی باسس گریوی نوش جان کنید یا درکنار کشک بادمجان، مزه دلمه وبرنج مکزیکی راهم بچشید.هرروز 16 غذای متنوع روی میز اردک آبی چیده می شود که با ترکیب روز بعد متفاوت است.انواع سالاد هم دررستوران اردک آبی موجود است وباید به این فهرست،انواع نوشیدنی راهم اضافه کنید.

 فرازوفرودهای اردک آبی

 نسبت به دفعه های پیش که به اردک آبی رفتم،مثل بوفه حاتم که درشیبی ملایم،کیفیت آن رو به کاهش بود،اردک آبی را هم روبه نزول دیدم.البته ازنظر کمیت .نه ازنطر کیفیت.به طورمثال متوجه شدم مدیریت رستوران،چند سرویس را حذف کرده مثل رومیزی های قشنگی  که قبلا بود وتازگی ها حذف شده است.یا شمعی که معمولا سرمیزشام  روشن می کردند اما درآخرین باری که به این رستوران رفتم،خذف شده بود.درعین حال متوجه شدم چند غذاهم حذف شده مثل بیف و چیکن استراگانو که آخرین بار سرمیز غذا عرضه نشده بود.با این حال رستوران اردک آبی یکی از بهترین بوفه های تهران است که البته غذایش کیفیت وطعم فوق العاده ای دارد.این که می بینیم مدیریت رستوران مجبور می شود برخی سرویس هایش را حذف کند،به دلیل سیاست های غلط اقتصادی است.به دلیل فشارهای مضاعفی که وزارت بازرگانی وتعزیرات برای قیمت گذاری غذاها اعمال می کنند هم چنین به دلیل ناتوانی در رقابت با دیگر بوفه ها، انگار مدیریت رستوران مجبورشده است برخی سرویس ها را حذف کند.با این حال کیفیت غذاهای اردک آبی هم چنان بالا است وبرخلاف بوفه حاتم که هرروز از کیفیت غذاهایش کاسته می شود،اردک آبی هم چنان غذاهای خوشمزه ای عرضه می کند.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:52 توسط پرویز گیلانی |

آبگوشت برای من تجسم سال های کودکی است.تجسم کسانی که دوستشان دارم وحالا کنارم نیستند.تجسم مادربزرگ،پدربزرگ،عمواسماعیل،خاله سمیه،خاله اعظم،خاله کریمه وعمه های پرتعدادم.آبگوشت برای من یادآور روزهای کودکی است که با برادرم خسرو وبچه های محل،ادای "کلینت ایستوود" را درفیلم "خوب،بد،زشت" درمی آوردیم.یاد روزهایی که درشالیزارمی دویدیم وخسته وخیس به خانه برمی گشتیم.روزهایی که بوی آبگوشت و سیرترشی،فضای خانه را جادویی می کرد وآدم وقتی پا به خانه می گذاشت،ناخود آگاه نفس عمیق می کشید تا لذت آشپزی مادر را دراولین نفس عمیق،به خود کشد.آبگوشت خوردن در خانه ما آداب ورسومی خاص داشت.مثل چای خوردن ژاپنی ها.روزی که قرار بود درخانه ما آبگوشت بخوریم،می دانستیم خاله ها ودایی ها وبچه های پرسروصدایشان یک دفعه ای می ریزند توی خانه. اگر میزبان،عمه عهدیه بود یا زن عمو مرجان،می دانستیم همه می ریزند توی خانه آنها.بعد خنده بود وقهقهه.حکم بود و21.بی بی سلام بود وبانک.شالیکارها دراز می کشیدند تا پیش از آبگوشت،چرتی بزنند ودخترها به اتاقی خلوت می خزیدند واز گردن بند طلا می گفتند وشاید از لباسی که قرار بود برای عروسی اقوام بدوزند.صدای کر کر خنده از هرگوشه ای بلند بود. یادش به خیر،آبگوشت غذایی بود که همه مهره های دورشده رابه هم وصل می کرد.مثل نخ تسبیح.آبگوشت برای ما غذایی بود مقدس ودوست داشتنی وآن قدر جاذبه داشت که حتی می توانست دایی کامران را از خیال وخاطره جنگل های سیاهکل ویاد رفقا به میان جمع بکشاند.هنوز بوی آبگوشت های مادرم که طعم خاصی هم داشت، برایم یک نوستالژی مقدس است. خاله هایم را هنوز با آبگوشت ودیزی به یاد می آورم واگر می خواهم به عمه عهدیه فکر کنم،یاد سفره های آبگوشتی اش می افتم که می توانست 10 مرد شالیکار را دراز کند. حتی دایی کامران هم بعد از آبگوشت های عمه عهدیه ،سبیل پر پشتش را پاک میکرد وچند دقیقه ای می خوابید.آبگوشت خانواده ما به طور قطع در چند ظرف دیزی پخته می شد.شب قبلش نخودها در آب خیس می خورد.گوشت ها را قطعه قطعه می کردند وصبح زود دیگ ها را بارمی گذاشتند. نزدیک اذان ظهر،زن های خانه کم کم مقدمات چیدن سفره را فراهم می کردند وازآن جا که تعداد مهمانان زیاد بود،مجبور می شدند چند سفره کوچک را در امتداد هم بچینند.بعد سبزی می گذاشتند با پیاز فراوان.سیر ترشی که ضروری بود اما گاهی ترشی های تند وتیز یا ترشی بادمجان یا شور در سفره می چیدند.آب گوشت فراوان بود وچندتایی گوشت کوب هم  کنار سفره می گذاشتند تا هرکس دوست دارد،گوشت ونخودوسیب زمینی اش را خودش در ظرف دیزی بکوبد.دوغ هم بود اما معمولا نوشابه های زرد ومشکی هم می گذاشتند.نان مجاز فقط سنگک بود که معمولا سفارش می شد بیشتر درتنور بماند تا به اصطلاح برشته شود.وبعد می دیدیم که زن ها ومردهای فامیل می نشستند سر سفره وتا می توانستند،می خوردند.بعد سفره جمع می شد وچای می گرداندند با خرما.قدیمی ترها توصیه می کردند که زیتون هم بخوریم وما می خوردیم تا گوشت وپیاز، زودتر هضم شود.یادش به خیر.ماهی یک بار چنین اردویی در خانه یکی از اقوام بر پا می شد وهمه، چند ساعت دور هم می نشستند ومی گفتند و می خندیدند.

نمی دانم چه بنویسم. فقط این را می دانم که این روزها جای خالی غذایی مثل آبگوشت را به خوبی احساس می کنم.غذایی که خاله ها وعمه هایم را به من برگرداند.دایی کامران را از انزوا خارج کند وبه شالیکارها فرصت استراحت وخوابی چرب بدهد.

می دانم آن روزها دیگر برنمی گردد برای همین،وقتی خوب دلم تنگ می شود،سری به "آبگوشت خونه" می زنم.رستوران کوچکی که فقط آبگوشت عرضه می کند.آبگوشت با سبزی تازه،پیاز ونان سنگکک وتو اجازه داری گوشتت را خودت بکوبی وهرچه دوست داری پیاز بخوری.آبگوشت خونه برای من شده نوستالژی کوچکی که خاله هایم را زنده می کند وبوی دایی کامران را در هوا می پیچاند.این جا می توانم بدون این که نگران چربی خونم باشم،یا غصه چاق شدنم را بخورم،هی تند تند نان در ظرفم تیلیت کنم وگوشت کوبیده بخورم.

آبگوشت "آبگوشت خونه" اگرچه طعم آبگوشت های مادرم را ندارد اما بسیار لذیذ است وطعم خاصی دارد.گاهی این جا آن قدر شلوغ می شود که باید درصفی طولانی بایستید تا نوبتتان شود وزمانی که نوبت به شما رسید،بایدپشت میز کوچکی بنشینید که بلافاصله با چند بشقاب سبزی تازه،ترشی،پارچی پراز دوغ،سالاد شیرازی ونان سنگکک تازه پر می شود.بعد ظرف آبگوشت می رسد که کاملا داغ است وبوی مسحور کننده ای دارد.اول باید نان تیلیت کنید وآب دیزی را بریزید توی کاسه.بعد گوشت وسیب زمینی ونخود را توی دیزی بکوبید.آبگوشت خوری که تمام شد،برای شما چای می آورند با بامیه. وشما فرصت دارید درمورد خاله ها وعمه ها وسفره های قدیمی صحبت کنید.

در ودیوار "آبگوشت خونه" پراست از نقاشی های ایرانی.صحنه هایی از شاهنامه،واقعه عاشورا،تمثال پهلوانان،صحنه های مینیاتوری شکار ونقش هایی از هزار ویک شب.سقف معمولی است اما ستون ها وگچ بری ها آدم را یاد خانه های قدیمی می اندازد به جز ظرف دیزی که قدیمی است ونوستالژیک ،همه چیز "آبگوشت خونه" جدید وبه اصطلاح امروزی است وآدم با خودش می گوید کاش کاسه بشقاب هم  مثل لیوان ها وپارچ دوغ، سفالی بود ولعاب فیروزه ای داشت.

درآبگوشت خونه،جا برای 75 نفروجود دارد وشما می توانید قرارهای چند نفره کاری وخانوادگی را این جا تنظیم کنید.این جا برای مهمان های خارجی هم جذابیت دارد .اگرقصد دارید دسته جمعی به آبگوشت خونه بروید،بدنیست قبلا با مدیر رستوران هماهنگ کنید اما باید بدانید که برای پارک خودرو مشکل خواهید داشت.برای خوردن آبگوشت این جا،از ساعت 11:30 تا ساعت 15:30 فرصت دارید وازآن جا که آبگوشت غذایی سنگین است،شب ها عرضه نمی شود تا من وشما سبک بخوریم وسبک بخوابیم شاید این جوری هم یاد خاله ها وعمه ها بیفتیم.یاد سفرهای نوستالژیک آبگوشتی.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:15 توسط پرویز گیلانی |

 

واقعیتش را بخواهید این روزها شاهین شانس روی شانه خیلی ها می نشیند.البته نشاندن این شاهین یک سری استانداردهایی دارد که باید رعایت شود آن وقت یک نفر با کنترل ازراه دور؛این شاهین را روی شانه ات می نشاند.باید بدانیم هیچ زحمتی بی مزد نمی ماند.یعنی هیچ کس دوست ندارد زحمتی را بی مزد بگذارد بنابراین شما هم اگر مجالی بیابید که هر چهارسال یک بار،شانس خود را آزمایش کنید،می بینید که به زحمتش می ارزد.نوشته امروز من درهمین زمینه است ونشان می دهد که چگونه طبقه اجتماعی یک فرد می تواند یک شبه ویک ساعته تغییر کند.البته توجه داشته باشید که این جریان واقعی است اما من آن را بازنویسی کرده ام یعنی یک نفر با چنین مشخصاتی وجود دارد که به این صورت حکم مدیریتی گرفته اما اسامی شرکت ها وآدم ها واقعی نیست.

***

 

از دفتر آقاي رحماني كه خارج مي‌شوم اول به همسرم زنگ زدم و به او در مورد‌امضاي حكمم خبر دادم. به فاصله 10 دقيقه بعد در پناه لطف همسر سخنورم دوستان و آشنايان پيام كوتاه به موبايلم فرستادند.و‌امضاي حكمم را تبريك گفتند. چند نفر هم زحمت كشيدند و تماس گرفتند. همه اينها در فاصله بين خيابان حافظ تا ميدان حسن‌آباد اتفاق افتاد و فكر مي‌كنم پليس چند بار به خاطر استفاده از موبايل، هنگام رانندگي جريمه‌ام كرد.به كوچه خودمان كه رسيدم، عباس‌آقا، قصاب محله و زهرا خانم همسايه ديوار به ديوارمان، ميخ اشتغال اولادشان را كوفتند و از من قول گرفتند كه بچه‌هايشان را سركار ببرم.جلو در خانه كه رسيدم، احساس كردم، ساختمان از حد و قواره يك مدير، خارج است.كليد كه انداختم احساس كردم وارد خانه‌اي مي‌شوم كه كهنه و قديمي ‌شده و نياز به نوسازي دارد. و زماني كه كتم را آويزان كردم. تصميم گرفتم، براي هميشه آن ساختمان قديمي‌ را ترك كنم.فكرش را بكنيد، حسابدار ناشناس شركت «پارسيان خدمات» يك‌باره حكم مديرعاملي شركت بزرگ «راهيان شرق» را آن هم از آقاي وزير دريافت كند.واقعيتش را بخواهيد فكر نمي‌كردم يك كمك انتخاباتي به دوست آقاي وزير آن قدر مورد توجه قرار گيرد وبا توصیه او من یک باره پله های ترقی را طی کنم. قضيه مربوط به زماني بود كه من از طرف شركت حسابرسي «ارقام ارقام»‌وظيفه حسابرسي شركت «كشت و صنعت آهن‌كاران»‌را به عهده گرفتم.محسن مولايي آن موقع مديرعامل شركت بود و قصد داشت در انتخابات شركت كند.كار حسابرسي ما طولاني شد و زماني به پايان رسيد كه مردم به شدت طرفدار آقاي مولايي شده بودند.اگر اين نوشته را مي‌خوانيد لطفا به من خرده نگيريد. من كاري را كردم كه هر كسي ممكن بود انجام دهد.من فقط سعي كردم، يك سري چيزها را نبينم و نديدم و در گزارش خودم عنوان نكردم.

من متوجه شدم 300میلیارد پول در ترازنامه شرکت ناپدید شده اما سعی کردم آن را فراموش کنم.گذشته ازآن متوجه شدم که مبلغی کلان از محل تنخواه شرکت صرف مسائل انتخاباتی شده اما از آن جا که فهمیدن ملاک نیست،به روی خودم نیاوردم.

حقيقتش را بخواهيد آن موقع احساس كردم اگر بچه خوبي نباشم، همان موقعيت ناچيزم را هم از دست خواهم داد.باور كنيد من آدم زحمتكشي بودم، الان هم هستم اما هميشه دوست داشتم كمي ترقي كنم، لااقل بالاتر از آن چيزي كه در آن دست و پا مي‌زدم و جاي ترقي هم نداشت.من اولين حسابداری نبودم كه دچار اين وسوسه مي‌شد و قطعا آخرين حسابدار هم نخواهم بود. اين وسوسه براي هر كسي ممكن است كه اتفاق بيفتد.باور كنيد الان چند سال است كه از آن اتفاق مي‌گذرد و من تازه به خاطر زحمتي كه ماه‌ها پيش كشيدم، دارم مزد مي‌گيرم.بد نيست كمي در مورد كار آينده ام براي شما بنويسم. من مدير عامل شركتي شده‌ام كه حدود 100 كارمند دارد. دفتر مركزي 12 طبقه آن در حوالي ميدان ولي‌عصر واقع شده است. كار شركت من واردات و صادرات است و گردش مالي آن معمولا از 100 ميليارد تومان فراتر مي‌رود.من برنامه‌هاي زيادي براي ارتقاي جايگاه شركت دارم. اولين كار من انتقال دفتر كار مدير عامل از طبقه 7 به رفيع‌ترين طبقه ساختمان است. منشي شركت را هم بايد ظرف چند روز آينده عوض كنم.اما بد نيست كه قبل از همه اين كارها در روزنامه همشهري، با نام مستعار، يك آگهي تبريك چاپ كنم.البته كارهاي مهم‌تري هم دارم كه بايد در مورد آنها برنامه‌ريزي كنم. كارهايي مثل تعويض خانه، خريد كت و شلوار با رنگ روشن، خرید زانتیای مشکی،برداشتن خال های صورت،عمل کردن دماغ،تمرین بیان برای تغییر لهجه،گرفتن گذرنامه،تغییر شهرت شناسنامه ای وبرداشتن پسوند عبدل آباد از شناسنامه، ثبت نام خدیجه در کلاس لاغری وکارهای زیادی از این دست که باید هرچه زودتر انجام شود.

 ... واي من چقدر كار دارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:19 توسط پرویز گیلانی |

شما مسووليت داريد. حداقل 400 كارگر زيردست شما كار مي‌كنند. در كارخانه شما كه در كيلومتر 5 جاده كرج واقع است، اوضاع كاملا عادي به نظر مي‌رسد. شما صبح‌ها ساعت 9 صبح با ماشين پرشياي مشكي شركت وارد كارخانه مي‌شويد. خودتان بهتر مي‌دانيد شما ظرفيت دو پك از اين سيگار آمريكايي را نداريد پس ترجيح مي‌دهيد سيگارتان را جاسيگاري بكشد تا شما. راس ساعت 15 و 9 دقيقه مدير توليد كارخانه مي‌آيد تا به شما بگويد كه خط توليد در چه حالي است.
شما حوصله نداريد و با روان نويس ايتاليايي خود عكس دختري را مي‌كشيد كه به يك نخل تكيه كرده، خورشيد يادتان نرود. بهترين و آسان‌ترين چيزي كه مي‌تواند نقاشي شما را تكميل كند، يك خورشيد در پس‌زمينه نقاشي است. كار شما تمام شده و مدير توليد هم رفته است. منشي شركت به شما مي‌گويد حسابدار وقت ملاقات مي‌خواهد. شما با فروتني بسيار مي‌پذيريد. آقاي حسابدار خيلي به درد شما مي‌خورد. او مي‌آيد و نيم ساعت در مورد حسابداري «FIFO» برايتان قصه سر هم مي‌كند. او قصد دارد حسابداري انبار كارخانه را از «FIFO» به LIFO تغيير ساختار دهد. شما موافقت مي‌كنيد چون از حرف‌هاي آقاي حسابدار سردر نمي‌آوريد. دوباره سيگاري روشن مي‌كنيد، قرار است به جلسه مهمي‌در وزارتخانه برويد. هنوز 40 دقيقه وقت داريد. به منشي دستور مي‌دهيد كه شماره تلفن آقاي «رباني» در شركت رقيب‌تان را بگيرد. شما از منشي خوشتان نمي‌آيد و مي‌دانيد كه چرا گاهي اوقات با او بدرفتاري مي‌كنيد. چند بار قصد داشته‌ايد كه او را به جاي ديگري منتقل كنيد. احساس مي‌كنيد او جاسوس هيات مديره شركت است. با اين حال شما گاهي وقت‌ها به منشي اضافه كاري مي‌دهيد. كاري كه شما مي‌كنيد، زيرنظر بقيه است، بنابراين شما هيچ وقت بابت پرداخت اضافه كاري آخر ماه از منشي كار اضافي نمي‌خواهيد. البته اين موضوع كه شما بيهوده، هزينه روي دست شركت باقي مي‌گذاريد وجدانتان را ناراحت كرده است. منشي شماره آقاي رباني را گرفته است. شما اگر گوشي را برداريد، مي‌توانيد با آقاي رباني صحبت كنيد.
شما گوشي را بر مي‌داريد و سلام مي‌كنيد. يادتان مي‌آيد كه آقاي رباني از متعهدهاست و بعد يادتان مي‌آيد كه شما هم متعهدگرا هستيد. پس مجددا اصلاح مي‌كنيد، اين بار مي‌گوييد: «سلام عليكم». آقاي رباني كه عادت دارد هميشه برعكس شما صحبت كند مي‌گويد: «عليكم السلام». شما اوضاع اقتصاد را افتضاح توصيف مي‌كنيد و مي‌گوييد بازار خراب است اما اطمينان مي‌دهيد كه سود شركت را امسال سه برابر خواهيد كرد. يادتان مي‌آيد كه به وزارت بازرگاني فحش نداده‌ايد، دوباره بر مي‌گرديد و به وزارت بازرگاني انتقاد مي‌كنيد. بابت اينكه تعرفه‌ها را هنوز تغيير نداده است. دوباره به گمرك فحش مي‌دهيد و بعد يادتان مي‌آيد كه قرار است به وزارتخانه برويد. با بي‌ميلي به آقاي رباني مي‌گوييد كه وقت نداريد و به اين خاطر كه از آقاي وزير خوشتان نمي‌آيد به اين جلسه نخواهيد رفت و بعد ياد خاطره‌اي مي‌افتيد كه يك بار به وزير فحش داده‌ايد و او سرش را بلند نكرده و به شما جواب نداده است. شما به آقاي رباني گوشزد مي‌كنيد كه متعهدها پشت شما را دارند و وزير جرات نمي‌كند در كار شما دخالت كند. شما به ساعت‌تان نگاه مي‌كنيد و بعد يادتان مي‌افتد كه جلسه داريد. زود خداحافظي مي‌كنيد و سراغ راننده را مي‌گيريد. خانم منشي از شما مي‌پرسد كه «كجا تشريف مي‌بريد» و شما كه ديرتان شده، در حالي كه داريد موهايتان را مرتب مي‌كنيد، مي‌گوييد: خدمت آقاي وزير!
65 دقيقه بعد، شما در دفتر آقاي وزير نشسته‌ايد اما چون دير رسيده‌ايد، به جلسه راهتان نمي‌دهند. به رئيس دفتر آقاي وزير با لحن ملتمسانه‌اي مي‌گوييد؛ اگر امكان دارد تمنا مي‌كنم به من وقت بدهيد. رئيس دفتر آقاي وزير به يك كاغذ خط خطي شده نگاه مي‌كند و بعد مي‌گويد متاسفم. شما از وزارتخانه بيرون مي‌آييد. رو به روي وزارتخانه يك رستوران است. ترجيح مي‌دهيد ناهار به آنجا برويد. پشت ميز كه مي‌نشينيد؛ موبايل‌تان زنگ مي‌زند، گوشي را برمي‌داريد پسرعموي شما آن طرف خط مي‌خواهد با شما صحبت كند اما شما مي‌گوييد كه جلسه داريد و وقت نداريد. موبايل‌تان دوباره زنگ مي‌زند اين بار همسرتان پشت خط است. شما فوري سلام مي‌كنيد. همسرتان از شما مي‌خواهد كه به منزل پسرعمه مادرش در عباس‌آباد زنگ بزنيد. شما اطاعت مي‌كنيد و فوري شماره مي‌گيريد. آن طرف خط، عمه مادر همسر شما از شما مي‌خواهد كه پسرش را در كارخانه استخدام كنيد. شما قول مي‌دهيد و از پسر او مي‌خواهيد كه فردا به كارخانه بيايد. ناهارتان را مي‌خوريد و بلند مي‌شويد. شما خسته شده‌ايد و صندلي ماشين را مي‌خوابانيد. به دفترتان كه رسيديد به منشي شركت مي‌گوييد، كسي را راه ندهد.
صندلي دفترتان را مي‌خوابانيد و بعد پاهايتان را روي ميز مي‌گذاريد. شما خسته‌ايد و نياز به استراحت داريد اما زنگ موبايلتان نمي‌گذارد شما راحت باشيد. گوشي را برمي‌داريد. آقايي كه آن طرف خط است خودش را مدير مالي دانشگاه معرفي مي‌كند. ظاهرا شما بايد به ايشان مبلغي پرداخت مي‌كرده‌ايد. شما ادعا مي‌كنيد كه پرداخت كرده‌ايد اما ايشان تاكيد مي‌كنند كه شما هيچ مبلغي پرداخت نكرده‌ايد. ايشان گوشي را قطع مي‌كنند و شما نگران مي‌شويد. احتمالا اگر واكنشي نشان دهيد، حاصل زحمات شبانه‌روزي شما بر باد فنا خواهد رفت. احتمالا قصد دارند مدرك دكتراي شما را بلوكه كنند. شما با نگراني از حسابدار شركت خواهش مي‌كنيد كه خيلي فوري مبلغ 5 ميليون تومان به حساب آقاي دانشگاه واريز كنند. آقاي حسابدار مي‌پذيرد و چند دقيقه بعد براي امضاي چك به دفتر شما مي‌آيد. شما چك را امضا مي‌كنيد و با خودتان مي‌گوييد، 6 ميليون تومان در مقابل خدمات شما به اقتصاد ايران، رقمي نيست. در ضمن اين را هم به خودتان مي‌گوييد، حسابدار هم بايد زندگي كند. شما دوباره سيگاري آتش مي‌زنيد و بعد آن را در جاسيگاري مي‌گذاريد. منشي شركت به شما يادآوري مي‌كند كه از انجمن حمايت از حقوق مورچه‌خواران آمده‌اند شما را ببينند. شما مي‌پذيريد. چند لحظه بعد شما و اعضاي انجمن حمايت از مورچه خواران سر يك ميز نشسته‌ايد و در مورد حقوق تعميركاران زن صحبت مي‌كنيد. آنها با اشاره به اينكه شما چهره شناخته شده‌اي در ورزش هستيد از شما درخواست كمك مي‌كنند. آنها قصد دارند براي حمايت از كودكان بي‌سرپرست، از هندوستان بادام زميني و پارچه كشميري وارد كنند. شما با كمال ميل مي‌پذيريد و در حالي كه اشك نوع دوستي در گوشه چشم‌هاي شما جمع شده است، چك 90 ميليون توماني كمك به بازاريابان صدا و سيما را امضا مي‌كنيد. شما اصولا كمك به انجمن‌ها را مي‌پسنديد و آن را جزو اصول خود مي‌دانيد. روز سختي را پشت سر گذاشته ايد. با اين حال بايد ساعت 4 بعدازظهر با رئيس اتحاديه آگهي بگيران مطبوعات، ساعت 5 با مشاور وزير دفاع افغانستان، ساعت 6 بعدازظهر با اعضاي هيات اسكواش و ساعت 7 شب هم با رئيس كتابخانه ملي نيجريه ديدار كنيد.
پس وقت را تلف نمي‌كنيد. سيگاري روشن مي‌كنيد و به دوست قديمي تان زنگ مي‌زنيد. با او درددل مي‌كنيد و مي‌گوييد ايران اصلا جاي خوبي براي آدم‌هاي متخصصي مثل شما نيست. به دوستتان يادآوري مي‌كنيد كه از صبح هزار كار انجام داده‌ايد و تا آخر شب همچنان جلسه داريد. شما مدير خوبي هستيد. قابل احترام و زحمتكش. شما يك مدير ايراني هستيد.
   شما مسووليت داريد. حداقل 400 كارگر زيردست شما كار مي‌كنند. در كارخانه شما كه در كيلومتر 5 جاده كرج واقع است. اوضاع كاملا عادي به نظر مي‌رسد.شما صبح‌ها ساعت 9 صبح با ماشين پرشياي مشكي شركت وارد كارخانه مي‌شويد. خودتان بهتر مي‌دانيد شما ظرفيت دو پك از اين سيگار آمريكايي را نداريد پس ترجيح مي‌دهيد سيگارتان را جا سيگاري بكشد تا شما.راس ساعت 9 و 15 دقيقه مدير توليد كارخانه مي‌آيد تا به شما بگويد كه خط توليد در چه حالي است. شما حوصله نداريد و با روان نويس ايتاليايي خود عكس دختري را مي‌كشيد كه به يك نخل تكيه كرده، خورشيد يادتان نرود. بهترين و آسان‌ترين چيزي كه مي‌تواند نقاشي شما را تكميل كند، يك خورشيد در پس زمينه نقاشي است.كار شما تمام شد و مدير توليد هم رفته است.منشي شركت به شما مي‌گويد حسابدار وقت ملاقات مي‌خواهد. شما با فروتني بسيار مي‌پذيريد. آقاي حسابدار خيلي به درد شما مي‌خورد. او مي‌آيد و نيم ساعت در مورد حسابداري “FIFO” برايتان قصه سر هم مي‌كند. او قصد دارد حسابداري انبار كارخانه را از “FIFO” به “LIFO” تغيير ساختار دهد.شما موافقت مي‌كنيد چون از حرف‌هاي آقاي حسابدار سردر نمي‌آوريد.دوباره سيگاري روشن مي‌كنيد. قرار است به جلسه مهمي‌در وزارتخانه برويد. هنوز 40 دقيقه وقت داريد. به منشي دستور مي‌دهيد كه شماره تلفن آقاي «رباني» در شركت رقيب‌تان را بگيرد.شما از  منشي خوشتان نمي‌آيد. و مي‌دانيد كه چرا گاهي اوقات با او بدرفتاري مي‌كنيد. چند بار قصد داشته‌ايد كه او را به جاي ديگري منتقل كنيد. احساس مي‌كنيد او جاسوس هيات مديره شركت است. با اين حال شما گاهي وقت‌ها به منشي اضافه كاري مي‌دهيد. كاري كه شما مي‌كنيد، زيرنظر بقيه هست. بنابراين شما هيچ وقت بابت پرداخت اضافه كاري آخر ماه، از منشي كار اضافي نمي‌خواهيد. البته اين موضوع كه شما بيهوده، هزينه روي دست شركت باقي مي‌گذاريد وجدانتان را ناراحت كرده است.منشي شماره آقاي رباني را گرفته است. شما اگر گوشي را برداريد، مي‌توانيد با آقاي رباني صحبت كنيد. شما گوشي را بر مي‌داريد و سلام مي‌كنيد. يادتان مي‌آيد كه آقاي رباني از متعهدها است و بعد يادتان مي‌آيد كه شما هم متعهدگرا هستيد.پس مجددا اصلاح مي‌كنيد، اين بار مي‌گوييد: «سلام عليكم». آقاي رباني كه عادت دارد هميشه برعكس شما صحبت كند مي‌گويد: «عليكم سلام».شما اوضاع اقتصاد را افتضاح توصيف مي‌كنيد و مي‌گوييد بازار خراب است اما اطمينان مي‌دهيد كه سود شركت را امسال سه برابر خواهيد كرد.يادتان مي‌آيد كه به وزارت بازرگاني فحش نداده‌ايد، دوباره بر مي‌گرديد و به وزارت بازرگاني فحش مي‌دهيد. بابت اينكه تعرفه‌ها را هنوز تغيير نداده است. دوباره به گمرك فحش مي‌دهيد و بعد يادتان مي‌آيد كه قرار است به وزارتخانه برويد. با بي‌ميلي به آقاي رباني مي‌گوييد كه وقت نداريد و به اين خاطر كه از آقاي وزير خوشتان نمي‌آيد به اين جلسه نخواهيد رفت.و بعد ياد خاطره‌اي مي‌افتيد كه يك بار به وزير فحش داده‌ايد و او سرش را بلند نكرده و به شما جواب نداده است.شما به آقاي رباني گوشزد مي‌كنيد كه متعهدها پشت شما را دارند و وزير جرات نمي‌كند در كار شما دخالت كند.شما به ساعت‌تان نگاه مي‌كنيد و بعد يادتان مي‌افتد كه جلسه داريد. زود خداحافظي مي‌كنيد و سراغ راننده را مي‌گيريد. آقاي منشي از شما مي‌پرسد كه «كجا تشريف مي‌بريد» و شما كه ديرتان شده، در حالي كه داريد موهايتان را مرتب مي‌كنيد، مي‌گوييد: خدمت آقاي وزير! 65 دقيقه بعد، شما در دفتر آقاي وزير نشسته‌ايد اما چون دير رسيده‌ايد، به جلسه راهتان نمي‌دهند. به رييس دفتر آقاي وزير با لحن ملتمسانه‌اي مي‌گوييد؛ اگر امكان دارد تمنا مي كنم به من وقت بدهيد.رييس دفتر آقاي وزير به يك كاغذ خط خطي شده نگاه مي كند و بعد مي‌گويد متاسفم.شما از وزارتخانه بيرون مي‌آييد. رو به روي وزارتخانه يك رستوران است. ترجيح مي‌دهيد ناهار به آنجا برويد. پشت ميز كه مي‌نشينيد؛ موبايلتان زنگ مي زند، گوشي را برمي‌داريد پسرعموي شما آن طرف خط مي‌خواهد با شما صحبت كند. اما شما  مي گوييد كه جلسه داريد و وقت نداريد.موبايلتان دوباره زنگ مي‌زند اين بار همسرتان پشت خط است. شما فوري سلام مي‌كنيد. همسرتان از شما مي خواهد كه به منزل پسرعمه مادرش در عباس‌آباد زنگ بزنيد. شما اطاعت مي‌كنيد و فوري شماره مي‌گيريد. آن طرف خط، عمه مادر همسر شما از شما مي‌خواهد كه پسرش را در كارخانه استخدام كنيد. شما قول مي‌دهيد و از پسر او مي‌خواهيد كه فردا به كارخانه بيايد.ناهارتان را مي‌خوريد و بلند مي‌شويد. شما خسته شده‌ايد و صندلي ماشين را مي‌خوابانيد. به دفترتان كه رسيديد به منشي شركت مي‌گوييد، كسي را راه ندهد. صندلي دفترتان را مي خوابانيد و بعد پاهايتان را روي ميز مي گذاريد. شما خسته‌ايد و نياز به استراحت داريد.اما زنگ موبايلتان نمي‌گذارد شما راحت باشيد. گوشي را برمي داريد. آقايي كه آن طرف خط است خودش را مدير مالي دانشگاه معرفي مي‌كند.ظاهرا شما بايد به ايشان مبلغي پرداخت مي كرده‌ايد.شما ادعا مي‌كنيد كه پرداخت كرده‌ايد اما ايشان تاكيد مي‌كنند كه شما هيچ مبلغي پرداخت نكرده‌ايد.ايشان گوشي را قطع مي‌كنند و شما نگران مي‌شويد.احتمالا اگر واكنشي نشان دهيد، حاصل زحمات شبانه روزي شما بر باد فنا خواهد رفت.احتمالا قصد دارند مدرك دكتراي شما را بلوكه كنند. شما با نگراني از حسابدار شركت خواهش مي‌كنيد كه خيلي فوري مبلغ 5 ميليون تومان به حساب آقاي دانشگاه واريز كنند.آقاي حسابدار مي‌پذيرد و چند دقيقه بعد براي امضاي چك به دفتر شما مي‌آيد.شما چك را امضا مي‌كنيد و با خودتان مي گوييد. 6 ميليون تومان در مقابل خدمات شما به اقتصاد ايران، رقمي نيست. در ضمن اين را هم به خودتان مي گوييد: حسابدار هم بايد زندگي كند.شما دوباره سيگاري آتش مي زنيد و بعد آن را در جا سيگاري مي گذاريد.منشي شركت به شما يادآوري مي كند كه از انجمن حمايت از حقوق مورچه خواران آمده اند شما را ببينند. شما مي پذيريد. چند لحظه بعد شما و اعضاي انجمن حمايت از مورچه خواران سر يك ميز نشسته ايد و در مورد حقوق تعميركاران زن صحبت مي كنيد. آنها با اشاره به اينكه شما چهره شناخته شده اي در ورزش هستيد از شما درخواست كمك مي كنند. آنها قصد دارند براي حمايت از كودكان بي سرپرست، از هندوستان بادام زميني و پارچه كشميري وارد كنند. شما با كمال ميل مي پذيريد و در حالي كه اشك نوع دوستي در گوشه چشم هاي شما جمع شده است، چك 90 ميليون توماني كمك به بازاريابان صدا و سيما را امضا مي كنيد.شما اصولا كمك به انجمن ها را مي پسنديد و آن را جزو اصول خود مي دانيد.روز سختي را پشت سر گذاشته ايد. با اين حال بايد ساعت 4 بعدازظهر با رييس اتحاديه آگهي بگيران مطبوعات، ساعت 5 با مشاور وزير دفاع افغانستان، ساعت 6 بعدازظهر با اعضاي هيات اسكواش و ساعت 7 شب هم با رييس كتابخانه ملي نيجريه ديدار كنيد. پس وقت را تلف نمي كنيد. سيگاري روشن مي كنيد و به دوست قديمي تان زنگ مي زنيد.با او درددل مي كنيد و مي گوييد ايران اصلا جاي خوبي براي آدم هاي متخصص مثل شما نيست.به دوستتان يادآوري مي كنيد كه از صبح هزار كار انجام داده ايد و تا آخر شب همچنان جلسه داريد.شما مدير خوبي هستيد. قابل احترام و زحمتكش. شما يك مدير ايراني هستيد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:0 توسط پرویز گیلانی |

رسش درمورد اينکه چه بخريم و چه نخريم، اين روزها براي من مثل سريالي تکراري و خسته‌کننده شده است. واقعيت اين است که مردم من را درهيبت پيشگو مي‌بينند و بهتر از من، شما مي‌دانيد که پيش‌گويي در اقتصاد معنا ندارد. بنابراين هركس از من مي‌پرسد سرانجام چه خواهد شد؟ من مي‌گويم I don’t know، يعني بي‌اطلاع هستم و باز مي‌پرسند آينده بازار چه خواهد شد و باز مي‌گويم I don’t know واقعا هيچ‌كس نمي‌داند آينده بازار چه خواهد شد. اين روزها چيزي كه از مديريت بورس به ما مي‌رسد يك مشت جواب‌هاي ساده‌انگارانه و آمارهاي آبكي به يكي، دو جين پرسش تكراري و كسل‌كننده است كه حتي نمي‌تواند ذره‌اي از دردهاي يك سرمايه‌دار را تسكين دهد. خيلي از دوستان انتظار دارند كه «پرويز گيلاني»، آنها را در اينكه «چه بخريم چه نخريم» راهنمايي كند اما بايد اعتراف كنم به غير از اين مورد كه اصلا حاضر نيستم در مورد آن توضيح دهم، هر كمكي از دستم برآيد در خدمت دوستان هستم. مي‌دانيد، بايد عادت كنيد كه در بورس توصيه پذير نباشيد، راه خودتان را برويد، تجربه كنيد و لذت ببريد. بورس اوراق بهادار، بازاري است كه زنده است. جان دارد و هر روز بزرگ‌تر مي‌شود. شما هم سعي كنيد متناسب با آن هر روز بزرگ تر شويد. اينكه برخي از دوستان توقع دارند كه بقيه به آنها كمك كنند، قدري خنده‌دار است. اصولا سعي كنيد به شايعات گوش نكنيد و بلندمدت فكر كنيد. مريضي «سرمايه گذاري شتاب‌زده»، اين روزها بدجوري به بازار سهام رسوخ كرده است. نبايد عجله كرد. بايد ايستاد و ريسك كرد و در نهايت لذت برد. انتظارات آتي مثل برگي از بدنه بازار جدا شده و اميد هر روز دورتر و دورتر مي‌شود. نه انتظار پديده‌اي مثل Bing bang وجود دارد و نه بازار هيچ‌گاه حالت Blow out پيدا مي‌كند.آنچه اين روزها كمي به بازار جان مي‌دهد «سهام سرنوشت‌ساز» يا «Bell weather» است كه گاهي به صورت بلوك‌هاي بزرگ از سوي دولت عرضه مي‌شود و به صورت مقطعي بر بازار تاثير مي‌گذارد.دورنماي اقتصاد كلان مبهم و غيرقابل پيش‌بيني است. ريسك‌هاي غيرسيستماتيك و سيستماتيك هر روز افزايش مي‌يابد و در مجموع بازار حالت «Bear market» پيدا كرده است. نمي‌دانم چگونه وضعيت بازار را تشريح كنم كه به سياه‌نمايي متهم نشوم اما حقيقت اين است كه در سه‌ماه گذشته اگر با زيركي كار كرده باشم، ممكن است بين 15 تا 25 درصد بازدهي نصيبم شده باشد كه مي‌دانيد در بهترين حالت متوسط اين بازدهي زير نرخ تورمي است كه بانك مركزي اعلام كرده است.فکر نمي‌کنم افراد ديگري باشند که بيشترازاين ارقام سود کرده باشند بنابراين بايد واقعيت را بپذيريم. من جادوگري بلد نيستم و پيش‌گويي را هم برنمي‌تابم بنابراين مجبورم از روش‌هاي تعريف شده در بورس استفاده کنم. راستش را بخواهيد بين دو راهي سختي گير کرده‌ام. دوراهي ماندن ورفتن خيلي سخت است وآدم را بدجوري کلافه نگه مي‌دارد. بخشي از وجود من به بازار وآدم‌هاي آن عادت کرده وريسک را مي‌پذيرد اما بخشي از وجود من از اينکه هيچگونه تحليلي نمي‌تواند آينده را براي من تفسير و تحليل کند، خسته‌ام کرده است. دخترم مي‌گويد تو تبديل به آدم بدبيني شده‌اي و ديگر اميدت را از دست داده‌اي. شايد او درست مي‌گويد. بنابراين تصميم گرفته‌ام روي ماندن تمرکز کنم اما در روش‌هاي خودم تغيير ايجاد کنم. به‌طور مثال به جاي اينکه ترازنامه شرکت‌ها را مدنظر قراردهم وبه صورت‌هاي مالي آنها توجه کنم، اين نکته را مدنظر قرار دهم که مدير شرکت اصولگراست يا اصلاح‌طلب؟اگر اصولگرا است مي‌تواند به خوبي بودجه بگيرد، پروژه برنده شود وحتي بدون مناقصه کارهاي بزرگ کند اما اگر احيانا در 100سال گذشته مديري اصلاح‌طلب برکرسي مديريت شرکت تکيه زده بايد قيد اين سهم را زد.به جان دخترم سياسي حرف نمي‌زنم وقصدم اهانت نيست اما متاسفانه معادلات سرمايه گذاري وآينده‌نگري و انتظارات آتي را بايد حول و حوش همين نگاه‌ها تعريف کرد. انتخابات تمام شده و مثل چهارسال پيش بايد تحليل‌هاي فاندامنتال وتکنيکال را کنار گذاشت.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:57 توسط پرویز گیلانی |

 ببخشید.این که می خواهم بنویسم، اصطلاحی نیست که من ابداع کرده باشم.می توانید آن را در کتاب های آموزش مبانی بورس بخوانید. به نهاد ناظر بورس در آمریکا می گویند سگ نگهبان (Watch Dog). با توجه به این که درایران کسی با کسی ازاین شوخی ها ندارد، همین یک بار ازاین اصطلاح استفاده می کنم وقول می دهم دیگر به نهادناظر،سگ نگهبان نگویم.با این توضیح می خواهم به گذشته برگردم.10سال یا 13سال پیش که چرخ بازار سرمایه تازه داشت به گردش در می آمد.رئیس جمهور پابه بورس گذاشته بود وبازار سرمایه برای مردم به مثابه جزیره ای ناشناس شمرده می شد.دهه 70 برای بورس تهران می توانست تاریخی،به یاد ماندنی وبی نظیرباشد اما درنیمه  های این دهه،همه اعتبار بازارسرمایه در پاکتی کاغذی به جریان آب سپرده شد تا سهم هزاران سهامداراز حضور دربورس،جز زیان وبی اعتمادی چیز دیگری نباشد.خیلی ها به یا دارند درحالی که بازار به سرعت درحال بازتولید سود وثروت برای سهامداران بود،چگونه با ضعف شدید نظارتی ودرحالی که سگ نگهبانی وجود نداشت یا آژیری که به اختلاس وحساب سازی حساس باشد ،ورق برگردانده شد وبازار با کله زمین خورد.پیش ازاین گفته ام  که من اواخر دهه 70 دل به بورس دادم و دراین بازار شیشه ای،سرمایه چرخاندم اما خوب به خاطر دارم،مارگزیدگان به چه شدتی در مورد احتمال حساب سازی دوباره دربورس هشدار می دادند.مگر در سال 75 چه اتفاقی دربورس رخ داد که بازار سقوط کرد ومردم ازسرمایه گذاری وسهامداری رویگردان شدند؟من که به طور قطع به خاطر ندارم اما شنیده ام که یکی از شرکت های همشهری من دربه وجود آمدن این وضعیت،بیشترین نقش را داشته است." گیلان پاکت" که یکی از شرکت های فعال درزمینه بسته بندی بود،پس از ورود به بازار،خیلی زود مورد توجه سهامداران قرار گرفت. اما بعدها مشخص شد که گیلان پاکت  درصورت های مالی اش سود غیر واقعی نشان داده است.صدها سهام داراین شرکت با فرض این که سود قابل توجهی گیرشان می آید سهام گیلان پاکت را خریدند  اما بعدها که ترازنامه اش منتشرشد، متوجه شدند که درصورت های مالی شرکت، حساب سازی شده است. آن روزها این پرسش مطرح شد که آیا چنین رویه ای می تواند برای دیگر شرکت ها هم تکرار شود؟این پرسش درشرایطی مطرح شد که انتخابات ریاست جمهوری هم درپیش بود وریسک سرمایه گذاری به شدت افزایش یافته بود بنابراین یکی ازدلایلی که باعث سقوط بورس درسال 75 شد،همین حساب سازی درشرکت گیلان پاکت بود.

به هرصورت حساب سازی صورت گرفت ومردم متوجه شدند که کلاه بزرگی سرشان رفته است بنابراین منتظر استیفای حقوق خود شدند اما به این دلیل که بازار سگ نگهبان نداشت،همه یادشان رفت با حسابرسان گیلان پاکت برخورد کنند.کشف حساب سازی نیاز به تدوین استانداردهای کارآمد وحسابرسی قوی دارد والبته نیاز به اراده ای قرص ومحکم از سوی مدیران ارشد اقتصاد کشور.درحال حاضر که همه چیز زیر پوسته ای ظاهری دفن شده وسیاست گذاری ها درپناه آمارسازی وشاخص سازی و ویترین آرایی صورت می گیرد اطمینان دارم که حساب سازی هم درشکلی گسترده صورت می گیرد.خیلی غم انگیز است وقتی می بینیم بعد از برگزاری مجامع شرکت ها، قیمت سهام حتی افزایش می یابد وشاخص بورس هم رشد می کند.برای من که فرازونشیب های بورس را درچندسال گذشته ازنزدیک لمس کرده ام خیلی سخت است که می بینم مدیران بازار حتی به شایعاتی درمورد دستکاری قیمت ها وشاخص های بازار بی توجهی می کنند وحتی حاضر به دفاع ازعملکرد خود نیستند.بعداز پایان معاملات برای این که مصالح سیاسی را حفظ کرده باشند،تلاش می کنند تا بازار به صورت ظاهری رشد کند وحتی گاهی جبور می شوند برخی معاملات اثرگذار روی شاخص را باطل می کنند تا مبادا شاخص افت کند.البته زیاد نباید انتظارداشت.بورس هم برشی از مدیریت سیاسی کشور است ونیاز نیست که برای کسی توضیح اضافه ای درمورد ظاهرسازی ها وآمارنمایی ها ارایه کنیم.یادتان  باشد وقتی هزار دلار به کسی بدهکار هستید، نوکر او هستید اما اگر به کسی یک میلیون دلار بدهکار باشید او نوکر شماست چون باید مرتبا دعای سلامتی برای شما (بدهکار) بخواند تا شاید بدهی اش بازپرداخت شود.

این مثل معروف آمریکایی بهترین مصداق برای وضعیت این روزهای ما در بورس تهران است.کار دیگری از دستمان برنمی آید وتنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که بنشینیم وبرای سلامتی بازار وبرای صحت اطلاعاتی که به ما ارائه می کنند دعا کنیم که ان شاء الله صحیح است.

 

منبع: اعتماد ملی-۱۱/۰۴/۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:40 توسط پرویز گیلانی |

مانده‌ام ميان ماندن و رفتن و هر روز با هركس كه روبه‌رو مي‌شوم مي‌پرسد بمانيم يا برويم؟من نمي‌دانم ماندنم چه سرنوشتي براي دارايي‌هايم رقم خواهد زد و البته اعتراف مي‌كنم كه هيچ تصوري هم از آثار خروج احتمالي‌ام ندارم. يعني هيچ جايگزيني براي جانشيني بورس ندارم. بازار ساخت‌وساز فعلا در بهتي غم‌انگيز غوطه‌ور است. وضعيت خريدوفروش ملك هم كاملا نامشخص شده و لااقل تا چند ماه آينده اين وضعيت ادامه خواهد يافت. اوضاع واردات بدتر از همه حوزه‌هاست و صادرات هم وضعي غم‌انگيزتر از هميشه دارد. بورس هم در غم‌انگيزترين دوران حياتش به سر مي‌برد. بورسي كه در هر صورت برشي از مديريت فعلي و قسمتي از سرنوشتي است كه اين روزها براي همه ما رقم زده‌اند. بازاري كه تير بي‌اعتمادي به پهلويش خورده اما دو نفر زير بغلش را گرفته‌اند و دارند كشان‌كشان جابه‌جايش مي‌كنند. با خودم مي‌گويم بهتر است كه از بازار خارج شوم اما لحظه‌اي بعد فكر مي‌كنم حالا كه خارج شدم و دارايي‌هايم را بسيار كمتر از ارزش واقعي‌اش فروختم، به كجا بروم؟ و همين پرسش چندش‌آور است كه باعث مي‌شود چند صباح ديگر در بازار بي‌انگيزه سهام بمانم. شايد اگر كمي جوان‌تر بودم، محافظه‌كاري را كنار مي‌گذاشتم و يك لحظه در بازار نمي‌ماندم اما چه كنم كه براي چنين عمليات پر ريسكي، پير شده‌ام چند روز پيش يكي از دوستان را ديدم كه تكيه داده بود به نرده‌هاي پارك ساعي و داشت روزنامه مي‌خواند. من دنبال جاي پارك مي‌گشتم كه ديدم غرق در اخبار روزنامه است. ماشين را پارك كردم و رفتم كه احوالش را بپرسم. هر دو از ديدن هم بسيار خوشحال شديم اما او با دادن خبري عجيب من را غرق در شگفتي كرد. او را همواره به‌عنوان يكي از حرفه‌اي‌ترين سهامداران بورس مي‌شناختم كه در 10 سال گذشته، حتي در بدترين شرايط بازار، بازدهي خوبي داشت بنابراين انتظار نداشتم از او خبر خداحافظي با بورس را بشنوم. اگر نامي از او ببرم، حتما مي‌شناسيد اما چنين اجازه‌اي ندارم بنابراين همين قدر اشاره مي‌كنم كه او يكي از سهامداران بزرگ شركت‌هاي دارويي در چند سال گذشته بوده است. گفتم چرا چنين تصميمي گرفته‌اي؟ گفت: ديگر تحمل پذيرش ريسك را نداشتم. راست مي‌گفت از ابتداي دهه 80، در جهان اطراف ما چند جنگ فراگير و خونين به وقوع پيوسته؛ چند انقلاب صورت گرفته و جغرافياي سياسي منطقه شكل و شمايل ديگري يافته است. به قول يكي از دوستان، هركدام از وقايع 10 سال گذشته كه بر ايران و همسايگان ايران گذشته، براي زمين زدن بازاري به بزرگي بورس نيويورك كافي است اما بورس تهران حداقل 10 اتفاق بزرگ و خطرناك را پشت سرگذاشته است. وقايع 18 تير، 11 سپتامبر، جنگ آمريكا و افغانستان، جنگ آمريكا و عراق، انتخابات رياست‌جمهوري سال 84، انتخابات رياست‌جمهوري سال 88، ناآرامي‌هاي پس از انتخابات و خيلي اتفاقات ريزودرشت ديگر كه هركدام براي ساقط كردن بازارهاي سرمايه كافي‌اند. پيش‌بيني من از آينده اقتصاد ايران بنابه دلايلي كه به آن اشاره مي‌كنم، مثبت نيست. به نظر من قيمت نفت ظرف ماه‌هاي آينده پايين خواهد بود و اين مي‌تواند دست دولت را براي استفاده از اهرم واردات و جلب رضايت مردم بسته نگه دارد. به نظر من بيشترين تاثير را فضاي كسب‌وكار گرفته و تا زماني كه اين فضا اصلاح شود ماه‌ها بايد صبر كرد. در حال حاضر ريسك سرمايه‌گذاري در بدترين شرايط چندسال گذشته قرار دارد و براي اصلاح وضعيت آن به نظر من بايد ماه‌ها تلاش مستمر انجام داد كه آن هم در شرايط سياسي فعلي بعيد به نظر مي‌رسد. از دوستم پرسيدم حالا كه در بورس نيستي چه مي‌كني؟ گفت؛ فعلا به سرزمين پدري‌ام برگشته‌ام و قصد دارم با سرمايه‌اي كه برايم باقي مانده، كار كشاورزي كنم.كاش من هم جسارت او را داشته باشم و بتوانم تتمه سرمايه‌ام را از بازار بي‌آينده سهام خارج كنم. فعلا پيشنهاد احداث يك گاوداري را از تعاوني گاوداران لشت‌نشاء دريافت كرده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:25 توسط پرویز گیلانی |

يقين بدانيد اين روزها نوشتن براي نويسندگان جدي روزنامه‌ها بسيار سخت شده است. براي همين است كه دوستان روزنامه اعتماد‌ملي كه در چند سال گذشته همواره در كنار آنها بوده‌ام اصرار دارند كه هفته‌اي سه ستون براي آنها بنويسم. اما واقعيتش را بخواهيد، براي خيال‌پردازي مثل من هم نوشتن سخت شده است. نوشتن، اين روزها مثل كندن و شكستن شده است. كندن آسفالتي ضخيم يا شكستن سنگي بزرگ. حتي خيال‌پرداز و بذله‌گويي هم چون پرويز گيلاني نمي‌تواند سرخوردگي‌اش را پنهان كند. حقيقتش را بخواهيد ما تغيير مي‌خواستيم. هر كس در حوزه فعاليت‌هاي خودش تغيير مي‌خواست. من مي‌خواستم دولت‌ها و شبه‌دولت‌ها و نظامي‌ها بازيگران بزرگ بورس نباشند. رئيس سازمان آدم را ياد رئيس كتابخانه‌اي در شهرستان نطنز نيندازد. مديرعامل شركت بورس، آدم خلاقي باشد كه آمدنش به واسطه علم و آگاهي‌اش باشد نه به واسطه حمايت بازيگران پشت پرده بازار. بورسي مي‌خواستيم كه هيجان و سود داشته باشد نه بازاري كه هر روز زير شاخص‌اش جك مي‌اندازند تا با كله زمين نخورد. سهامي مي‌خواستيم كه ارزش واقعي‌اش را بدانيم نه سهامي كه با ضرب و زور پول و نقدينگي مهر ايرانيان و خاتم‌الانبيا نوسان كند. به هر صورت در جنگ طبقه متوسط شهري با جامعه‌اي كه نمي‌دانم دهقاني‌ بود، روستايي بود يا كارگري، من و چند ميليون آدم مثل من كه ماليات مي‌دهيم و دولت كارآمد مي‌خواهيم در مقابل آنها كه سهام عدالت مي‌خواهند و دولت توزيعي را ترجيح مي‌دهند حداقل در نتيجه‌اي كه اعلام شد، شكست خورديم. ببخشيد كه نوشته‌هاي خيال‌انگيز و طنزگونه پرويز گيلاني تبديل به نوشته‌اي نااميدكننده و بي‌روح شده است اما قول مي‌دهم به عنوان يك آزاديخواه و مدافع اقتصاد آزاد، به زودي خودم را ترميم كنم و دوباره از سهام بنويسم و حداكثرسازي سود و سرمايه. به قول دوستان، جامعه روي ريلي افتاده است كه تغيير مسير آن ممكن نيست. در تمام طول مدتي كه از نديدن نوشته‌هاي من احساس خوبي داشتيد، مشغول بازسازي سبد سهام‌ام بودم و خوشبختانه روند بي‌نظمي و آشفتگي بازار را رصد كردم و موفق شدم تا حدودي زيان چندسال گذشته را جبران كنم. استراتژي سرمايه‌گذاري من ظرف دو سال گذشته تغيير زيادي كرده است. ديگر نه فاندامنتال هستم نه تكنيكال. من عادت كرده‌ام يك فاندامنتال تكنيكال يا يك‌تكنيكال فاندامنتال باشم. فعلا به همين جمله‌هاي نامفهومي كه خودم معني‌اش را نمي‌دانم، بسنده كنيد تا دوباره خودم را بازسازي كنم و از بازاري بنويسم كه يك نفر هر روز به شاخص‌اش كمك مي‌كند. خريدهايش را مشخص مي‌كند،‌با تلفن به بقيه خبر مي‌دهد و در نهايت كميته تدوين وضعيت «تپكس» مشخص مي‌كند كه هوا گرم باشد يا سرد و مثل كارتون رابين‌هود هر ساعت يك بار توي شهر داد مي‌زند «شهر در امن و امان است». نمي‌دانم دراين گونه مواقع، بازنده‌ها چه مي‌کنند. مي‌گريند يا مي‌خندند. راه مي‌روند يا ترجيح مي‌دهند ديازپام 10بخورند و سه روز بخوابند. من بازنده‌ام. هم ارزش دارايي‌هايم سقوط کرده، هم سهامم کم‌ارزش شده، هم نامزد مورد علاقه‌ام رئيس‌جمهور نشده و هم تيم‌ملي فوتبال به جام‌جهاني نرفته است. نمي‌دانم شما اگر جاي من باشيد چه مي‌کنيد اما من قصد دارم به کوه و بيابان بزنم. بزنم به دشت و از اين همه ناکامي‌هاي پي‌درپي خلاص شوم. مثل بازنده‌اي مي‌مانم که در کازينوي سياست، پشت سرهم باخته و ديگر چيزي در چنته ندارد. از هر طرف بادي مي‌وزد که خبري با خود دارد اما هيچ‌کدام از اين خبرها، براي من که مي‌خواهم فعاليت اقتصادي کنم، بوي خوبي همراه ندارد.

روزنامه اعتماد ملی-۳۰ خرداد

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:28 توسط پرویز گیلانی |