دوستان عزیز سلام

پیشاپیش سال جدید را تبریک می گویم

 

واما توصیه آخرسال :

اگر می خواهید آرشیوی از وضعیت امروز و دورنمایی از وضعیت فردای اقتصاد ایران را یک جا داشته باشید،سالنامه معروف تجارت فردا را تهیه کنید.این سالنامه که مطابق معمول هرسال در هفته آخر اسفندماه منتشرشده است،در 436 صفحه،مهم ترین رویدادهای اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و دیپلماسی در سال 93 را تحلیل کرده و در عین حال به پیش بینی برخی احتمال ها در سال 1394 پرداخته است.

معرفی بیشتر

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:16 توسط پرویز گیلانی |

 
چگونه نامزد دخترم دارایی هایش را به باد داد؟
 
 
دخترم می خواست ازدواج کند.دوستش جوانی پرشور از نو بازاریان تهرانی بود که لباس زیر مردانه و زنانه از ترکیه وارد می کرد.آن روزها که به خانه ام می آمد و می رفت،چند دهنه مغازه در بازار خیابان ولی عصرهم داشت.یک ساندویچی بزرگ در میدان راه آهن را هم اداره می کرد و چند تاکسی هم داشت که در خط پیچ شمرون- تجریش کار می کردند.بچه بدی نبود اما باد زیادی در کله اش می پیچید.آرام و قرار نداشت و هیچ نظمی در کارش دیده نمی شد.صبح می رفت به ساندویچی اش در میدان ره آهن سر می زد.ظهر ناهار را در لباس زیر فروشی اش در خیابان ولی عصر می خورد.بعد از ناهار با تاکسی خودش به تجریش می رفت و عصر با تاکسی دیگرش به خانه ما می آمد.هرچند خیلی پسرخوبی بود اما واقعا آرام وقرار نداشت.مثلا داشتیم می خوردیم که بلند می شد و به آشپزخانه می رفت.دخترم که می رفت ببیند کجا رفته،می دید که دارد لوبیا پاک می کند.می پرسید چرا وسط شمام بلند شده ای و لوبیا پاک می کنی؟ می گفت برای صبحانه فردا صبح می خواهم برایتان خوراک لوبیا درست کنم.
سرتان را درد نیاورم،این آقا پسر ناآرام،یک روز خبر داد که می خواهد من را ببیند.گفتم شب خوب است؟ گفت: همین الان.چند روزی بود که ندیده بودمش و پیش خودم گفتم حتما کار مهمی پیش آمده.آدرس دفترم را دادم و نیم ساعت بعد در را برایش باز کردم.
راستش را بخواهید آدرس دفترم را به هیچ کس نمی دهم و اصولا دوست ندارم با کسی آن جا ملاقات کنم مگر این که خیلی اضطراری باشد.به هرحال از آن جا که معمولا در دفتر تنها هستم،خودم برایش چای ریختم ومقابلش نشستم.
انتظار داشتم از ازدواجش با مهتاب بگوید یا در مورد اختلافش با پدرش صحبت کند اما راست راست توی چشم من نگاه کرد و گفت: همه چیزم را فروختم و می خواهم سهام بخرم.چشمانم گرد شد.پرسیدم همه چیز را؟
گفت: همه چیز را.
- حتی تاکسی هایت را؟
حتی تاکسی هایم را.
-حتی ساندویچی ات را؟
حتی ساندویچی ام را
واقعا از دستش عصبانی شده بودم.این حرکت ها در اقتصاد،شبیه شورش است.شورش علیه یک دولت.به هرحال او کار خودش را کرده بود و من نمی توانستم شرایط را به گذشته برگردانم ولی پیش خودم گفتم حداقل کاری که می توانم بکنم این است که او را از سرمایه گذاری در بورس آن هم به این شکل که همه دارایی هایش را وارد بازار کند منع کنم.به هرحال شروع کردم به توضیح دادن در باره شرایط بورس و دیگر از کارهای احمقانه اش برای فروش همه دارایی ها چیزی نگفتم.آن روز گذشت و دوباره چند روزی از او بی خبر بودم.راستش در تمام این مدت فکر می کردم مهتاب چرا این قدر ناشیانه انتخاب کرده و اصلا چرا با چنین آدمی دمخور شده است؟   
به هرحال یک روز از مهتاب سراغ آقا پسر را گرفتم.از جوابش متوجه شدم خیلی با علاقه در موردش صحبت نمی کند با این حال گفت: قرار است او را ببیند.شب شد و مهتاب به خانه آمد.تا من را دید گفت: "این پسره خل شده است بابا". گفتم چطور؟ گفت: همه دارایی هایش را فروخته و رفته سهام خریده.گفتم کار خودش را کرد؟ گفت بله.
گفتم این پسر احمق است و پرسیدم نگفت چرا با وجود نصیحت های من این کار را کرده؟ گفت: چرا.اتفاقا گفت که شما کلی نصیحتش کرده اید اما ظاهرا دوستش خبری موثق داشته و دو نفری همه دارایی هایشان را فروخته اند و سهام خریده اند.
مهتاب درست می گفت.آن روز که پسره با من صحبت می کرد از دوستی یاد می کرد که هر روز ظهر باهم ناهار می خورند.دوستش ظاهرا داماد آقای...بود وبه نقل از او می گفت که مذاکرات وین حتما در این مرحله نهایی می شود و بنابراین باید تا جایی که می شود،سهام خرید.آن روز گفتم پسر خوب،درست نیست که همه دارایی ات را سهام بخری و البته گفتم که به یک نوع بیماری مرسوم در بازارهای سرمایه گذاری دچار شده است.
می دانید در بازارهای مالی افرادی هستند که به نوعی بیماری به نام  "اطمینان بیش از حد" دچار شده اند.دیده اید بعضی ها با اطمینان می گویند من مطمئنم امروز باران می آید.می پرسی چرا مطمئنی؟ می گوید به خاطر این که مادر دوستم که در اداره هواشناسی است،گفته باران می آید.بعد می بینی باران نیامد و برعکس،هوا از همه روزها گرم تر است.این آدم ها در بازار سرمایه کم نیستند و حتی میان تحلیل گران هم وجود دارند.این ها افرادی هستند که دانش و مهارت خود را از همه چیز بالاتر می دانند و آن قدر به آن اطمینان دارند که حاضر نمی شوند،ریسک عدم تحقق اتفاقی را در تصمیم گیری خود محاسبه کنند.یکی از دوستان من  چند وقت پیش با همین مرض کله پا شد و بخش مهمی از دارایی هایش را ازدر بازار ارز دست داد.دوستم با اطمینان می گفت تا یک ماه دیگر قیمت دلار به فلان عدد می‌رسد. ادعا می کرد اطلاعات کاملی از سیاست‌های ارزی دولت، سیاست خارجی و همه فاکتورهای تاثیرگذار بر قیمت دلار دارد.مدتی بعد همه پیش بینی هایش احمقانه از کار در آمد و این دوست بزرگوار با پیشانی به زمین خورد.
به هرحال دوست مهتاب حماقت کرده بود و من امیدوار بودم دنیا به کام او باشد اما یک هفته بعد که مذاکرات داشت به سرانجام می رسید،وزیر امور خارجه عربستان سوار هواپیمایش شد وبا جان کری ملاقات کرد و همه چیز را به هم ریخت.
این دیدار،غیر قابل پیش بینی بود و احتمالا دوست دوست مهتاب که داماد آقای ...بود اصلا به آن فکر نکرده بود.بعد از آن هم دیدیم که بورس تهران هم چنان رو به کاهش گذاشته و چند هفته بعد از عقیم ماندن مذاکرات،وضعیت بورس بدتر و بدتر می شود.
همشهری خوبم محمد قوچانی چند بار تذکر داده که درست بنویسم و در نوشته هایم کم تر بدآموزی باشد بنابراین اگر اجازه بدهید،چند نکته را خدمت دوستان مطرح کنم تا ذکات تجربیاتم را پرداخته باشم.
دوستان عزیز لطفا بر مبنای شایعات و شنیده ها سرمایه گذاری نکنید.وقتی بازاری به تلاطم‌های شدید فرو می غلطد، بازار شایعات هم داغ می‌شود. در چنین بازاری افراد مختلف و عمدتاً غیرحرفه‌ای، علاقه زیادی به اظهار نظر و ارائه پیش‌بینی دارند. حتماً شما هم در جمع‌های خصوصی و عمومی پیش‌بینی‌هایی مبنی بر قیمت دلار شب عید، شاخص بورس در تابستان و قیمت سکه در زمستان شنیده‌اید. پیش‌بینی‌هایی که معمولاً با اعتماد به نفس بالا مطرح می‌شوند. در این گونه موارد لطفا یادتان باشد که  افراد معمولاً اطلاعات مهم، تحلیل‌های درست و خبرهای پنهانی را به رایگان در اختیار شما قرار نمی‌دهند. شما را به خدا صحبت‌های افرادی را که مدام به پیش‌بینی می‌پردازند را در حد گپ دوستانه تلقی کنید، نه پیشنهاد سرمایه‌گذاری.نکته بعد این است که همه دارایی های خود را در سبد بورس نگذارید.سبد سرمایه گذاری شما باید متنوع باشد و لازم نیست همه سرمایه خود را در بورس بگذارید. تنوع‌بخشی به سبد سرمایه‌گذاری‌ها می‌تواند باعث کاهش ریسک شود. بخشی از پول خود را به خرید مسکن اختصاص دهید. بخشی را به خرید سهام و بخشی دیگر را به خرید اوراق مشارکت اختصاص دهید تا در صورت وقوع بحران در هر کدام از بازارها، بتوانید باقی مانده سرمایه خود را حفظظ کنید. تنوع‌بخشی به سبدسرمایه گذاری،  معمولاً مانع از وارد آمدن ضررهای بسیار بزرگ به شما می‌شود.
***
احتمالا کنجکاوید بدانید چه بلایی سر دوست مهتاب آمد.اول این که دخترم رابطه اش را با او قطع کرد.دوم این که شنیدم با دامادآقای ... هم به هم زده و دوباره سعی کرده دارایی هایش را برگرداند اما نتوانسته و مثل این که فقط توانسته ساندویچی اش را پس بگیرد.البته شنیدم که هم چنان لباس زیر زنانه و مردانه وارد می کند اما دیگر فروشگاهی برای عرضه اش ندارد.
منبع: مردم امروز
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 19:57 توسط پرویز گیلانی |

 
 
 
گاهی پیش می آید که همه، سوال مشخصی از تو می پرسند وتو نمی دانی چه بگویی.مثل همین سوال که دوستی پرسید." ماجرای سقوط ادامه دار بورس تهران چیست؟".گاهی هم پاسخ ها به قدری واضح و روشن است که به هرکس بگویی،می گوید" طرف حالی اش نیست".
در این گونه مواقع به کار بردن یک جمله کوتاه می تواند تو را از پاسخ دادن به پرسش های سهل و ممتنع، نجات دهد.چند روز پیش که با یکی از دوستان خوبم در حوزه صحبت می کردم،در باره مشکلات  یک سایت اینترنتی سوال کردم.پرسیدم وقتی می خواهم فایل پی دی اف ضمیمه در سایت را دانلود کنم،ارور می دهد.وارد سایت شد و چند لحظه فکرکرد و گفت:" این سایت باگ دارد".دقیقا فکر کردم با کودنی طرف است که به هیچ عنوان نمی تواند با اصطلاحات فنی برای او توضیح دهد که چرا سایت مشکل دارد. بنابراین با گفتن یک جمله کوتاه،خودش را راحت می کند و طرف را در این فکر می گذارد که " اصلا باگ یعنی چه؟".
حالا این روزها خیلی ها می پرسند " چرا بازار کساد است؟" یا می پرسند " چرا بورس هر روز بیشتر سقوط می کند؟" .
 اجازه بدهید خاطره ای تعریف کنم تا بدانید حداقل استراتژی من در ماه های گذشته چه بوده است.
چند ماه پیش که دولت آقای روحانی شکل گرفت و امید به بازار برگشت،  بقال سر کوچه گفت که پس‌اندازش را وارد بازارکرده وسهام خریده است.
من کارگزار بورس نیستم که از آمدن بقال سر کوچه به بازار خوشحال شوم.او کارمزدش را می گیرد و معمولا بنجل ترین سهام را به خریدار ناآگاه می فروشد.وقتی قیمت سهام پایین می آید،حتما پاسخش این است:" بازار است دیگر.بالا وپایین دارد.گاهی سود می کنی و گاهی زیان". راستش آن روز که بقال سر کوچه خبر از ورود به بازار داد، من زیر لب گفتم زمان خروج از بازار رسیده و فردایش در مورد بخشی از سبد سهامم تصمیم تازه گرفتم. از من پرسیدند چرا؟ گفتم خرید و فروش سهام کاری تخصصی است و زمانی که بقال سر کوچه ما با هدف خرید و فروش وارد بازار می‌شود، یعنی بازار از سهامداران غیر‌حرفه‌ای پر شده و من از این بازار می‌ترسم.
 خیلی از شما من را می شناسید.در این بازار سرد وگرم چشیده ام.نبض بازار را می شناسم.بازی ها را بلدم و می دانم چه زمانی بورس آفتابی است و چه زمانی سایه بر سرش می افکنند.با این حال نمی توانم ناتوانی ام را در مورد تحلیل شرایط وضع موجود انکار کنم.هرچند آن روز که با بقال محله صحبت کردم،تصمیمم را گرفتم ودر بسیاری از دارایی های اوراق بهادارم تجدید نظر کردم و ازبازار خارج شدم اما اعتراف می کنم که این حرکت بیشتر حسی بود تا براساس یک تصمیم منطقی.به هرحال آن روز تصمیم گرفتم بازی کردن در نقش یک "معامله گر پرتلاش و حاضر در صحنه" را تمام کنم و به یک "معامله گر آماده رزم" تبدیل شوم.می پرسید چرا؟ دلایلی دارم که برای شما بازگو می کنم.
 
باگ های اقتصادایران
 
عروس خانم ها،آقادامادها،پدرها و مادرهای عزیز.خوب است بدانید که دوره خوشی تمام شده و دوره ریاضت آغاز شده است.ارزش نفت که زندگی شما را در سال های گذشته پرزرق و برق کرده بود،به شدت پایین آمده و دوره خوشی به پایان رسیده است.یارانه می گرفتید.ارز در دسترس شما بود وسفر می کردید. ماشین خوب وارادتی سوار می شدید و هروقت دوست داشتید می رفتید در سواحل یونان و شربت زیتون می خوردید.حالا آن روزها گذشته و اقتصاد شما باید آن چه خورده بود را پس بدهد.من فکر می کنم چند اتفاق رخ داده که باید همه مردم آینده اقتصادی خود را در مختصات این اتفاقات بسنجند.
 
نخست این که: اقتصاد ما به رکودی عمیق فرو رفته و طبیعی است که نشانه هایش را در بورس ببینیم.
چرا فکر می کنید رنگ آدمی که نیم کیلو سم خورده و چند قاشق میخ قورت داده و رویش یک بطری بنزین نوش جان کرده،باید طبیعی باشد؟
دوم این که:هیچ وقت فکر کرده اید اگر قیمت نفت مثلا حدود بشکه ای 50 دلار ثابت بماند،همه آن چه نصیب من وشما می شود،کم تر از 50 سنت در روز خواهد بود.اگر فکر کنیم در حال حاضر می توانیم با احتساب فروش فرآورده های نفتی، حدود یک میلیون و 400 هزار بشکه در روز نفت بفروشیم، به این ترتیب احتمالاً میزان درآمدهای نفتی ایران ممکن است حدود 30 میلیارد دلار باشد. خود شما هم می توانید حساب کنید. راه‌حل بسیار ساده این است که همه حساب و کتاب کنیم و ببینیم در شرایط فعلی چقدر از درآمدهای نفتی سهم داریم. ساده است. حساب کنید که ما با توجه به ظرفیت تولیدی که داریم و با احتساب قیمت 50دلار، احتمالاً روزانه به هر ایرانی، کم تر از 50 سنت می‌رسد. لطفاً 50 دلار را ضرب در یک میلیون و 400 هزار بشکه کنید و بر عدد 77 میلیون نفر جمعیت کشور تقسیم کنید. احتمالاً به هر ایرانی در روز 50 سنت می‌رسد.در دوره وفور درآمدهای نفتی هر روز به هرایرانی 1.5 تا 2 دلار می رسید اما از بخت بد این دولت،شرایط به گونه ای رقم خورده که بیشتر از 50 سنت نصیب هیچ کس نمی شود و همان طور که می بینید،قیمت نفت بازهم رو به کاهش است.به هرحال بخواهیم یا نخواهیم سال آینده سال سختی برای همه ما خواهد بود.اقتصاد شوخی ندارد.
 
سوم این که : نمی دانیم نمایندگان مجلس قرار است چه بلایی سر بودجه بیاورند.تجربه نشان داده که مجلس فعلی ظرفیت های بالایی برای سیاست گذاری اقتصادی ندارد.سیاسی است و تصمیم هایش به سود اقتصاد تمام نمی شود.بنابراین هرچیزی ممکن است از دل لایحه بودجه خارج شود.این آینده مبهم در مورد قیمت خوراک ها و نهاده ها و ...وجود دارد که سرنوشت بازار را رقم می زنند.
 
چهارم این که : در اقتصاد، هر تصمیمی براساس پیش‌بینی آینده و انتظاری که شما از آینده دارید اتخاذ می‌شود. مثلاً اگر چتر همراه خود می‌برید به این دلیل است که پیش‌بینی می‌کنید ممکن است باران ببارد یعنی انتظار باران دارید. اگر مردم پیش‌بینی کنند که سکه  بازار پررونقی خواهد داشت، همه سکه می‌خرند. یا اگر مردم فکر کنند، مهندس شیمی ‌شدن درآمد بالایی خواهد داشت، ممکن است تعداد افرادی که در این رشته درس بخوانند افزایش یابد. همین‌طور اگر انتظار داریم تقاضا و قیمت شیر افزایش یابد سرمایه‌گذاری در گاوداری‌ها افزایش خواهد یافت.مشکل امروز اما پیام های گنگ و نامشخص وبعضا نگران کننده از اقتصاد ودیپلماسی کشور است.بدون تعارف،امروز همه محتاط تر از دیروز تصمیم می گیریم.چرایش را خودتان می دانید.
پنجم این که:  در حال حاضر بیش از 500 هزارمیلیارد تومان نقدینگی در کشور وجود دارد. در کنار این مشکل، بخش تولید در رکود به سر می‌برد وهیچ جذابیتی برای سرمایه‌گذاری ندارد. به این ‌ترتیب انتشار کوچک‌ترین شایعه می‌تواند سیل عظیم نقدینگی را از یک بازار به بازار دیگر هدایت کند. در هفته‌های اخیربارها در بازارهای رسمی و غیر رسمی، شایعاتی منتشر شده است که شاید بتوان این شایعات را نوعی آزمایش فعالان بازار دانست. نمونه اش را در بازار ارز دیدیم و احتمالا باز هم خواهیم دید.این نقدینگی برای من خیلی پیام های خطرناکی دارد و به همین دلیل می ترسم وارد بازارهایی شوم که بخشی از این نقدینگی می تواند ویرانش کند.
***
دیروز بقال محله که ارزش سهامش به شدت پایین آمده با ناراحتی و نگرانی پرسید " آقای گیلانی چرا بورس این قدر خراب شده؟ ماجرا چیه؟" فکر کردم چطوری برای این بنده خدا توضیح بدهم؟ فوری یاد دوستم که مهندس کامپیوتر است افتادم. گفتم :" حاجی جان.اقتصاد ایران باگ داره.باید این باگ ها برطرف شه وبعد وضع بورس خوب می شه".  تا داشت فکر می کرد معنی باگ چیست،ماست و پنیرم را برداشتم و از بقالی اش خارج شدم.
 
منبع: مردم امروز
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 19:55 توسط پرویز گیلانی |

 

 

سلام

می خواهم دوباره بنویسم

در هفته نامه تجارت فردا و روزنامه آسمان

به زودی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:11 توسط پرویز گیلانی |

   

هنوز هم عاشق سوسیالیسم وانقلابی گری وپرچم سرخ است.گاهی می رود جنگل های سیاهکل وبه یاد رفقای از دست رفته اش آه می کشد.سنش از 60گذشته وافتخارمی کند که از پانزده سالگی سوسیالیست بوده است.دایی ام را می گویم.خیلی دوستش دارم اما این باعث نمی شود با هم بحث نکنیم.به قول او، من کاپیتالیست ومدافع امپر یالیسم هستم و او سوسالیست است ومدافع حقوق خلق.

  دایی ام پیرمردی است که روزها وشب ها خود را زندانی افکارش کرده وبا کتاب های «رژی دبره» و «ارنستو چه گوارا» و«فیدل کاسترو» و« رزا لوکزامبورگ» سر می کند. صدها کتاب کمونیستی و سوسیالیستی دارد. هرکتاب را 50بار خوانده و به آثار سوسیالیست های جدید هم علاقه ای نشان نمی دهد.

  نمی خواهم در مورد زندگی دایی ام بنویسم که صدها صفحه نیاز دارد اما افکار او وهزاران نفر شبیه او، دستمایه این نوشته کوتاه است ومن می خواهم توضیح دهم که چرا آدم هایی شبیه دایی من،هیچ گاه از اسارت افکار قدیمی خود رها نمی شوند. علاوه بر این علاقه دارم توضیح دهم که چرا امثال دایی من اشتباه می کنند وچرا سوسیالیسم نمی تواند نجات بخش زندگی ما باشد.

نمی خواهم به دایی خوبم که احتمالا خواننده این نوشته خواهد توهین کنم اما نخست،مجبورم در مورد حالت های او و آدم هایی نظیر او توضیح دهم.

  برای شروع،فرضیه ای مطرح می کنم ونمی دانم تا چه اندازه درست است. من فکر می کنم کمونیسم در گیلان ریشه قوی دارد به این دلیل که اجداد ما تحت تأثیر آموزه های فکری دیکتاتوری استالین ،با افکار کمونیستی آشنا شدند بنابراین،اغراق نیست اگر بگوییم اجداد گیلانی ما بودند که نحله های فکری کمونیسم ومارکسیسم وسوسیالیسم را در دیگر نقاط ایران رواج دادند.

درمورد فرضیه ام توضیح می دهم اما پیش ازآن بد نیست دو روایت عبرت آموز از شوروی کمونیست بخوانید.

  شاید مهندس شاهرخ ظهیری رانشناسید. اما همین قدر می گویم که او بنیان گذار شرکت غذایی مهرام ویکی از کارآفرینان این مرز وبوم است وبه واسطه تلاش های پنجاه ساله اش در صنایع غذایی کشور به پدر صنایع غذایی ایران معروف است.یک بار خاطره ای برای من تعریف کرد که هنوز هم وقتی به آن فکر می کنم،خنده ام می گیرد.او گفت: "چند سال پيش از فروپاشي كمونيسم و سقوط شوروي در يکي از سفرهاي تجاري‌ام، در يكي از خيابان‌هاي شلوغ و پرازدحام مسكو، چشمم به جواني افتاد كه نيمي از سرش تراشيده شده بود و نيمي از سرش مو داشت. اين باعث تعجب و در عين حال خنده من شد. از مترجمي که همراهم بود خواستم از جوان بپرسد متعلق به كدام فرقه يا آيين است؟ موي سرش نشانه چيست و قسمت تراشيده‌اش چه معني مي‌دهد؟ اصلا به چه چيزي اعتقاد دارد؟ مترجم پرسيد و پسر جوان پاسخ داد: «من آييني ندارم و جزو فرقه مشخصي نيستم.» از او پرسيدیم پس چرا يك طرف موهايت تراشيده شده و قسمت ديگر مو دارد؟ پسر جوان گفت: «امروز بدشانسي آوردم، وقتي آرايشگر مشغول تراشيدن سر من بود، زنگ پایان کار به صدا در آمد.آرایشگر کار را تعطیل کرد و بنابراين من بايد تا شروع ساعت کار فردا منتظر بمانم.»

این تصویر مضحک یک نگرش کمونیستی به مقوله کار وساعت وکار واقتصاد است که هرگز نمی تواند منجر به رفاه مردم شود. 

خاطره دیگری را از آقای ظهیری بخوانید: " فرداي آن روز ديدم تعداد زيادي آدم در اطراف ميداني بزرگ تجمع کرده‌اند. صف بلندي تشکيل شده بود مثل صف کوپن ارزاق عمومي در دهه 60 در تهران. نزديک‌تر رفتم و ديدم به آدم‌ها که ساعت‌هاي طولاني درصف ايستاده‌اند، يک جفت کفش مي‌دهند و از آنها امضا مي‌گيرند. با اين حال کمي جلوتر ديدم که آنها پس از گذراندن صف طولاني، در گوشه ‌ديگري از ميدان مشغول معاوضه كفش‌هاي خود هستند. از آنان پرسيدم كه چرا اين كفش‌ها را تعويض مي‌كنيد؟ پاسخ دادند: «دولت هر 6‌ ماه يك جفت كفش به ما تحويل مي‌دهد. وظيفه دولت اين نيست كه هنگام تحويل،اندازه كفش و سايز پاهاي ما را نيز بداند. ما پس از دريافت كفش‌ها در اين ميدان به دنبال اندازه واقعي كفشمان از همديگر پرس‌وجو مي‌كنيم تا سايز واقعي را بيابيم.»

نمی دانم چه جادویی در سوسیالیسم وجود دارد که هر کودک گیلانی که به دنیا می آید٬فکرمی کند باید برای ترویج سوسیالیسم تلاش کند.جای دوری نمی روم.من وبرادرم٬زمانی که در حوالی رشت زندگی می کردیم٬سوسیالیست بودیم.من از پول دار ها متنفر بودم و خسرو-برادرم- روي ماشين هاي مدل بالا تف مي انداخت.ما حتي حاضر نبودیم به مسافران تهراني كه لباس هاي رنگارنگ داشتند و عينك آفتابي مي زدند، در بازار قديمي رشت، «پامادور» و يا «مرغانه» بفروشیم. این افکار از عمو ودایی ام به ما رسیده بود. عمو ودایی ام هردو جزو سمپات های حزب توده وجریان چپ بودند.من در کودکی عاشق جنگل هاي سياهكل بودم و اشعار كمونيستي مي سرودم. اما امروز مي دانم آن چه در ذهن مردم گیلان نقشه بسته،تصویرهای دروغی از حکومت های کمونیستی است.این تصویرها زمانی در ذهن پدران ما نقش بسته که حکومت وقت،توانایی مبارزه با فقر وبی عدالتی را نداشته است.

  اما اکنون که نظام های کمونیستی فرو ریخته و دروغ های کمنویستی آشکار شده،وقت .آن رسیده که هم شهری های من هم در افکار خود خانه تکانی اساسی کنند.

  همیشه به دایی ام می گویم اگر شما دست ازاین افکار آزار دهنده بردارید،نه تنها خود را راحت کرده اید که به من هم می آموزید که اگر روزی متوجه شدم اشتباه کرده ام من هم دست از تفکراتم بردارم.همیشه به دایی ام می گویم گیله مرد در ذات خود آزادی وآزادگی دارد اما کمونیست بودن یا علاقه به سرمایه داری یا سوسیالیسم نمی تواند یک صفت ذاتی برای مردم یک منطقه باشد.

  دایی ام انسان شریفی است اما وقتی در بحث های طولانی کم می آورد،احساساتش را به میان می کشد.مثلا بعد از بحث های فراوان٬ وقتی می گویم دایی جان قبول داری این که می گویی اشتباه است؟می گوید قبول دارم اما اگر به آن پشت کنم به رفقایم پشت کرده ام.

  درمیان کتاب های دایی ام جزوه نوشته های مختلف حزب توده و جزوه های مختلف اقتصاد کمونیستي زیاد دیده می شود.وجود این ها نشان می دهد چقدر حزب توده در یارگیری وامور فرهنگی موفق بوده که هنوز آثار اندیشه های فکری آن باقی است.وقتی فکر می کنم می بینم، حزب توده که شعبه ای از حزب کمونیست شوروی بود،زمانی درایران شکل گرفت که مردم در فقر وبد بختی به سر می بردند.

  اشعار وداستان های باقی مانده از آن دوران نشان می دهد که مردم از فقر ونابرابری رنج می بردند اما حزب توده به شکلی تبلیغ کرده بود که مردم فكر مي‌كردند استفاده از راه حل‌هاي سوسياليستي است كه مي‌تواند جامعه را از بدبختي وفقر نجات دهد.توده ای ها وپس ازآن مجاهدین و احزاب چپ آن قدر این موضوع را تبلیغ کردند که در ذهن عموم مردم جا افتاد که سرمایه داری واقتصادآزاد یعنی امپریالیسم

  آنهافکر می کردند اين نظام اقتصاد آزاد است كه سلطه‌گري را دامن مي‌زند.ماركسيست‌ها دراین دوره مدام تبليغ مي‌كردند كه در اقتصادآزاد اخلاق و معنويت وجود ندارد. اقتصادآزاد يعني استثمار، اقتصاد رقابتي يعني منافع بورژوازي و ثروتمندان واين تبلیغات باعث شد دولت مردان ازفضاي شكل گرفته بيشترين بهره‌برداري را داشته باشند. جريان‌هاي روشنفكري هم دراين قضيه دخيل بودند. كتاب‌هايي كه جلال آل احمد نوشت، برخي مقالات دکترشريعتي ونوشته‌هاي سازماني گروه‌هاي چپ ومجاهدين خلق همه درنفي اقتصاد آزاد نوشته شد ومتأسفانه به عمق ذهن ایرانیان نفوذ کرد.

  دایی ام تا دلتان بخواهد کتاب دارد.از کتاب های ماکسیم گورکی تا برتولت برشت.از رژی دبره تا ارنستو چه گواراو من پیش خودم فکر می کنم کمونیست ها در عرصه ادبیات واندیشه خیلی اثر گذار بوده اند.جوان های ما این آثار را می خوانند وبعد تبدیل می شوند به روشنفکر وبعد می شوند بلای جان توسعه.

  اولین نتیجه مطالعه این کتاب ها، ضدیت با اقتصاد است.زمان محمدرضا پهلوی این گونه بود والان هم تقریبا همین گونه است.بعد جوان بی تجربه ما می شود منتقد.دستی به ادبیات می برد.دستی در سینما ودستی در نقاشی ودستی در موسیقی.مو بلند می کند وپالتو می پوشد وکفش تیم برلن به پا می کند.سیگار بهمن می کشد وموسیقی «محسن نامجو» گوش می کند وبعد راه می افتد توی خیابان. همه جه از همه کس بد می گوید.از.از جنبش وال استریت.از اقتصاد آزاد.از سیاست.از همه چیز وهمه چیز.دراین میان ممکن است بعضی از بدگویی ها وانتقادهای او صحیح ومبتنی بر واقعیت باشد اما اغلب تحلیل آنها مبنای درستی ندارد.

  همواره به دایی جان می گویم لازم است به عقل ومنطق رجوع کنیم. مردم غرب سال های سال است که مشغول عقلانی کردن سازوکارها و نهادهای خود هستند.می گویم سرمایه داری برای آنها ایدئولوژی نیست که یک ابزار است.شاید اگر روزی جوامع طوری حرکت کنند که به ضرورت کنار گذاشتن سرمایه داری برسند،حتما آن را کنار می گذارند.اگر روزی دانش بشری بتواند ایده ای بهتر از اقتصاد آزاد خلق کند،آن روز وقت خوشی من هم خواهد بود. امااین خیلی بد است اگر آن روز،صدها نفر خود را حلق آویز کنند ومعترض باشند که چرا سرمایه داری را کنار گذاشتید؟

  می گویم دایی جان فعلا که کمونیسم سقوط کرده و ازنظر علمی دیگر وجاهت ندارد اما حتما دلایل خوبی وجود دارد که در کشورهای سرمایه داری،فقیر کم است.فرصت رشد وجود دارد.تأمین اجتماعی به درستی کار می کند٬ بیمارستان ها کیفیت خوبی دارند، بی کاری پایین آمده و شهروندان عزت واحترام دارند.حرفم را رد می کند ومی گوید اگر درست می گویی،پس جنبش وال استریت چیست؟

  می گویم:اگر آزادی نبود،چطور بخشی از مردم ناراضی اجازه پیدا می کردند در خیابان تجمع کنند وعلیه دولت شعار بدهند؟ علاوه برآن٬مگر آدم های جنبش وال استریت چند نفر هستند؟۳۰هزار نفر؟دو میلیون نفر یا ۲۰میلیون نفر؟ به حرفم گوش نمی کند وقتی می گویم تعداد معترضان در شلوغ ترین زمان٬چیزی حدود ۳۰هزار نفر بوده وهمین تعداد آدم ها هم اگر کار داشتند٬ساعت ها وقت خود را هدر نمی دادند واگر زندگی داشتند٬شب را در پارک ها نمی خوابیدند.می گوید همین نشانه نابرابری در اقتصاد آمریکا است.می گویم درست می گویید ونظام سرمایه داری ادعا ندارد که می تواند فقر ونابرابری را ازبین ببرد اما تلفات فقر آن بسیار کم تر از نظام های کمونیستی بوده است.دایی ام باور نمی کند که در زمان حکومت مائو درچین٬۲۰میلیون نفر جان خود را به دلیل گرسنگی از دست دادند.حتی این هم برایش غیر قابل باور است که مردم کوبا خود را در دریا می اندازند تا از دیکتاتوری خانواده کاسترو نجات پیدا کنند.

  خلاصه بحث های من وخان دایی تمامی ندارد وگاهی به این منجر می شود که هردو بحث را کنار می گذاریم وسیگاری می کشیم در مورد زندگی شخصی خود صحبت می کنیم.

  یک بار وقتی بحث ما به اوج رسیده بود٬تلفنم زنگ خورد. پاسخ ندادم.پیامک رسید « مهم است.درباره اعدام شما».تعجب کردم وزنگ زدم.جوانی پشت خط بودو گفت: "نام تو را گذاشته ایم جزو اعدامی های حکومت خلق."نمی دانم شوخی بود یا جدی و بماند که چه جوابی به او دادم اما این جا بود که فهمیدم کمونیسم هنوز زنده است و درمیان جوانان هم طرفدار دارد واین به خاطر این است که هنوز بهترین کتاب های در دسترس جوانان٬ مارکسیستی است.

  بیایید کاری به خوب بودن یا بد بودن کمونیسم نداشته باشیم وفقط از منظر علمی به موضوع نگاه کنیم بنابراین بهترین شاهداین است که سوسیالیسم ولیبرالیسم هردو در آزمایشگاه جهان مورد آزمون قرار گرفته اند.سوسیالیسم در کشورهای مختلف٬شکست خورده اما لیبرالیسم هم چنان جواب می دهد.درست مثل این که ما در آزمایشگاه،میزان مقاومت دو فلز را آزمایش کنیم.فلز اول ممکن است در برابر میزان حرارتی خاص بشکند اما فلز دوم می تواند در برابر آن میزان حرارت،نشکند ودوام بیاورد.حال اگر شما بخواهید کشتی بسازید،سراغ کدام فلز می روید؟

  با تعصب اگر نگاه نکنیم می توانیم بگوییم سوسیالیسم واقتصاد دولتی وتمرکز گرایی هم جزو یافته های دانش واندیشه بشری هستند که مورد آزمون قرار گرفته اند.

  تجربه شوروی وچین وکشورهای مختلف هم چون آیینه عبرتی پیش روی ما قرار دارد ودرمقابل کافی است به کشورهایی نگاه کنیم که مبتنی بر نظام سرمایه داری اداره می شوند.

  وقتی پای چین به میان می آید،دایی ام می گوید تجربه این کشور نشان می دهد که میان دموکراسی و بازار،رابطه ای وجود ندارد واصولا توسعه اقتصادی نمی تواند منجر به دموکراسی شود.دایی عزیزم درست می گوید.چین توسعه اقتصادی داشته اما آن گونه که اقتصاد دانان پیش بینی کرده اند،دراین کشور،توسعه اقتصادی هنوز به توسعه سیاسی منجر نشده است.اما پاسخ من به دایی عزیزم این بود که هنوز به پایان داستان چین نرسیده ایم.طبقه متوسط چین،روزی علیه نظام سیاسی این کشور به پا می خیزد وآن روز دور نیست.

  حکومت کمونیستی چین خیلی زود پی به اشتباهش نبرد.این هوشیاری به بهای از دست رفتن جان 20میلیون چینی به خاطر گرسنگی به دست آمد.وکوبا هم قدم در راه چین گذاشته است.

  خنده دار است اگر بگویم در کوبا،دولت دارد دکه های ساندویچی،آرایشگاه ها وتاکسی های شهری را واگذار می کند وبه این شکل قدم در راه اصلاحات گذاشته است.

  دولت کره شمالی اما هم چنان بر سیاق گذشته،به تولید دروغ وحقه بازی برای مردمش مشغول است.یک بار در تلویزیون کره شمالی اعلام شد از نظر خوشبختی چین در میان 203 کشور جهان در رتبه نخست قرار دارد و به دنبال آن کره شمالی در رتبه 2 و کوبا در رتبه 3 هستند. چهارمین کشور ایران بود و شماره 5 ونزوئلا. کره جنوبی در رتبه 152 حال و روز خوبی نداشت در حالی که ایالات‌متحده آمریکا با رتبه 203 آخر از همه است".

  اعلام چنین آمارهای شگفت آوری در کره شمالی یک رویه است.یک بار تلویزیون دولتی کره شمالی در حال پخش مسابقه زنده بین تیم ملی این کشور با کشور پرتقال بود اما زمانی که شمار گل های پرتقال به عدد سه رسید،تلویزیون کره شمالی پخش زنده را قطع کرد.این بازی با نتیجه 7بر صفر به سود تیم ملی پرتقال به پایان رسید اما در کشور کره اعلام شد که تیم ملی این کشور با نتیجه 4بر 3 تیم ملی پرتقال را در هم کوبیده است.

  با وجود این همه بحث وجدل، نتیجه می گیرم که نظام های سوسياليستي نه تنها نظام های کار آمدی نیستند که چیزی جز دروغ تحویل مردم خود نمی دهند. فون میزس-اقتصاد دان بزرگ مکتب اتریش- کتابی دارد به نام "سوسیالیسم غیر ممکن است" و ازنظر علمی اثبات می کند که سوسیالیسم غیر ممکن است وبعد از او٬فردریش فون هایک ثابت می کند که نظام برنامه ریزی متمرکز٬به دیکتاتوری ختم می شود.این ها را با سند ومدرک بارها برای دایی ام تکرار کرده ام اما او باز هم پای احساساتش را به میان می آورد واز رفقای از دست رفته اش در جنگل های سیاهکل یاد می کند.

  راستش را بخواهید نمی خواهم دایی ام را استحاله کنم اما هرگز دوست ندارم با افکار متعصبانه اش از دنیا برود چرا كه هرگز در هيچ منطقه دنیا٬ بی تحرکی وجود نداشته است. تغيير و حركت٬ از مولفه‌هاي ضروري زندگي به شمار می روند. هر وضعيتي از امور موقتي است، هر عصري عصرگذار است. به قول دانشمندی که نمی دانم نامش چیست،"تنها تغییر است که تغییر نمی کند".

  با این حال اصلا نمی فهمم دلیل این که بعضی ها نمی خواهند خود را به جریان سیال اندیشه روز بسپارند چیست؟ مثلا اگر دایی ام درجوانی، جهان بینی اش را تغییر می داد می توانست به جای گوشه نشینی وعزلت گزینی،برای جامعه اش فرد مفیدی باشد. نه این که روزی سه بسته سیگار بکشد وبه روح مارکس درود بفرستد وفون هایک را نفرین کند. من خیلی متعجبم که امروز پس از دل سردي و يأس از آن چه کمونیست های شوروی به جا گذاشتند و شكست‌هاي اسف‌بار حکومت های سوسیالیستی ٬ باز هم افرادی وجود دارند که دل به دروغ های این مکتب بسته اند. از دایی ام خیلی انتظار ندارم به این دلیل که او قادر نیست در افکارش تغییر ایجاد کند اما از آن جوان تحصیل کرده همشهری ام تعجب می کنم که خیلی تلاش می کند تا اندیشه های کمونیستی را درایران ترویج کند.خیلی دوست دارم یک بار با خرج خودم٬هواپیما اجاره کنم وخیلی از دوستان مدعی ام را به کره شمالی ببرم.کشوری که مردمش شب ها با خاموشی برق از سوی دولت به رختخواب می روند وبا صدای زنگ بیداری٫از خواب بر می خیزند.صبح ها رو به عکس رهبر خود می ایستند وتعظیم می کنند.هر روز صبح مجبورند ۱۰ دقیقه به نطق های رادیویی بر علیه آمریکا وکره جنوبی گوش کنند.تلفن همراه ندارند واینترنت به هیچ عنوان در دسترس مردم نیست.

  دوست دارم خیلی هااز جمله دایی عزیزم را سوار هواپیما کنم وبه کوبا ببرم تا از نزدیک ببیند مردم این کشور دچار چه گرفتاری هایی هستند.تا همین چندماه پیش مردم این کشور اجازه تملک مسکن نداشتند.دکه های ساندویچی وروزنامه فروشی ها هم دولتی بودند و حتی واکسی ها زیر نظر دولت کار می کردند.من نمی دانم این چه جذابیتی دارد که آدم هایی مثل دایی من را شیفته خود کرده است.

  شاید بپرسید این همه ریسمان وآسمان بافتن برای چیست؟برای این است که از بختک کمونیسم رها شویم.برای این است که ته مانده افکار کمونیستی را کنار بگذاریم واز زندگی خود لذت ببریم.برای این که فریب عدالت اجتماعی را نخوریم.برای این که به حرف آدم هایی که مدعی نوکری ما هستند گوش نکنیم.برای این که اسیر پوپولیسم نشویم وبه منطق رو آوریم.برای این که انتظار برابری درآمدها را نداشته باشیم و درعوض دنبال برابری فرصت ها باشیم.برای این که ...

   

پ ن: دخترم متن را خوانده ومی گوید دایی دیگر به خانه اش راهت نمیدهد.ومن می گویم امیدوارم دایی در خانه اش را به روی من نبندد و صحبت های من را نقد کند.

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:53 توسط پرویز گیلانی |

 

 

خيلي بد است كه نيمه شب به آدم زنگ مي زنند وياداشت مي خواهند.نتيجه اش همين مي شود كه دوساعت پشت كامپيوتر مي نشينم وحتي نمي توانم يك جمله بنويسم.بعد از دوساعت متوجه مي شوم،يك پاكت سيگار دود كرده ام ولي بازهم بي نتيجه است.

به نوشته هاي قديمي ام مراجعه مي كنم.بازهم چيزي عوض نمي شود.مگر نوشتن زوري است؟بعد از كلي  گشت وگذار،لاي يك كتاب انگليسي هرگز خوانده نشده،دست نويسي پيدا مي كنم كه من را به چند سال پيش برمي گرداند.به روزي كه همسر يك نوبليست مشهور اقتصاد را درتهران ودر دفتر دكتر طبيبيان ملاقات كردم.آن روز يكي از دانشجويان آقاي طبيبيان كه با نوشته هايم آشنا بود،دو ماجرا را روي كاغذ نوشت كه يك ي مربوط به خانم دكتر نشاط بود وديگري مربوط به اقتصاد داني به نام "استاتفورد گريسون".

نمي دانم خانم دكتر گيتي نشاط راچقدر مي شناسيد يا اصلا مي شناسيد؟او يكي از انديشمندان كشور ما است كه در آمريكا سكونت دارد.بسيار خون گرم ومهربان است وبي خود نيست كه فردي هم چون "گري استنلي بكر" اقتصاد دان برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال 1992 عاشق او شد وبا او ازدواج كرد.

اگر او را نمي شناسيد،يا ازحال واحوال خانم نشاط خبري نداريد،اجازه بدهيد ماجراي آشنايي اين زوج را باز گو كنم.اين كه مي گويم،صرفا يك ماجرا نيست واگر دقت كنيد،نظريه اي اقتصادي از آن استخراج مي كنيد.

شنيدم سال ها پيش،آقاي گري بكر كه استاد دانشگاه شيكاگو بود،تصميم گرفت بخشي از اثاثيه منزلش را بفروشد.آدم هاي زيادي مي رفتند ومي آمدند تا اين كه خانمي پا به خانه آقاي بكر گذاشت كه با ديگران متفاوت بود.

او از بخشي از اثاث منزل اقتصاد دان معروف خوشش آمده بود وقصد خريد داشت.پس پا پيش گذاشت وبه دكتر بكر گفت: من خريدار اين لوازم هستم اما فكر مي كنم داريد گران حساب مي كنيد.اگر قيمت لوازم را پايين مي آوريد،حاضرم بخشي ازآن را بخرم.دكتر گري بكر گفت: قيمت لوازم مقطوع است وحتي يك سنت از آن كم نمي كنم.

از خانم اصرار واز دكتر انكار تا اين كه خانم خسته شد واز ميدان به در رفت.وقتي يك دندگي اقتصاد دان را در پايين نياوردن قيمت فروش لوازم ديد،با خودش گفت: چه خوب كه اقتصاد دان نشدم.چقدر اقتصاد دانان در قيمت،يك دنده ولجوج هستند.

خانم از خانه اقتصاد دان با ناراحتي خارج شد وتصميم گرفت ديگر هرگز سراغ هيچ اقتصاد داني نرود.نيم ساعت بعد اما خانم دكتر به خانه اقتصاد دان بازگشت وگفت: لوازم را مي خرم وتخفيف نمي خواهم اما براي پرداخت كامل پول،بايد به من سه هفته مهلت بدهيد.

آقاي بكر در پاسخ گفت:شما 6هفته فرصت داريد كه پول را به من بپردازيد.خانم دكتر تعجب كرد وپرسيد چطور شما حاضر نشديد يك سنت از قيمت كم كنيد اما داوطلبانه حاضر شديد 6هفته فرصت بدهيد تا پول را به شما پرداخت كنم؟

آقاي بكر گفت: در مورد قيمت،نمي خواستم از ارزش دارايي ام كم كنم.اما حاضرم به شما مهلت بيشتري بدهم چون فكرمي كنم اين جا مي توانم كار نيكي انجام دهم.بعدها آن خانم با آقاي دكتر بكر ازداوج كرد.

 

اما ماجراي جالب ديگري هم روي كاغذ نوشته شده بود كه اين بار سرسختي يك اقتصاد دان را در مقوله دستمزد نشان مي دهد.

 

اين ماجرا مربوط به دکتر گراسمن است كه روزگاري در دانشگاه شیکاگودرس مي داد.آقاي "سانفورد گراسمن" که به چانه زنی در مورد حقوقش شهرت فراوان دارد،دریکی از ماجراهای حقوقی اش،صحنه ای به یاد ماندنی خلق کرد.در اواسط دهه 80که آقای گراسمن به واسطه طرح دیدگاه هایش در دانشگاه شیکاگو به شهرت زیادی رسیده بود،ازسوی دانشگاه پنسیلوانیا به کار دعوت شد. مذاکره برای جلب موافقت او به واسطه چانه زنی در مورد حقوق طولانی شد تا این که سر انجام طرفین به توافق رسیدند.روزی که دکتر گراسمن به دانشگاه پنسیلوانیا پا گذاشت، به رسم احترام به دفتر رئیس دانشکده رفت.همه اساتید معروف دانشگاه در دفتر اقای رئیس جمع شده بودند تا به آقای گرانسمن خوش آمد بگویند.رئیس دانشگاه پنسیلوانیا به دکتر گراسمن خوش آمد می گوید واعتراف می کند که آمدن او به دانشگاه پنسیلوانیا یک اتفاق مهم وبسیار افتخار آمیز است.اما دکتر گراسمن خیلی خونسرد می گوید: "برای شما شاید اما برای من خوشایند نیست.بد شد که من پیشنهاد شما را پذیرفتم."همه ازاین پاسخ سرد و دور از ادب تعجب می کنند اما آقای گرانسمن می گوید:" اگر من برای دریافت حقوق بیشتر چانه زده بودم،اکنون شما خوشحال نبودید وبه جای شما من خوشحال بودم.مطابق نظریه بازی ها،شما باید در استخدام من بی تفاوت می شدید.".

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 18:49 توسط پرویز گیلانی |

 

  بهار که نزدیک می شود،یاد رشت می افتم.یاد چکمه ولباس نو.یاد حسرت واشک ویاد جیب های خالی پدرم می افتم.پدرم می گفت: عید یعنی گدا بهار یعنی سیاه بهار وسال ها طول کشید ونفهمیدم گدا بهار یعنی چه.امسال اما مادرم دوباره یاد گدابهار را در ذهنم زنده کرد.

 یادم می آید یک روز با پدرم برای خرید کفش به "بازار پله برقی" رشت رفتیم.باران می آمد وهوا خیلی سرد بود.پدرم دست ومن خسرو-برادرم- را محکم گرفته بود تا از خیابان رد شویم.هنوز گرمای دست زخم خورده وشیار یافته اش را حس می کنم.نگران بود ودرنگاهش خجالت موج می زد.

 ما برای خرید لباس عید می رفتیم وجیب های پدر خالی بود.صحبت هایش را در آشپزخانه با مادرم شنیدم که می گفت:"شرمنده روی بچه ها هستم.چه کنم که گدا بهار است." معنی گدابهار را نمی دانستم اما فهمیدم پدر،پول ندارد.مادر اما مثل همیشه با صبوری بی نظیری که داشت گفت:"نگران نباش مرد.خدا بزرگ است." وبه سمت صندوق رفت تا پس انداز یک سالش را بگذارد کف دست پدر.ومن می دانستم که پس اندازی در کار نیست.خسرو همه اش را یک جا دزدیده بود.مادرم همان جا کنار صندوق، روی زمین نشست.تکیه کرد به دیوار سرد واشکش سرازیر شد.گفت:" راست گفتی مرد. گدابهار است".

 پدر اما نمی خواست پیش فرزندانش شرمنده باشد.به خانه همسایه رفت ومختصر پولی تهیه کرد وما را به بازار برد.برادرم خسرو از همان دوران نوجوانی ابله بود.چندبار خواهش کردم که پدر را از رفتن به بازار منصرف کند اما نکرد.هرچه خواهش کردم،پدرنپذیرفت ودست آخر کفش کتانی سوراخم را بلند کرد وگفت:"رویم نمی شود با این کفش ها عید را سر کنی."آن روز به بازار رفتیم ولباس وکفش خریدیم.من ناراحت بودم اما لعنتی-خسرو- ککش هم نمی گزید.کتانی قرمز رنگش را زیر بغل زده بود وبه همه نشان می داد.آن روز نفهمیدم گدابهار یعنی چه وامروز هم نمی فهمم.

 آن روز نمی فهمیدم برای این که بچه بودم واز درک معنی چنین ترکیبی ناتوان بودم وامروز هم نمی فهمم برای این که با کارت اعتباری 9رقمی به بازار می روم وکت وشلوار ایتالیایی می خرم.کفش ونیزی به پا می کنم وکراوات مارک پلو می آویزم.

 هنوز اما صدای پدر در گوشم می پیچد که امسال گدابهار است.اما گدابهار یعنی چه؟

 مادرم می گوید :" گدابهاریعنی صندوق خالی".ودایی ام می گوید:"گدابهار یعنی جیب بی پول."

 هرچه هست،گدابهار نتیجه یک رفتار غلط اقتصادی است.ازمن اگر بپرسید آیا پدرم فردی فقیر بود؟می گویم نه.او فردی بی برنامه بود.خیلی از گیلانی ها وخیلی از مردم،از چنین رفتار نا مناسبی رنج می برند.مردم گیلان 40روز پس از آغازفروردین،کاشت برنج را آغاز می کنند.سه ماه زمان لازم است تا محصول آنها قابل برداشت شود ودراین میان،مردم گیلان گوجه وخیاروبادمجان وسیر وباقلا می کارند وبا فروش آن،زندگی می گذرانند.اواسط مرداد ماه،فصل برداشت برنج است.بعضی ها به دلیل نیاز مالی،محصول خود را پیش فروش می کنند.بعضی ها بلافاصله پس از برداشت،آن را به بازار عرضه می کنند وآنها که کمی آینده نگر تر هستند یا توانایی مالی بهتری دارند،محصول خود را اواسط زمستان می فروشند.این کار نیاز به نوعی مدیریت دارد که بسته به هر فرد درجه آن متفاوت است.گدابهار در حقیقت،یک دوره دوماهه را شامل می شود که معمولا فرورین ماه،آغاز آن است وتا پایان اردیبهشت که محصولات سیفی به بازار می آید،ادامه پیدا می کند.

 فکر کنید افرادی که برنج خود را در تابستان فروخته اند،باید به گونه ای مدیریت منابع کنند که تا یک سال دیگر وموعد برداشت محصول سال آینده،دچار فقر وتنگ دستی نشوند اما این مدیریت در برخی افراد آن قدر ضعیف است که منابع ناشی از فروش محصول،همان ماه های اول به پایان می رسد واین جاست که گیلانی ها بهار را با فقر منابع آغاز می کنند ومی گویند امسال گدا بهار است.

 خدا بیامرزد رفتگان همه را.آن روزها که پدرم خدا بیامرزم می گفت گدا بهار است،وضع اقتصادی خوب بود ومدیریت او بر منابع مالی اش ضعیف اما وقتی فکر می کنم می بینم امسال واقعا گدا بهار است.سیاه بهار است.خودتان بهتر می دانید.

  بهاریه ای برای ویژه نامه نوروزی نشریه آسمان

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 18:48 توسط پرویز گیلانی |

هفته پیش گفتم که ماشاء‌الله‌خان فرانکفورتی درحالی، خط تولیدش را کلنگ زد که با سفارش فرماندار و شهردار و مدیرعامل بانک و فرمانده نیروی‌انتظامی و راننده آژانس و بهداشت منطقه و بنگاهی محل و... متوجه شد 45 نفر کارگر سفارش‌شده دارد درحالی که 60نفر از همشهری‌هایش متقاضی کار بودند.

گفته بودم که او کار و زندگی‌اش را در آلمان رها کرده بود و برای محقق کردن رؤیای دیرینه‌اش به ایران بازگشته بود و حتما به یاد دارید که رؤیای دیرینه او، کارآفرینی برای هم‌روستایی‌هایش بود اما درحالی که در فاز اول افتتاح، کارخانه‌اش تنها 40نفر ظرفیت کارگر داشت، بیش از 100نفر متقاضی کار پیدا کرده بود.


ماشاءالله که پیش از افتتاح کارخانه، 40 واحد مسکونی هم برای همشهری‌هایش ساخته بود، چاره‌ای جز رد پیشنهادات فرماندار و شهردار و رئیس راهنمایی‌ورانندگی و... نداشت بنابراین روی نام 45 کارگر و مهندس سفارش شده خط قرمز کشید و از بین 60همشهری‌اش، 40نفر را گزینش کرد و سرانجام کار آغاز شد.


او مرد بزرگی بود و هیچ مشکلی نمی‌توانست او را از ادامه کار منع کند. روزها تا پاسی از شب در کارخانه می‌ماند و کار می‌کرد. کارگرها را آموزش می‌داد. در مورد وضع غذای آنها کنجکاو بود. مدام به خط تولید سر می‌زد. شخصا بنرهای آموزش ایمنی کار را در کارخانه‌اش نصب کرد. با پزشک، دندانپزشک و یک مربی ورزشی قرار داد همکاری بست. در اولین جمعه پس از آغاز کار، کارگرانش را به سینما و رستوران برد. به وضعیت خانه و زندگی آنها سر زد و خلاصه از هیچ کاری برای همکارانش دریغ نکرد.
می‌دانید که من روایتگر روزهای خوش اقتصاد نیستم ومعمولا تا بتوانم، سعی می‌کنم کاستی‌ها را بگویم اما در یک هفته اول کار، «همه‌چی آروم» بود. اما کاش هفته دوم آغاز نمی‌شد چون دنیا روی سر ماشاء‌الله و کارخانه‌اش خراب شد.


بعد از ظهر روز شنبه از نگهبانی زنگ زدند که مشکلی به وجود آمده و مدیر کارخانه باید شخصا مراجعه کند. ماشاء‌الله با وجودی که پا به هفتمین دهه زندگی‌اش گذاشته بود، سریع‌تر از یک مدیر جوان خودش را به در کارخانه رساند. به قول روایتگران تلویزیون «چشمتان روز بد نبیند». انبوهی (حدود 30نفر) مرد را دید که پلاکارد در دست گرفته‌اند و بر او و خاندانش لعنت فرستاده‌اند. آنها با دیدن ماشاء‌الله‌خان شروع کردند به شعار دادن. «اجنبی حیا کن، شهرک ما رو رها کن». روی یکی دیگر از پلاکاردها نوشته بود «آلوده‌کننده محیط‌زیست برو گم‌شو». دیگری پلاکاردی روی سر داشت که رویش نوشته بود «کمونیست لیبرال فاشیست سوسیالیسم از کشورم برو بیرون».


مرد بزرگ داستان ما گیج شده بود و نمی‌دانست اینها چه می‌گویند. از کجا آمده‌اند و چه می‌خواهند به همین دلیل مثل هر انسان متمدنی، آنها را دعوت به آرامش کرد. اما چه فایده، تلاش او بی‌نتیجه بود. گفته بودم که ماشاء‌الله‌خان فرانکفورتی لهجه‌ای خاص داشت و آلمانی را آمیخته با ترکی آذربایجانی صحبت می‌کرد و همین، باعث خنده مردان شده بود که جلوی در کارخانه‌اش تجمع کرده بودند.


خلاصه تلاش او به هیچ نتیجه‌ای نرسید و تجمع ادامه یافت تا اینکه ماشاء‌الله وقتی روی سقف نیسان شرکت رفته بود تا برای تجمع‌کنندگان صحبت کند، ماشین پلیس را دید که وارد خیابان اصلی شد. یاد 30سال پیش و خاطره روزهای فرو ریختن دیوار برلین افتاد که کارگران کمونیست جلوی کارخانه‌اش تجمع کرده بودند و به سر و صورتش تخم‌مرغ می‌زدند. یا روز تجمع نئونازی‌ها را به یاد آورد که خواستار اخراج او از آلمان شده بودند. در هر دو مورد، پلیس به داد او رسیده بود و فرماندار وشهردار فرانکفورت شخصا از او عذرخواهی کرده بودند.


و اینگونه بود که ماشاء‌الله با دیدن ماشین پلیس، احساس امیدواری کرد. او می‌خواست بداند دلیل این تجمع چیست. اینها کی هستند که جلوی در کارخانه او تجمع کرده‌اند؟ مگر چه کار خلافی مرتکب شده که این جماعت اندک، خواستار اخراجش شده‌اند؟


چند لحظه بعد ماشین پلیس جلوی در کار خانه ایستاد و دو درجه‌دار از آن پیاده شدند. یکی درجه استواری داشت و دیگری گروهبان یکم بود. آن دو نگاهی به جمعیت کردند و نگاهی هم به ماشاء‌الله انداختند که روی سقف نیسان ایستاده بود.


گروهبان نیروی‌انتظامی به تجمع‌کنندگان اشاره کرد که بروند. استوار هم ماشاء‌الله را صدا کرد. پایین آمد. هر سه سوار ماشین شدند و راه افتادند. تا پیکان نیروی‌انتظامی از انتهای بلوار دور بزند، تجمع‌کنندگان متفرق شده بودند. سر بلوار کامیونی ایستاده بود. تجمع کنندگان یکی‌یکی سوار کامیون می‌شدند...
این وقایع برای ماشاء‌الله عجیب بود.

ادامه دارد..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:33 توسط پرویز گیلانی |

چهارسال پیش دوستی از آلمان ایمیل زد و مردی را معرفی کرد که قصد داشت برای سرمایه‌گذاری وارد ایران شود. ازکنار ایمیل او گذشتم وتا مدت‌ها فکر می‌کردم وقتی بیکار بوده برای خالی‌نبودن عریضه، حرفی زده ودرنهایت فراموشش کرده. مدتی گذشت اما فردی از بن تماس گرفت که آلمانی را به لهجه ترکی صحبت می‌کرد.

 

 او می‌خواست من را درتهران ملاقات کند. ایرانی بود و بچه خاک پاک آذربایجان.  خواستم در رستوران «شمعدان» همدیگر را ملاقات کنیم اما قبول نکرد. مثل این که روزه بود. از او خواستم به دفتر کارم بیاید، قبول کرد وآمد.  «ماشاء‌الله» نام داشت و 70سال را رد کرده بود.  قوی وقدرتمند به نظر می‌رسید. نه چای نوشید ونه میوه‌ای پوست کند ودر تمام مدت، گفته‌های من را یادداشت می‌کرد. 


گفت:50سال است در آلمان زندگی می‌کنم. وضع مالی‌ام خوب است. در یکی از مناطق صنعتی آلمان، سهامدار عمده شرکتی هستم که تولیدکننده قطعات خودرو است.  به آئودی قطعه می‌فروشیم. ارزش سهامی که دارم بیش از 45میلیون یورو است ودرکنار این کار، کارخانه کوچکی هم در یکی‌دیگر از مناطق صنعتی آلمان دارم. 


با وجودی که ترکیب لهجه ترکی وزبان آلمانی، من را با یک گویش جدید مواجه کرده بود اما صحبت‌هایش را دلچسب یافتم. از زحمت کشی‌اش گفت واز سال‌ها صبر واستقامتی که خرج کرده بود تا از پایین‌ترین سطح کارگری به سطوح بالای سهامداری وثروت ارتقا پیدا کند. 


پرسیدم برای چه به ایران آمده‌ای؟
گفت: فقط برای عملی‌کردن یک آرزوی دیرینه. پرسیدم این آرزو چیست؟ گفت: آرزو دارم برای 50 نفر از هم روستایی‌هایم، کار ایجاد کنم و در کشور خودم، کسب وکار کنم و همین جا بمیرم.  گفتم مردن در هیچ کجا مثل مردن درایران آسان نیست اما این آسانی به کسب وکارش نرسیده و می‌ترسم، پیش ازاین که لحظه موعود برسد، از غصه دق کنی. 


خندید وگفت: پس از70 سال زندگی‌کردن، فقط یک کار نکرده دارم وآن هم راه‌اندازی این کارخانه است. 
گفتم اینجا ایران است، آماده هستی با اتفاقات عجیب مواجه شوی؟گفت: در تمام زندگی‌ام با اتفاقات عجیب مواجه بوده‌ام وهراسی ندارم. گفتم می‌خواهی در چه زمینه‌ای فعالیت کنی؟ گفت: تولید قطعه وهدفم ارسال قطعه به شرکت آئودی ودیگر خودروسازهای آلمانی است. همه چیزش مرتب بود. برنامه کسب وکار داشت. بازار را به خوبی می‌شناخت. سرمایه خوبی کنار گذاشته بود وخلاصه زمینه را آماده کرده بود تا به آرزوی دیرین‌اش جامه عمل بپوشاند. 

فکر کنید از آن روز مدت زمانی طولانی گذشت ومن هرچه توانستم کمکش کردم اما بعدها اتفاقاتی رخ داد که پیرمرد را خسته ونگران کرد. 


او 20میلیون یورو سرمایه با خودش آورده بود وقصد نداشت روی کمک‌های دولت حساب کند وفقط امیدوار بود دولت مانع فعالیت‌هایش نشود.  اما نخستین اتفاق که او را به وحشت انداخت، در همان گام‌های نخستین رخ داد. 


اودراداره ثبت شرکت‌ها نتوانست نام دلخواهش را انتخاب کند. فرض کنید می‌خواست نام شرکتش را «مهمیز»1 بگذارد.  اما در اداره ثبت شرکت‌ها به اوگفتند این اسم را ارشاد تأیید نمی‌کند که تأیید هم نشد. گفتند باید اسم شرکت مرکب باشد که اوهم نام آن را گذاشت «مهمیز طلایی.» بازنپذیرفتند. دوباره درخواست نام «مهیمز طلایی شرق» را مطرح کرد که بازهم مخالفت کردند. درادامه‌اش نام شرکت را گذاشت «مهمیز طلایی ایران زمین شرق» که بازهم مخالفت شد. این بار برای ثبت نام «مهمیزطلایی ایران زمین شرق گلستان» درخواست مجوز کرد که درنهایت موافقت شد آن را به ثبت برساند البته کمی خرج هم روی دستش گذاشت که نمی‌توانم به آن اشاره کنم. 


در حومه شهر، زمینی تهیه کرد ومی خواست کارخانه‌اش را کلنگ بزند. فرماندار گفته بود کلنگ نزن تا من هم بیایم. بعد سروکله نماینده شهر پیدا شد. بعد هم شهردار و... باورش نمی‌شد روز کلنگ‌زدن، این همه برای مسوولان مهم باشد اما زمانی که کلنگ را زدند وبرای خوردن ناهار به رستوران رفتند، حداقل 10 سفارش رسمی استخدام فک وفامیل‌های مسوولان را دریافت کرد. فرماندار، خواهر زاده‌اش را سفارش کرده بود. نماینده شهر، سفارش پسر عمویش را کرده بود. شهردار هنوز مطرح نکرده بود اما سر میز ناهار شفاهی گفته بود که حاضر است حسابدار خبره‌ای به او معرفی کند و.. ماشاءالله‌خان فرانکفورتی که تجربه‌ای نداشت، همه این کاغذها را درجیب گذاشت وروز بعد که حساب کرد با سفارش فرماندارو شهردارو مدیرعامل بانک وفرمانده نیروی‌انتظامی و راننده آژانس وبهداشت منطقه وبنگاهی محل، دید 45 نفر کارگر سفارش‌شده دارد درحالی که 60نفر از همشهری‌هایش متقاضی کار هستند. 
دردسر‌های ماشاءالله شروع شده بود... 
ادامه دارد.. 

پی‌نوشت:
مهمیز وسیله‌ای برای سوارکاری روی اسب و مَرکب است که در انتهای چکمه سوارکاری قرار دارد و از فلزات ساخته می‌شود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:32 توسط پرویز گیلانی |

هیچ سیاستی درسال‌های گذشته به اندازه «پوپولیسم» به اقتصاد ما لطمه وارد نکرده است و حتما اتفاقی نیست که در سال‌های گذشته هرزمان مدیران دولتی در صدد اصلاح بنیان‌های اقتصادی کشور برآمده‌اند، آن را خراب‌تر کرده‌اند. بنابراین طبیعی است که وقتی متولیان بازار پول، از «اصلاح پول ملی» سخن می‌گویند، مو بر تن من سیخ می‌شود.


 از نظر من این دولت و آن دولت ندارد.  ممکن است درجه تخریب بنیان‌های اقتصادی در هردولت متفاوت باشد اما همه دولت‌های گذشته نقش غیرقابل انکاری در تخریب  بنیان‌های اقتصادی دارند. یکی، پایه‌‌های مالکیت خصوصی و سرمایه‌گذاری را در هم کوبید. آن یکی به بدترین شکل ممکن، دولت را بزرگ و غیرقابل تغییرکرد. آن یکی با مقدم دانستن توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی، بهترین فرصت را برای اصلاح ساختاراقتصادی ازدست داد واین دولت دارد به بدترین شکل، با تکیه بر باورهای عامیانه، اقتصاد را به بن بست می‌کشاند.

ازمن خواسته شده درمورد «ارزش پول ملی» بنویسم ومن می‌خواهم با طرح یک پرسش، به چند نکته کوتاه اشاره کنم. سوال من این است: ارزش پول را چگونه می‌توان حفظ کرد؟ با اعطای آزادی به بازار ارز و کمک به واقعی شدن قیمت‌ها یا ازطریق بالا نگه‏ داشتن مصنوعی ارزش رال ؟


یکی از باورهای عامیانه اقتصاددانان نزدیک به دولت فعلی، این است که ما باید ارزش پول خود را دربرابر دیگر ارزها تقویت کنیم به خصوص در برابر دلار آمریکا که با ما سر جنگ دارد ودشمن مسلم ما محسوب می‌شود. اینجاست که باور عامیانه با باورهای سیاسی عجین می‌شود و نتیجه نگران‌کننده‌ای برای اقتصاد ما رقم می‌زند. عجیب است که ما با اصرار بر این سیاست، داریم از صادرکننده خارجی(چینی)حمایت می‌کنیم. به قول یکی از دوستان «خوش به حال صادر‌کننده چینی.  هم سیاست ارزی چین در خدمت اوست هم سیاست ارزی ایران.»


من خیلی به این مسائل فکر کرده‌ام و در نهایت به این نتیجه رسیده‌ام که برنامه‌های دولت برای «اصلاح پول ملی»، نتیجه انعکاس دیدگاه‌های عوامانه درمورد پول است.  مردم کوچه وبازار معمولا قیمت کالاها وخدمات در زمان گذشته را با زمان حال مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که هرچه زمان می‌گذرد،  قدرت خرید آنها کم می‌شود.  آنها یک میزان پول را در گذشته در نظر می‌گیرند و توان خرید آن را با زمان حال مقایسه می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که اکنون وضع بدتری نسبت به گذشته دارند.


در میان سیاستمداران ما کم نیستند افرادی که چنین باورهایی دارند وظرف سال‌های گذشته با تکیه بر همین باورهای عامیانه، اقتصاد را به ورطه گمراهی و بن‌بست کشانده‌اند. اجازه بدهید در این مورد بیشتر توضیح بدهم.


وقتی درمورد پول صحبت می‌کنم ناخودآگاه یاد «یوآن» چین می‌افتم و همیشه پیش خودم فکر می‌کنم چه دلیلی وجود دارد که چینی‌ها علاقه دارند ارزش «یوآن»  را در مقابل دلار و دیگر ارزها پایین نگه دارند؟ آیا چینی‌ها انسان‌های احمقی هستند که حس ناسیونالیستی هم ندارند و به بی‌غیرتی اقتصادی رسیده‌اند و نمی‌خواهند پولشان، پول باارزشی باشد و از این دست پرسش‌ها.


درمقابل به این می‌اندیشم که به چه دلیل ما ایرانی‌ها علاقه داریم رالپ در برابر دلار تقویت شود؟ چگونه است که چینی‌ها یوآن ضعیف را دوست دارند اما ایرانی‌ها رال  ضعیف را تکفیر می‌کنند؟


برای پاسخ دادن به این پرسش باید یکی از مهم ترین سیاست‌های اقتصادی دولت چین در یک قرن گذشته را مرور کنیم. سیاستی که در کنار چند سیاست دیگر،  اقتصاد چین را به رشد خیره‌کننده و رهایی از رکود وفقر نزدیک کرده است.  چین عمدا تلاش می‌کند تا ارزش یوآن را پایین نگه دارد. کشمکش میان آمریکا و کشورهای اروپایی با چین بر سر ارزش یوآن، یکی از معروف‌ترین جنگ‌های اقتصادی سال‌های اخیر را رقم زده است. این کشورها درتلاشی نافرجام درپی آن هستند تا دولت چین را وادار کنند که ارزش یوآن را در مقابل دلار و دیگر ارزها افزایش دهد اما چین به شدت مخالفت می‌کند.  دلیل این مخالفت چیست؟


کشور چین سیاست «توسعه صادرات» را در پیش گرفته و در این راستا، بر پایین نگه داشتن عمدی ارزش یوآن اصرار می‌ورزد. نتیجه‌اش افزایش تولید و صادرات کالای چینی است. درمقابل،  ما در ایران زور می‌زنیم تا رالز را دربرابر دلار تقویت کنیم. این همان دیدگاه عوامانه و سیاسی در برخورد با مسائل اقتصادی است که عواقب بدی برای اقتصاد کشور به دنبال داشته است. نتیجه اصرار ما بر حفظ ارزش رالن در برابر دلار این است که واردات را تقویت می‌کنیم و طبیعی است که تقویت واردات، یعنی تقویت صادرات کالای چینی. به عبارت دیگر، ما به چینی‌ها یارانه می‌دهیم تا تولیدات خود را به کشور ما صادر کنند.


می‌خواهید بدانید معمای این سیاست چیست؟ خیلی ساده است: اگر قیمت ارز در مقابل رال: پایین نگه داشته شود،  کالای خارجی برای مصرف‌کنندگان داخلی ارزان‌تر وارد می‌شود.  پس اگر دولت تلاش کند تا ارزش رال  را دربرابر دلار تقویت کند، درحقیقت دارد به کالای خارجی یارانه می‌دهد.  اکنون می‌دانیم که دلیل اصرار کشور چین بر پایین نگه داشتن ارزش یوآن دربرابر دیگر پول‌ها چیست.  اما سوال این است که دلیل اصرار دولت ما بربالا نگه داشتن ارزش رالا دربرابر دلار چیست؟


نگاه بدبینانه این است که دولت‌مردان ما الفبای اقتصاد را نمی‌فهمند اما واقعیت این است که آنها قصد دارند ازطریق تقویت رال  در برابر دیگر ارزها، کالاهای وارداتی را ارزان کنند ومشخص است که همه تلاش آنها معطوف به حفظ قدرت خرید مردم وجلوگیری از افزایش تورم است. تورم هم چنان برای دولت ما تهدیدی امنیتی محسوب می‌شود و به نظر می‌رسد دولتی‌ها از ناحیه افزایش قیمت کالا‌ها احساس خطر بیشتری می‌کنند تا از ناحیه رکود صنایع داخلی.  بنابراین با تقویت رالا دربرابر ارزها، سعی می‌کنند نیاز داخلی را از طریق واردات تأمین کنند. اما درحالت بدبینانه می‌توان گفت روی دیگر این سیاست، بی‌اعتمادی به بخش خصوصی وتولید داخلی است وما این بی‌اعتمادی را هر روز در تفسیرها و تحلیل‌های مدیران دولتی می‌بینیم و می‌شنویم. گذشته ازآن، دولت با دراختیار داشتن چاه‌های نفت، خود را به تولید داخلی وابسته نمی‌بیند. چاه نفت هست و درآمدهای آن سرشار و چه نیازی به تولید داخل و بخش خصوصی؟

وقتی ارزش رال  به صورت مصنوعی و با دخالت دولت در مقابل دلار بالا نگه داشته می‌شود کالای تولید داخل برای مصرف‌کننده خارجی گران‌تر می‌شود.  بنابراین طبیعی است که کالای ایرانی قدرت رقابت را در بازارهای جهانی ازدست می‌دهد که نتیجه‌اش کاهش صادرات و از دست دادن بازارهای جهانی خواهد بود.


من نمی‌فهمم «اصلاح پول ملی» یعنی چه؟ ملی‌اش را که اصلا نمی‌فهمم و درمورد سیاست‌های پولی هم تا این اندازه می‌فهمم که مسبب گرفتاری‌های ما، مستقل نبودن بانک مرکزی است. اگر بانک مرکزی مستقل بود، به فرموده، نرخ سود تسهیلات را پایین نمی‌آورد و به فرموده برای حذف صفر از واحد پول ملی تلاش نمی‌کرد. به فرموده به هم‌حزبی‌ها و رفقای گرمابه وگلستان، تسهیلات نمی‌داد و به فرموده مدیرکل وقائم مقام منصوب نمی‌کرد.


این روزها بانک مرکزی ایران هم چنین حالتی پیدا کرده و من بی‌اختیار یاد یکی از جمله‌های معروف «میلتون فریدمن» می‌افتم.  او درجایی نوشته بود: «نیکسون (یکی از رؤسای جمهور آمریکا) شخص بسیار باهوشی بود.  او در بین مقامات دولتی یکی از بالاترین ضرایب هوشی را داشت.  مشکل نیکسون هوش او نبود.  مشکل این بود که او حاضر بود به خاطر منافع سیاسی به راحتی اصول را زیر پا بگذارد.  اما در یکی از دیدارها،  هنگامی‌ که داشتم اتاق را ترک می‌‌کردم نیکسون به من گفت «جورج شولتز را به خاطر کار بی‌معنای کنترل قیمت‌ها و دستمزدها مقصر ندان. » و من به او گفتم «اوه نه آقای رئیس‌جمهور.  من شولتز را مقصر نمی‌‌دانم مقصر شما هستید. »

 

منبع:آسمان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:52 توسط پرویز گیلانی |

مطالب قدیمی‌تر