ازکدام فروشگاه خرید می کنید؟
فروشگاهی که مدیرش تعهد اجتماعی دارد یا فروشگاهی که مدیرش ندارد؟
چیزی درمورد "مسئولیت اجتماعی شرکت ها" شنیده اید؟شاید شنیده باشید شاید هم هرگز به این ترکیب دورازذهن برنخورده اید.شما را نمی دانم اما من مدتی است که به مطالعه دراین زمینه علاقه مند شده ام. شرکتها، كه در اصل با هدف انتفاع و سوددهي تشكيل ميشوند، در روند بلوغ سازماني خود به اين نتيجه ميرسند كه صِرف پرداختن به نتايج اقتصادي، براي فعالیت كافي نيست و بايد به مسائل ديگري هم توجه شود تا ضامن بقاي اعتبارآنها باشد. مسائلی که اگرچه ممکن است ارتباط کاری با آنها نداشته باشد اما شرکت ها خود را علاقه مند به انجام آن می دانند. به طور مثال خیلی خوب است اگر شرکت سایپا با آن همه محصول بی کیفیتی که تولید می کند،به انجمن نابینایان کمک کند یا بخش کوچکی از سودش را به بیماران سرطانی اختصاص دهد.یا چه اشکالی دارد اگر شرکت مخابرات که متهم به شنود است وکیفیت خدماتش هم بسیار نازل،نرم افزاری برای استفاده نابینایان از تلفن همراه ارایه کند تا انها بتوانند به راحتی بفهمند که درکجا قرار دارند ودرچه منطقه ای درحال تردد هستند. اگر چنین اقداماتی صورت گیرد،آن وقت می گویند،این شرکت به مسئولیت اجتماعی اش عمل کرده است.
البته شخصا اعتقاد دارم این روند نباید اجباری باشد ورسانه ها هرگز نباید شرکتی را تحت فشار بگذارند که به وظایف اجتماعی اش عمل کند.نباید فراموش کنیم که انجام عمل خیر اختیاری است وبه یاد داشته باشیم که هرگز نباید کسی را مجبور کنیم که عمل خیر انجام دهد.با این حال دردنیای تولید وتجارت افراد زیادی هستند که بی سروصدا،درانجمن های خیریه فعالیت می کنند.به دیدار خانواده های زندانیان می روند.برای ورشکسته های بازار آیین "گل ریزان"برپا می کنند.به انجمن بیماران وافراد ناتوان یاری می رسانند وکارهایی ازاین دست.افرادی که صفرهای بی شماری در حساب بانکی آنها وجود دارد اما شمار محبت های آنها نیز بی شماراست.اجازه بدهید امروز یکی از این افراد را به شما معرفی کنم وکمی از سابقه وکسب وکارش بگویم.
راستش را بخواهید او را مدت زیادی نیست که می شناسم با این حال اورا مدیری توانمند یافته ام.مردی که می خواهم وصفش را بنویسم،بهترین خودرو را سوار می شود.لباس مارک دار می پوشد.کراوات می زند وبسیار خوش برخورداست.مثل سریال های ایرانی،بدجنس نیست وپولش را از راه قاچاق به دست نیاورده.دندان طلا ندارد واهل فسق وفجورهم نیست.او یک کارآفرین است که دلش برای کشورش می تپد.سرسفره اش اعضای 500خانواده نشسته اند.شاید 2هزار نفر.شاید 5هزار نفر شاید هم بیشتر،دارند از کیک بزرگی که به اتفاق پخته اند،می خورند ولذت می برند.این آقا که شاید پنج دهه ازعمرش گذشته، تحصیل کرده است وبه صورت مداوم با دنیای خارج ارتباط دارد به همین دلیل محصولات شرکت اش با جدید ترین روش های دنیا تولید می شود.این آقا، احمد پورفلاح است و شرکتش"سکو ایران" نام دارد که کارش تولید سازه های سبک ساختمانی ودر وپنجره ونماهای شیشه ای ومهم ترازهمه کتاب خانه های شیک ومدرن است. درشرکت آقای پورفلاح 55 محصول مختلف تولید می شود که شاید شما با انواع درهای پارکینگ وسقف های کاذب شیک تولید این کارخانه یا پارتیشن های قشنگ آن آشنایی داشته باشید.حتما نام این شرکت را درساختمان های بزرگ ومعروف دیده اید یا حتما شنیده اید که این شرکت بزرگ وسابقه دار،چه کتابخانه های شیکی تولید می کند.
راستش را بخواهید با این نوشته نمی خواهم محصولات "شرکت سکو ایران" را تبلیغ کنم بلکه علاقه دارم درمورد مردی بنویسم که تعهدات زیادی در زمینه مسائل انسانی برای خودش ایجاد کرده وعلاوه بر موفقیتی که درکسب وکار دارد،درزمینه مسائل خیریه هم سرآمد است.با این وجود چه اشکالی دارد اگر محصولات شرکتی را بخریم که می دانیم بخشی از سودش را صرف امورخیریه می کند.
اجازه بدهید کمی درمورد فعالیت های خیریه آقای پورفلاح بنویسم.حتما نام موسسه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان (محك) را شنیده اید.18 سال پیش فرزند دوساله خانم سعیده قدس به بیماری سرطان مبتلاشد.خانم قدس نذرونیت کرد که اگر فرزند دلبندش از این بیماری نجات یابد،موسسه ای برای کودکان مبتلا به سرطان تاسیس کرده وتمام تلاش خود را معطوف به نجات این دست از کودکان کند.مدتی گذشت وفرزند خانم قدس از این بیماری نجات یافت واو مصمم شد تا موسسه خیریه اش را ایجاد کند.نیت انسانی خانم قدس به طور قطع نیاز به پشتوانه مالی داشت به این ترتیب احمد پورفلاح وچند کارآفرین دیگر،آستین ها را بالا زدند وموسسه محک را پشتیبانی وایجاد کردند. موسسه محک،اکنون به خانه امید مبتلایان به سرطان تبدیل شده وکارهای فرهنگی این موسسه باعث شده است تا ریشه این بیماری وحشتناک ومهلک،به شکل بی سابقه ای خشکانده شود.دردنیایی که عده ای با زور وحیله گری به دنبال قدرت وپول هستند،خوش به سعادت آقای پورفلاح ودوستانش که همتشان بلند است وانسانیتشان خالص که این گونه توفیق خدمت به انسان های ناتوان را پیدا کرده اند.
من درطول دوران سرمایه گذاری ام،آدم های زیادی رادیده ام.آدمی دیده ام که نفقه خواهر بیوه اش را بالا کشیده.ادمی دیده ام که به دسترنج کارگرش رحم نکرده.مدیری دیده ام که بنای زندگی اش را با دروغ وحیله گری وبه اصطلاح مال مردم خوری ایجاد کرده.آدم های بد زیادی دیده ام اما نه آن گونه که نویسندگان وکارگردانان تلویزیون در سریال هایی که با پول مردم ساخته می شود،همه سرمایه گذاران را دروغ گو وزالو صفت وگرگ چهره معرفی می کند.نه آن گونه که درتلویزیون، همه کارآفرینان،دزد ودغلند که به هیچ کس رحم نمی کنند وهمه را به خاک سیاه می نشانند.با فرهنگ غلطی که تلویزیون ایجاد کرده،هرکس سوار سانتافه ولکسوس وپرادو شود،باید آدم خلافکاری باشد که حتما پدرش را کشته وحق برادروخواهرش را خورده تا پولدارشود.کلی درخت سربریده وکلی ساختمان قدیمی تخریب کرده تا آپارتمان سازی کند.اما باورکنید خیلی ها را که من ازنزدیک می شناسم،هرگز چنین شخصیت نداشته وندارند.باور کنید مثل آقای پورفلاح کم نداریم.پورفلاح مدیری است که از 35 سال پیش کارتولید وصنعت،پیشه کرده ودراین مدت به شرافتمندانه ترین شکل ممکن،کارآفرینی کرده وسود آفریده است. گفتم قصد تبلیغ ندارم اما حالا که این نوشته به آخر رسیده،می خواهم از شما سؤالی بپرسم.اگردوفروشگاه شیک وتمیز درمقابل خود ببینید که هردو محصولاتی شبیه هم دارند اما یکی مدیری دارد خوش برخورد،با اصل ونسب،متعهد به مسائل اجتماعی وخیر ونیکو کار،ودیگری مدیری دارد که سرش توی کارخودش است وبه هیچ چیزکاری ندارد،کدام را انتخاب می کنید؟ ازکدام فروشگاه جنس می خرید؟
شاید نیازی به خرید کتابخانه وسقف کاذب ندارید یا نمی خواهید درساختمان خود از کرکره وسایه بان اتوماتیک استفاده کنید.شما حق دارید وکسی شما را وادار به این کار نکرده اما اگر فکر می کنید با یک تشکر کوتاه می توانید به یک کارآفرین متعهد که بخش عمده ای از درآمدش را صرف امور خیریه می کند،ادای دین کنید،همین الان تلفن را بردارید وازآقای پورفلاح تشکرکنید.شماره شرکت سکو ایران وموسسه محک را می توانید از 118 بگیرید.
می دانم این نوشته در شرایطی که هنوز ماه رمضان به پایان نرسیده،می تواند شکم خواننده روزه دار را به پشتش بچسباند اما ممکن است نتیجه اش این باشد که شما تلفن را بردارید وبرای این که به خود وخانواده،لطف کنید،با مدیریت پذیرش رستوران "اردک آبی" تماس بگیرید ومیز رزرو کنید.قبلا گفته ام که آدم شکمویی هستم ومی دانید که رستوران گردی،یکی از بهترین سرگرمی های من است.عاشق این هستم که با عده ای دور میزی پراز غذا وخوردنی ها بنشینم. حرف بزنیم وتحلیل کنیم وتصمیم بگیریم.اگر ترس از بالارفتن چربی خون ودیگرعوارض پرخوری نبود،اطمینان داشته باشید که صبحانه ام را هم در رستوران می خوردم.نوشتم صبحانه ویادم آمد که امروز قراراست از رستورانی بنویسم که درشرایط عادی،هم صبحانه سرو می کند وهم ناهاروشام اما این روزها که همه روزه داریم وروزهای پرهیز را سپری می کنیم،میزافطاری چیده است وهم چنان میز شامش برقراراست.
اردک آبی دردسته رستوران های بوفه ودررده بسیارلوکس قرار دارد. دراين رستوران باکلاس،می توانید روزه خودرا با انواع غذاهای افطاری بازکنید وپس ازآن اجازه دارید حداقل 16 نوع غذا را بچشيد.رستوران اردک آبی، در خيابان ولي عصر ودرمرکز خرید تندیس واقع شده و 270 صندلي براي پذيرايي دارد.براي ورود به اين رستوران، بايد مبلغ 17 هزارو500تومان به عنوان ورودي بپردازيد وپس ازآن اجازه داريد تا جايي كه مي توانيد، غذا نوش جان كنيد.رستوران هاي حتي الاشباع يا بوفه يا به قول انگليسي ها"all you can eat" " رستوران هايي هستند كه چند مدل غذا عرضه مي كنند ولي بابت ورود، يك بار مبلغي مشخص دريافت مي كنند وشما مي توانيد تا جايي كه درتوان داريد يا به قول ايراني ها تا "جايي كه جا داريد" ، غذا نوش جان كنيد. البته دراين گونه رستوران ها " خوردن حلال است وبردن حرام". درتهران چند رستوران معروف به اين سبك مشتري مي پذيرند كه رستوران بوفه حاتم، قديمي ترين محسوب مي شود ورستوران هاي " هتل سيمرغ" "اردک آبی" و" بوفه نايب" جزو معروف ترین رستوران های بوفه محسوب می شوند.اين گونه رستوران ها درچين مشتريان زيادي دارند اما در دنيا هم بسيار معروف هستند.چندشب پیش با همسر ودخترم سری به رستوران اردک آبی زدیم اما عذرخواهی کردند وگفتند جایی برای نشستن ندارند وباید ازقبل برای رزرو اقدام می کردیم.دیدم درست می گوید بنابراین همان جا، برای شب پنج شنبه میز رزرو کردم.
شب پنج شنبه پیش ازاذان مغرب به اتفاق دخترم وهمسرم به سمت اردک آبی حرکت کردیم ودرست زمانی که صدای الله اکبر داشت پخش می شد،وارد رستوران شدیم.دست وصورت را شستیم وشروع کردیم.نان تازه با پنیر وکره ومربا وعسل وسبزی وچای شیرین به مقدارزیاد روی میز چیده شده بود وما روزه را بازکردیم.نمی دانم به خاطر گرسنگی زیاد بود که نان وپنیرچسبید یا این که واقعا همه چیز دربهترین شکل طبیعی اش خوشمزه ودلچسب بود.اندکی بعد به اتفاق دخترم نشستیم وازآینده صحبت کردیم ودرحقیقت به خود استراحتی دادیم تا پس ازآن برای خوردن شام آماده شویم.
اردک آبی در سه وعده
اردک آبی رستورانی است با کلاس که برخلاف دیگر رستوران های تهران،صبح وظهر وشب،آماده پذیرایی از مشتریان است.صبح ها می توانید با پرداخت مبلغ 8900 تومان همه جور صبحانه نوش جان کنید.من یک بار صبحانه به این رستوران امده ام.میزصبحانه اردک آبی به غذاهای سرد وگرم تقسیم شده والبته چند نوع نوشیدنی هم دارد.انواع نان با چند نوع غذای مناسب صبحانه. شما می توانید چند نوع نان انتخاب کنید كه در كنارسبد نان ، دستگاه مخصوص گرم كردن نان قرار گرفته و میتوانید نان مورد علاقه خود را گرم یا تست كنید. پس از آن نوبت به غذاهای گرم میرسد كه شما می توانید تخم مرغ آبپزبخورید یا با نان سنگک، نیمرو و عدسی نوش جان کنید. سوسیس تخم مرغ واملت هم هست و کمی آن طرف ترمی توانید کره وپنیر وانواع مربا هم انتخاب کنید. قیمت صبحانه کامل اردک آبی 8هزارو900 تومان است که شامل غذاهای سرو وگرم وانواع نوشیدنی می شود اما هرکدام قیمت خاصی هم دارند.به طور مثال قیمت صبحانه سرد این رستوران 4هزارو500 تومان وقیمت غذاهای گرم آن،5هزارو500 تومان است.نوشیدنی های اردک ابی هم 1500 تومان قیمت دارد.
شام وناهاراردک آبی
من هیچ وقت فرصت خوردن ناهار در رستوران اردک آبی پیدا نکرده ام اما غذاهای ظهرآن تفاوتی با غذاهای شب ندارد با این توضیح که ترکیب آن در روزهای مختلف متفاوت است بنابراین می توانید اطمینان داشته باشید که اردک آبی،غذاهای مانده به مشتریانش عرضه نمی کند.فهرست غذاهای هفتگی اردک آبی فوق العاده متنوع است.ازبراکلی و گل کلم بگیرید تا اسکالپ مرغ وجوجه کباب. ترکیب غذاهای اردک آبی،ایرانی- فرنگی است اما غذاهای آمریکای لاتین هم درآن دیده می شود.به طورمثال شما می توانید درکنار جوجه کباب ایرانی،بیفت براکلی باسس گریوی نوش جان کنید یا درکنار کشک بادمجان، مزه دلمه وبرنج مکزیکی راهم بچشید.هرروز 16 غذای متنوع روی میز اردک آبی چیده می شود که با ترکیب روز بعد متفاوت است.انواع سالاد هم دررستوران اردک آبی موجود است وباید به این فهرست،انواع نوشیدنی راهم اضافه کنید.
فرازوفرودهای اردک آبی
نسبت به دفعه های پیش که به اردک آبی رفتم،مثل بوفه حاتم که درشیبی ملایم،کیفیت آن رو به کاهش بود،اردک آبی را هم روبه نزول دیدم.البته ازنظر کمیت .نه ازنطر کیفیت.به طورمثال متوجه شدم مدیریت رستوران،چند سرویس را حذف کرده مثل رومیزی های قشنگی که قبلا بود وتازگی ها حذف شده است.یا شمعی که معمولا سرمیزشام روشن می کردند اما درآخرین باری که به این رستوران رفتم،خذف شده بود.درعین حال متوجه شدم چند غذاهم حذف شده مثل بیف و چیکن استراگانو که آخرین بار سرمیز غذا عرضه نشده بود.با این حال رستوران اردک آبی یکی از بهترین بوفه های تهران است که البته غذایش کیفیت وطعم فوق العاده ای دارد.این که می بینیم مدیریت رستوران مجبور می شود برخی سرویس هایش را حذف کند،به دلیل سیاست های غلط اقتصادی است.به دلیل فشارهای مضاعفی که وزارت بازرگانی وتعزیرات برای قیمت گذاری غذاها اعمال می کنند هم چنین به دلیل ناتوانی در رقابت با دیگر بوفه ها، انگار مدیریت رستوران مجبورشده است برخی سرویس ها را حذف کند.با این حال کیفیت غذاهای اردک آبی هم چنان بالا است وبرخلاف بوفه حاتم که هرروز از کیفیت غذاهایش کاسته می شود،اردک آبی هم چنان غذاهای خوشمزه ای عرضه می کند.
آبگوشت برای من تجسم سال های کودکی است.تجسم کسانی که دوستشان دارم وحالا کنارم نیستند.تجسم مادربزرگ،پدربزرگ،عمواسماعیل،خاله سمیه،خاله اعظم،خاله کریمه وعمه های پرتعدادم.آبگوشت برای من یادآور روزهای کودکی است که با برادرم خسرو وبچه های محل،ادای "کلینت ایستوود" را درفیلم "خوب،بد،زشت" درمی آوردیم.یاد روزهایی که درشالیزارمی دویدیم وخسته وخیس به خانه برمی گشتیم.روزهایی که بوی آبگوشت و سیرترشی،فضای خانه را جادویی می کرد وآدم وقتی پا به خانه می گذاشت،ناخود آگاه نفس عمیق می کشید تا لذت آشپزی مادر را دراولین نفس عمیق،به خود کشد.آبگوشت خوردن در خانه ما آداب ورسومی خاص داشت.مثل چای خوردن ژاپنی ها.روزی که قرار بود درخانه ما آبگوشت بخوریم،می دانستیم خاله ها ودایی ها وبچه های پرسروصدایشان یک دفعه ای می ریزند توی خانه. اگر میزبان،عمه عهدیه بود یا زن عمو مرجان،می دانستیم همه می ریزند توی خانه آنها.بعد خنده بود وقهقهه.حکم بود و21.بی بی سلام بود وبانک.شالیکارها دراز می کشیدند تا پیش از آبگوشت،چرتی بزنند ودخترها به اتاقی خلوت می خزیدند واز گردن بند طلا می گفتند وشاید از لباسی که قرار بود برای عروسی اقوام بدوزند.صدای کر کر خنده از هرگوشه ای بلند بود. یادش به خیر،آبگوشت غذایی بود که همه مهره های دورشده رابه هم وصل می کرد.مثل نخ تسبیح.آبگوشت برای ما غذایی بود مقدس ودوست داشتنی وآن قدر جاذبه داشت که حتی می توانست دایی کامران را از خیال وخاطره جنگل های سیاهکل ویاد رفقا به میان جمع بکشاند.هنوز بوی آبگوشت های مادرم که طعم خاصی هم داشت، برایم یک نوستالژی مقدس است. خاله هایم را هنوز با آبگوشت ودیزی به یاد می آورم واگر می خواهم به عمه عهدیه فکر کنم،یاد سفره های آبگوشتی اش می افتم که می توانست 10 مرد شالیکار را دراز کند. حتی دایی کامران هم بعد از آبگوشت های عمه عهدیه ،سبیل پر پشتش را پاک میکرد وچند دقیقه ای می خوابید.آبگوشت خانواده ما به طور قطع در چند ظرف دیزی پخته می شد.شب قبلش نخودها در آب خیس می خورد.گوشت ها را قطعه قطعه می کردند وصبح زود دیگ ها را بارمی گذاشتند. نزدیک اذان ظهر،زن های خانه کم کم مقدمات چیدن سفره را فراهم می کردند وازآن جا که تعداد مهمانان زیاد بود،مجبور می شدند چند سفره کوچک را در امتداد هم بچینند.بعد سبزی می گذاشتند با پیاز فراوان.سیر ترشی که ضروری بود اما گاهی ترشی های تند وتیز یا ترشی بادمجان یا شور در سفره می چیدند.آب گوشت فراوان بود وچندتایی گوشت کوب هم کنار سفره می گذاشتند تا هرکس دوست دارد،گوشت ونخودوسیب زمینی اش را خودش در ظرف دیزی بکوبد.دوغ هم بود اما معمولا نوشابه های زرد ومشکی هم می گذاشتند.نان مجاز فقط سنگک بود که معمولا سفارش می شد بیشتر درتنور بماند تا به اصطلاح برشته شود.وبعد می دیدیم که زن ها ومردهای فامیل می نشستند سر سفره وتا می توانستند،می خوردند.بعد سفره جمع می شد وچای می گرداندند با خرما.قدیمی ترها توصیه می کردند که زیتون هم بخوریم وما می خوردیم تا گوشت وپیاز، زودتر هضم شود.یادش به خیر.ماهی یک بار چنین اردویی در خانه یکی از اقوام بر پا می شد وهمه، چند ساعت دور هم می نشستند ومی گفتند و می خندیدند.
نمی دانم چه بنویسم. فقط این را می دانم که این روزها جای خالی غذایی مثل آبگوشت را به خوبی احساس می کنم.غذایی که خاله ها وعمه هایم را به من برگرداند.دایی کامران را از انزوا خارج کند وبه شالیکارها فرصت استراحت وخوابی چرب بدهد.
می دانم آن روزها دیگر برنمی گردد برای همین،وقتی خوب دلم تنگ می شود،سری به "آبگوشت خونه" می زنم.رستوران کوچکی که فقط آبگوشت عرضه می کند.آبگوشت با سبزی تازه،پیاز ونان سنگکک وتو اجازه داری گوشتت را خودت بکوبی وهرچه دوست داری پیاز بخوری.آبگوشت خونه برای من شده نوستالژی کوچکی که خاله هایم را زنده می کند وبوی دایی کامران را در هوا می پیچاند.این جا می توانم بدون این که نگران چربی خونم باشم،یا غصه چاق شدنم را بخورم،هی تند تند نان در ظرفم تیلیت کنم وگوشت کوبیده بخورم.
آبگوشت "آبگوشت خونه" اگرچه طعم آبگوشت های مادرم را ندارد اما بسیار لذیذ است وطعم خاصی دارد.گاهی این جا آن قدر شلوغ می شود که باید درصفی طولانی بایستید تا نوبتتان شود وزمانی که نوبت به شما رسید،بایدپشت میز کوچکی بنشینید که بلافاصله با چند بشقاب سبزی تازه،ترشی،پارچی پراز دوغ،سالاد شیرازی ونان سنگکک تازه پر می شود.بعد ظرف آبگوشت می رسد که کاملا داغ است وبوی مسحور کننده ای دارد.اول باید نان تیلیت کنید وآب دیزی را بریزید توی کاسه.بعد گوشت وسیب زمینی ونخود را توی دیزی بکوبید.آبگوشت خوری که تمام شد،برای شما چای می آورند با بامیه. وشما فرصت دارید درمورد خاله ها وعمه ها وسفره های قدیمی صحبت کنید.
در ودیوار "آبگوشت خونه" پراست از نقاشی های ایرانی.صحنه هایی از شاهنامه،واقعه عاشورا،تمثال پهلوانان،صحنه های مینیاتوری شکار ونقش هایی از هزار ویک شب.سقف معمولی است اما ستون ها وگچ بری ها آدم را یاد خانه های قدیمی می اندازد به جز ظرف دیزی که قدیمی است ونوستالژیک ،همه چیز "آبگوشت خونه" جدید وبه اصطلاح امروزی است وآدم با خودش می گوید کاش کاسه بشقاب هم مثل لیوان ها وپارچ دوغ، سفالی بود ولعاب فیروزه ای داشت.
درآبگوشت خونه،جا برای 75 نفروجود دارد وشما می توانید قرارهای چند نفره کاری وخانوادگی را این جا تنظیم کنید.این جا برای مهمان های خارجی هم جذابیت دارد .اگرقصد دارید دسته جمعی به آبگوشت خونه بروید،بدنیست قبلا با مدیر رستوران هماهنگ کنید اما باید بدانید که برای پارک خودرو مشکل خواهید داشت.برای خوردن آبگوشت این جا،از ساعت 11:30 تا ساعت 15:30 فرصت دارید وازآن جا که آبگوشت غذایی سنگین است،شب ها عرضه نمی شود تا من وشما سبک بخوریم وسبک بخوابیم شاید این جوری هم یاد خاله ها وعمه ها بیفتیم.یاد سفرهای نوستالژیک آبگوشتی.
واقعیتش را بخواهید این روزها شاهین شانس روی شانه خیلی ها می نشیند.البته نشاندن این شاهین یک سری استانداردهایی دارد که باید رعایت شود آن وقت یک نفر با کنترل ازراه دور؛این شاهین را روی شانه ات می نشاند.باید بدانیم هیچ زحمتی بی مزد نمی ماند.یعنی هیچ کس دوست ندارد زحمتی را بی مزد بگذارد بنابراین شما هم اگر مجالی بیابید که هر چهارسال یک بار،شانس خود را آزمایش کنید،می بینید که به زحمتش می ارزد.نوشته امروز من درهمین زمینه است ونشان می دهد که چگونه طبقه اجتماعی یک فرد می تواند یک شبه ویک ساعته تغییر کند.البته توجه داشته باشید که این جریان واقعی است اما من آن را بازنویسی کرده ام یعنی یک نفر با چنین مشخصاتی وجود دارد که به این صورت حکم مدیریتی گرفته اما اسامی شرکت ها وآدم ها واقعی نیست.
***
از دفتر آقاي رحماني كه خارج ميشوم اول به همسرم زنگ زدم و به او در موردامضاي حكمم خبر دادم. به فاصله 10 دقيقه بعد در پناه لطف همسر سخنورم دوستان و آشنايان پيام كوتاه به موبايلم فرستادند.وامضاي حكمم را تبريك گفتند. چند نفر هم زحمت كشيدند و تماس گرفتند. همه اينها در فاصله بين خيابان حافظ تا ميدان حسنآباد اتفاق افتاد و فكر ميكنم پليس چند بار به خاطر استفاده از موبايل، هنگام رانندگي جريمهام كرد.به كوچه خودمان كه رسيدم، عباسآقا، قصاب محله و زهرا خانم همسايه ديوار به ديوارمان، ميخ اشتغال اولادشان را كوفتند و از من قول گرفتند كه بچههايشان را سركار ببرم.جلو در خانه كه رسيدم، احساس كردم، ساختمان از حد و قواره يك مدير، خارج است.كليد كه انداختم احساس كردم وارد خانهاي ميشوم كه كهنه و قديمي شده و نياز به نوسازي دارد. و زماني كه كتم را آويزان كردم. تصميم گرفتم، براي هميشه آن ساختمان قديمي را ترك كنم.فكرش را بكنيد، حسابدار ناشناس شركت «پارسيان خدمات» يكباره حكم مديرعاملي شركت بزرگ «راهيان شرق» را آن هم از آقاي وزير دريافت كند.واقعيتش را بخواهيد فكر نميكردم يك كمك انتخاباتي به دوست آقاي وزير آن قدر مورد توجه قرار گيرد وبا توصیه او من یک باره پله های ترقی را طی کنم. قضيه مربوط به زماني بود كه من از طرف شركت حسابرسي «ارقام ارقام»وظيفه حسابرسي شركت «كشت و صنعت آهنكاران»را به عهده گرفتم.محسن مولايي آن موقع مديرعامل شركت بود و قصد داشت در انتخابات شركت كند.كار حسابرسي ما طولاني شد و زماني به پايان رسيد كه مردم به شدت طرفدار آقاي مولايي شده بودند.اگر اين نوشته را ميخوانيد لطفا به من خرده نگيريد. من كاري را كردم كه هر كسي ممكن بود انجام دهد.من فقط سعي كردم، يك سري چيزها را نبينم و نديدم و در گزارش خودم عنوان نكردم.
من متوجه شدم 300میلیارد پول در ترازنامه شرکت ناپدید شده اما سعی کردم آن را فراموش کنم.گذشته ازآن متوجه شدم که مبلغی کلان از محل تنخواه شرکت صرف مسائل انتخاباتی شده اما از آن جا که فهمیدن ملاک نیست،به روی خودم نیاوردم.
حقيقتش را بخواهيد آن موقع احساس كردم اگر بچه خوبي نباشم، همان موقعيت ناچيزم را هم از دست خواهم داد.باور كنيد من آدم زحمتكشي بودم، الان هم هستم اما هميشه دوست داشتم كمي ترقي كنم، لااقل بالاتر از آن چيزي كه در آن دست و پا ميزدم و جاي ترقي هم نداشت.من اولين حسابداری نبودم كه دچار اين وسوسه ميشد و قطعا آخرين حسابدار هم نخواهم بود. اين وسوسه براي هر كسي ممكن است كه اتفاق بيفتد.باور كنيد الان چند سال است كه از آن اتفاق ميگذرد و من تازه به خاطر زحمتي كه ماهها پيش كشيدم، دارم مزد ميگيرم.بد نيست كمي در مورد كار آينده ام براي شما بنويسم. من مدير عامل شركتي شدهام كه حدود 100 كارمند دارد. دفتر مركزي 12 طبقه آن در حوالي ميدان وليعصر واقع شده است. كار شركت من واردات و صادرات است و گردش مالي آن معمولا از 100 ميليارد تومان فراتر ميرود.من برنامههاي زيادي براي ارتقاي جايگاه شركت دارم. اولين كار من انتقال دفتر كار مدير عامل از طبقه 7 به رفيعترين طبقه ساختمان است. منشي شركت را هم بايد ظرف چند روز آينده عوض كنم.اما بد نيست كه قبل از همه اين كارها در روزنامه همشهري، با نام مستعار، يك آگهي تبريك چاپ كنم.البته كارهاي مهمتري هم دارم كه بايد در مورد آنها برنامهريزي كنم. كارهايي مثل تعويض خانه، خريد كت و شلوار با رنگ روشن، خرید زانتیای مشکی،برداشتن خال های صورت،عمل کردن دماغ،تمرین بیان برای تغییر لهجه،گرفتن گذرنامه،تغییر شهرت شناسنامه ای وبرداشتن پسوند عبدل آباد از شناسنامه، ثبت نام خدیجه در کلاس لاغری وکارهای زیادی از این دست که باید هرچه زودتر انجام شود.
... واي من چقدر كار دارم.
ببخشید.این که می خواهم بنویسم، اصطلاحی نیست که من ابداع کرده باشم.می توانید آن را در کتاب های آموزش مبانی بورس بخوانید. به نهاد ناظر بورس در آمریکا می گویند سگ نگهبان (Watch Dog). با توجه به این که درایران کسی با کسی ازاین شوخی ها ندارد، همین یک بار ازاین اصطلاح استفاده می کنم وقول می دهم دیگر به نهادناظر،سگ نگهبان نگویم.با این توضیح می خواهم به گذشته برگردم.10سال یا 13سال پیش که چرخ بازار سرمایه تازه داشت به گردش در می آمد.رئیس جمهور پابه بورس گذاشته بود وبازار سرمایه برای مردم به مثابه جزیره ای ناشناس شمرده می شد.دهه 70 برای بورس تهران می توانست تاریخی،به یاد ماندنی وبی نظیرباشد اما درنیمه های این دهه،همه اعتبار بازارسرمایه در پاکتی کاغذی به جریان آب سپرده شد تا سهم هزاران سهامداراز حضور دربورس،جز زیان وبی اعتمادی چیز دیگری نباشد.خیلی ها به یا دارند درحالی که بازار به سرعت درحال بازتولید سود وثروت برای سهامداران بود،چگونه با ضعف شدید نظارتی ودرحالی که سگ نگهبانی وجود نداشت یا آژیری که به اختلاس وحساب سازی حساس باشد ،ورق برگردانده شد وبازار با کله زمین خورد.پیش ازاین گفته ام که من اواخر دهه 70 دل به بورس دادم و دراین بازار شیشه ای،سرمایه چرخاندم اما خوب به خاطر دارم،مارگزیدگان به چه شدتی در مورد احتمال حساب سازی دوباره دربورس هشدار می دادند.مگر در سال 75 چه اتفاقی دربورس رخ داد که بازار سقوط کرد ومردم ازسرمایه گذاری وسهامداری رویگردان شدند؟من که به طور قطع به خاطر ندارم اما شنیده ام که یکی از شرکت های همشهری من دربه وجود آمدن این وضعیت،بیشترین نقش را داشته است." گیلان پاکت" که یکی از شرکت های فعال درزمینه بسته بندی بود،پس از ورود به بازار،خیلی زود مورد توجه سهامداران قرار گرفت. اما بعدها مشخص شد که گیلان پاکت درصورت های مالی اش سود غیر واقعی نشان داده است.صدها سهام داراین شرکت با فرض این که سود قابل توجهی گیرشان می آید سهام گیلان پاکت را خریدند اما بعدها که ترازنامه اش منتشرشد، متوجه شدند که درصورت های مالی شرکت، حساب سازی شده است. آن روزها این پرسش مطرح شد که آیا چنین رویه ای می تواند برای دیگر شرکت ها هم تکرار شود؟این پرسش درشرایطی مطرح شد که انتخابات ریاست جمهوری هم درپیش بود وریسک سرمایه گذاری به شدت افزایش یافته بود بنابراین یکی ازدلایلی که باعث سقوط بورس درسال 75 شد،همین حساب سازی درشرکت گیلان پاکت بود.
به هرصورت حساب سازی صورت گرفت ومردم متوجه شدند که کلاه بزرگی سرشان رفته است بنابراین منتظر استیفای حقوق خود شدند اما به این دلیل که بازار سگ نگهبان نداشت،همه یادشان رفت با حسابرسان گیلان پاکت برخورد کنند.کشف حساب سازی نیاز به تدوین استانداردهای کارآمد وحسابرسی قوی دارد والبته نیاز به اراده ای قرص ومحکم از سوی مدیران ارشد اقتصاد کشور.درحال حاضر که همه چیز زیر پوسته ای ظاهری دفن شده وسیاست گذاری ها درپناه آمارسازی وشاخص سازی و ویترین آرایی صورت می گیرد اطمینان دارم که حساب سازی هم درشکلی گسترده صورت می گیرد.خیلی غم انگیز است وقتی می بینیم بعد از برگزاری مجامع شرکت ها، قیمت سهام حتی افزایش می یابد وشاخص بورس هم رشد می کند.برای من که فرازونشیب های بورس را درچندسال گذشته ازنزدیک لمس کرده ام خیلی سخت است که می بینم مدیران بازار حتی به شایعاتی درمورد دستکاری قیمت ها وشاخص های بازار بی توجهی می کنند وحتی حاضر به دفاع ازعملکرد خود نیستند.بعداز پایان معاملات برای این که مصالح سیاسی را حفظ کرده باشند،تلاش می کنند تا بازار به صورت ظاهری رشد کند وحتی گاهی جبور می شوند برخی معاملات اثرگذار روی شاخص را باطل می کنند تا مبادا شاخص افت کند.البته زیاد نباید انتظارداشت.بورس هم برشی از مدیریت سیاسی کشور است ونیاز نیست که برای کسی توضیح اضافه ای درمورد ظاهرسازی ها وآمارنمایی ها ارایه کنیم.یادتان باشد وقتی هزار دلار به کسی بدهکار هستید، نوکر او هستید اما اگر به کسی یک میلیون دلار بدهکار باشید او نوکر شماست چون باید مرتبا دعای سلامتی برای شما (بدهکار) بخواند تا شاید بدهی اش بازپرداخت شود.
این مثل معروف آمریکایی بهترین مصداق برای وضعیت این روزهای ما در بورس تهران است.کار دیگری از دستمان برنمی آید وتنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که بنشینیم وبرای سلامتی بازار وبرای صحت اطلاعاتی که به ما ارائه می کنند دعا کنیم که ان شاء الله صحیح است.
منبع: اعتماد ملی-۱۱/۰۴/۱۳۸۸
ماندهام ميان ماندن و رفتن و هر روز با هركس كه روبهرو ميشوم ميپرسد بمانيم يا برويم؟من نميدانم ماندنم چه سرنوشتي براي داراييهايم رقم خواهد زد و البته اعتراف ميكنم كه هيچ تصوري هم از آثار خروج احتماليام ندارم. يعني هيچ جايگزيني براي جانشيني بورس ندارم. بازار ساختوساز فعلا در بهتي غمانگيز غوطهور است. وضعيت خريدوفروش ملك هم كاملا نامشخص شده و لااقل تا چند ماه آينده اين وضعيت ادامه خواهد يافت. اوضاع واردات بدتر از همه حوزههاست و صادرات هم وضعي غمانگيزتر از هميشه دارد. بورس هم در غمانگيزترين دوران حياتش به سر ميبرد. بورسي كه در هر صورت برشي از مديريت فعلي و قسمتي از سرنوشتي است كه اين روزها براي همه ما رقم زدهاند. بازاري كه تير بياعتمادي به پهلويش خورده اما دو نفر زير بغلش را گرفتهاند و دارند كشانكشان جابهجايش ميكنند. با خودم ميگويم بهتر است كه از بازار خارج شوم اما لحظهاي بعد فكر ميكنم حالا كه خارج شدم و داراييهايم را بسيار كمتر از ارزش واقعياش فروختم، به كجا بروم؟ و همين پرسش چندشآور است كه باعث ميشود چند صباح ديگر در بازار بيانگيزه سهام بمانم. شايد اگر كمي جوانتر بودم، محافظهكاري را كنار ميگذاشتم و يك لحظه در بازار نميماندم اما چه كنم كه براي چنين عمليات پر ريسكي، پير شدهام چند روز پيش يكي از دوستان را ديدم كه تكيه داده بود به نردههاي پارك ساعي و داشت روزنامه ميخواند. من دنبال جاي پارك ميگشتم كه ديدم غرق در اخبار روزنامه است. ماشين را پارك كردم و رفتم كه احوالش را بپرسم. هر دو از ديدن هم بسيار خوشحال شديم اما او با دادن خبري عجيب من را غرق در شگفتي كرد. او را همواره بهعنوان يكي از حرفهايترين سهامداران بورس ميشناختم كه در 10 سال گذشته، حتي در بدترين شرايط بازار، بازدهي خوبي داشت بنابراين انتظار نداشتم از او خبر خداحافظي با بورس را بشنوم. اگر نامي از او ببرم، حتما ميشناسيد اما چنين اجازهاي ندارم بنابراين همين قدر اشاره ميكنم كه او يكي از سهامداران بزرگ شركتهاي دارويي در چند سال گذشته بوده است. گفتم چرا چنين تصميمي گرفتهاي؟ گفت: ديگر تحمل پذيرش ريسك را نداشتم. راست ميگفت از ابتداي دهه 80، در جهان اطراف ما چند جنگ فراگير و خونين به وقوع پيوسته؛ چند انقلاب صورت گرفته و جغرافياي سياسي منطقه شكل و شمايل ديگري يافته است. به قول يكي از دوستان، هركدام از وقايع 10 سال گذشته كه بر ايران و همسايگان ايران گذشته، براي زمين زدن بازاري به بزرگي بورس نيويورك كافي است اما بورس تهران حداقل 10 اتفاق بزرگ و خطرناك را پشت سرگذاشته است. وقايع 18 تير، 11 سپتامبر، جنگ آمريكا و افغانستان، جنگ آمريكا و عراق، انتخابات رياستجمهوري سال 84، انتخابات رياستجمهوري سال 88، ناآراميهاي پس از انتخابات و خيلي اتفاقات ريزودرشت ديگر كه هركدام براي ساقط كردن بازارهاي سرمايه كافياند. پيشبيني من از آينده اقتصاد ايران بنابه دلايلي كه به آن اشاره ميكنم، مثبت نيست. به نظر من قيمت نفت ظرف ماههاي آينده پايين خواهد بود و اين ميتواند دست دولت را براي استفاده از اهرم واردات و جلب رضايت مردم بسته نگه دارد. به نظر من بيشترين تاثير را فضاي كسبوكار گرفته و تا زماني كه اين فضا اصلاح شود ماهها بايد صبر كرد. در حال حاضر ريسك سرمايهگذاري در بدترين شرايط چندسال گذشته قرار دارد و براي اصلاح وضعيت آن به نظر من بايد ماهها تلاش مستمر انجام داد كه آن هم در شرايط سياسي فعلي بعيد به نظر ميرسد. از دوستم پرسيدم حالا كه در بورس نيستي چه ميكني؟ گفت؛ فعلا به سرزمين پدريام برگشتهام و قصد دارم با سرمايهاي كه برايم باقي مانده، كار كشاورزي كنم.كاش من هم جسارت او را داشته باشم و بتوانم تتمه سرمايهام را از بازار بيآينده سهام خارج كنم. فعلا پيشنهاد احداث يك گاوداري را از تعاوني گاوداران لشتنشاء دريافت كردهام.
روزنامه اعتماد ملی-۳۰ خرداد
از ابتداي تاريخ تا همين حالا که من دارم اين مطلب را مينويسم، مردم هميشه گفتهاند که «پول، پول ميآورد» شما هم حتما شنيدهايد. نميدانم اين ضربالمثل، چند سال قدمت دارد. شايد 30 سال. شايد 90 سال و شايد خيلي بيشتر از اين. قدمت اين ضربالمثل معروف مهم نيست. مهم اين است كه در ميان صاحبان انديشه اقتصادي نظريه معروفي وجود دارد با عنوان «دورتسلسل فقر» اين نظريه سعي دارد مثل ضربالمثل معروف ايراني، نشان دهد كه «فقر، فقر ميآورد» و«پول، پول ميآورد» وقتي به دور غمانگيز فقر نگاه و به آن فکر کنيد، به خوبي به رابطههاي آن پي ميبريد. دراين مورد ضربالمثل كلاسيكي هم وجود دارد كه ميگويد «يك آدم فقير است، چون فقير است» خوب كه دقت كنيد در همين جمله ميتوانيد ببينيد دايره خبيثه فقر، چه روند غمانگيزي دارد. براساس اين نظريه، شما اگر درآمد كميداشته باشيد، پسانداز كميخواهيد داشت و چون پسانداز كميداريد، سرمايهگذاري كميخواهيد كرد يا اصلا سرمايهگذاري نخواهيد كرد. و چون سرمايهگذاري نكردهايد، بنابراين بازدهي كمي خواهيد داشت يا اصلا نخواهيد داشت. و چون بازدهي نداريد، درآمد كميخواهيد داشت.پس شما هميشه فقير خواهيد ماند. اگر کمي دقت کنيد متوجه ميشويد که اين مفاهيم ميتوانند هم به عنوان علت و هم به عنوان معلول فقروعقبماندگي محسوب شوند. به طورکلي مفهوم دايره خبيثه فقر را ميتوان به صورت عبارت ساده زير بيان کرد: «يک کشورفقيراست،چون فقيراست» توجه کنيد که اگر مفاهيم را در جهت عکس به هم ارتباط دهيم بازهم دايره خبيثه فقرمصداق دارد. اينها که اشاره کردم، ميتواند تشريح کننده دلايل فقير بودن افراد فقير باشد اما روي ديگر اين نظريه به دلايل فقير بودن کشورها ميپردازد.نظريه تئوري دورتسلسل توسعهنيافتگي ميگويد: «اگر کشوري درآمدش کم باشد در نتيجه مردمش کمتر پس انداز ميکنند و چون پسانداز مهمترين عامل سرمايهگذاري است در نتيجه سرمايهگذاري کم و ماشينها فرسودهتر، توليد و شغل کمتر ميشود» در يک کلام درآمد کم، پسانداز کم، سرمايهگذاري کمتر و... در نتيجه کشورهاي فقير از اين گردونه خارج نميشوند مگر از سرمايهگذاري خارجي استفاده کنند. البته به اين تئوري ايرادهايي هم گرفتهاند از جمله برخي معتقدند در اين نظريه همه عوامل توليد ديده نميشود و درنتيجه تئوري ناقص است انگار تئوري فقط با شرايط اقتصادي ارتباط دارد اما كشورهايي در دنيا وجود دارند که اگر چه درآمد کم داشتند، بدون کمک عوامل بيروني توانستند شرايط خود را تغيير دهند.مثل ژاپن که به خوبي توانست خودش را از دايره توسعه نيافتگي خارج کند. براساس اين نظريه،به نظر من موضوع ساده است. اگر شما بخواهيد درآمد خوبي داشته باشيد بايد دوشرط کافي داشته باشيد. يا بايد داراي سرمايه انساني باشيد يا سرمايه فيزيکي.اگرنه يک کارگر ساده بي مهارت، درآمدي بخور نمير خواهد داشت و اين مختص اقتصاد ايران نيست. حالا داستان اين است که چگونه فقرا ميتوانند از اين دايره فقر بيرون بيايند؟ يک راه اين است که انسان سعي کند با کسب سرمايه انساني از طريق کسب آموزشهاي بيشتر، به کارگر ماهر مبدل شود. شايد شما خيليها را بشناسيد که با کمترين امکانات از دوردستترين شهرهاي کشور، توانستهاند به دانشگاه بروند و تخصص لازم را کسب کنند. در ايران اين شرايط براي کساني امکان پذيراست که بتوانند وارد دانشگاه شوند. خيليها هم به علت نداشتن استطاعت مالي يا سرمايه گذاري لازم (مطالعه پيوسته) از خير قبولي دانشگاه ميگذرند. راه ديگر اين است که سرمايه به هرنحوي به دست فرد برسد تا با آن بتواند کار کند. مثلا جوان رانندهاي را در نظر بگيريد که اگر پولي به او قرض داده شود وکاميوني برايش تهيه کنند ميتواند درآمد بهتري داشته باشد. يا مهندسي را در نظر بگيريد که توانايي ساختوساز دارد ولي سرمايه براي شروع کار ندارد. کشاورزي را در نظر بگيريد که اگر به او وام بدهند و او زمين و پمپ آب بخرد ميتواند درآمد بهتري داشته باشد. آدمهاي خوششانسي مثل من هم وقتي پدرشان ميميرد،گاوهايشان را ميفروشند واوراق بهاداري در صندوق مادرشان پيدا ميشود که با فروش آن ميتوانند سرمايه اوليه براي سرمايهگذاري را فراهم کنند.
روزنامه اعتماد ملی- ۳۱ خرداد